...
از این پس وبلاگ "من شاعرم" در آدرس زیر به روز خواهد شد:
iampoet[.]blog[.]ir
از این پس وبلاگ "من شاعرم" در آدرس زیر به روز خواهد شد:
iampoet[.]blog[.]ir
نقدی بر کتاب "غزل اجتماعی معاصر"
مریم جعفری آذرمانی
شاید با کمی تسامح بتوان قبول کرد که هر شاعری یا هر اهل شعری در هر سطحی از درک ادبی میتواند گزیدهای از شعرهای شاعران را در مجموعهای گردآورد و اگر به ناشری دسترسی داشت با عنوانهایی مثل "غزل امروز" یا "غزل معاصر" و غیره منتشر کند چنان که در بازار کتاب، از این دست بسیار میبینیم. به اینگونه گزیدهها معمولا نمیشود ایراد گرفت چون گردآورندگان چه شاعر باشند چه دوستدار شعر، خودشان را محق دانستهاند که سلیقهشان را معیار انتشار گزیده شعر شاعران تصور کنند. اما وقتی این قضیه، شکلی به ظاهر پژوهشگرانه و حجیم به خود میگیرد، راه برای نقد و نظر بازتر است.
کتابی سه جلدی با عنوان "غزل اجتماعی معاصر" به گردآوری مهدی مظفری ساوجی، از سوی نشر نگاه در اواخر سال 93 منتشر شده است. در برخورد اول باید خوشحال بود که کتابی با این حجم و به شکلی تقریبا شکیل، در حیطۀ غزل منتشر شده است آن هم با تأکید بر بازه تاریخی از 1285 تا 1384 دارای سه زیرعنوان به شرح: انقلاب مشروطه تا کودتا، از کودتا تا پیروزی انقلاب، از پیروزی انقلاب تا پایان دولت اصلاحات. از آنجا که جمع کردنِ این همه غزل در یک جا، خودش زحمت بسیاری میخواهد و تردیدی ندارم که گردآورنده خواسته در حد توانش کاری مثبت برای غزل انجام دهد، لازم است نکاتی را اشاره کنم با این امید که در ویرایشهای بعدی لحاظ شود:
1. گردآورنده آنگونه که در مقدمه جلد اول و روی جلد سوم اشاره کرده، غزلهای مذکور از بین غزلهایی که تا خرداد سال 84 سروده شدهاند انتخاب شده است. اما گویا توجه نداشته است که بسیاری از شاعران جوانی که چندین شعر از آنها در جلد سوم آمده در نیمه دوم دهه هشتاد، تازه شاعری را شروع کردهاند چطور ممکن است که قبل از سال 84 که اصلا وارد دنیای شعر نشده بودند غزل گفته باشند آن هم غزل اجتماعی. گویا گردآورنده بسیاری از غزلها را در همین چند ماه اخیر از صفحههای خود شاعران در شبکههای اجتماعی یا کتابشان برداشته و به این تصور که آنها قاعدتا سالهاست که شعر میگویند، شعرهای اخیرشان را به جای شعرهای ده سال پیش تصور کرده است.
2. گردآورنده در ابتدای کتاب مقدمهای چند بخشی در جهت تاریخنگاری غزل اجتماعی ایران نوشته است که اگر کسی با شعر و شاعری دست کم در دهه هفتاد و هشتاد آشنا نباشد تصور خواهد کرد که غزل مثل یک عزیز دردانه برای اهالی ادب و مطبوعات و مجلات ادبی، در تمام صفحات و مجالس ادبی مورد ستایش قرار میگرفته، در حالی که اصلا تا سال 84 عملا به جز مجله حوزه هنری یا یکی دو روزنامه هم طیفِ آن، اکثریت قریب به اتفاق جامعه شعری غزل را به عنوان شعر امروز قبول نداشتند و نه تنها مطبوعات و مجلات و سایتها بلکه بسیاری ناشران هم با غزلسرا رفتار درستی نداشتند. در دوره مذکور یعنی قبل از 84 شاید به زعم گردآورنده فضای فرهنگی باز بوده، اما نه برای غزل و غزلسرا، اتفاقا در همین دوره بیشترین برخوردهای حذفی با غزل در تاریخ غزلسرایی فارسی، صورت گرفته و به جز چند نفر انگشتشمار، بسیاری از کسانی که در جلد سوم نامی از ایشان آمده، مجالی برای بروز و ظهور غزلهایشان نداشتند. البته اینکه غزلهایی در این دوره در وبلاگهای شخصی شاعران منتشر شده، بحث دیگریست، منظور اصلی این است که در مقدمه چنین کتاب حجیمی با تقسیم بندی سه بخشی تاریخی، برای غزل معاصر و عنوانهای پرطمطراق روی جلد، توقع میرود که مشکلاتی که غزل معاصر برای ارائه حرفهای خود داشته، دست کم اشارهوار بازگو شود، نه اینکه برای مخاطب این تصور به وجود بیاید که انگار غزل هیچ گونه مخالفت و ممانعتی نداشته و مثل قالبهای آزاد منتشر میشده است.
3. همان پنج غزلی که از من در این کتاب آمده، تمامشان بعد از خرداد 84 سروده شده و با تاریخ دقیق روز در مجموعه شعر چهارمم با عنوان «زخمه» منتشر شدهاند، در حالی که به راحتی میشد شعری از من از کتابهای قبل از آن انتخاب کنند که تاریخ سرایش آنها در دهه هفتاد و تا بازه زمانی خرداد 84 است.
4. وقتی عنوان یک کتاب سه جلدی با این حجم را میگذاریم غزل اجتماعی معاصر، معنیاش این است که جریان یا جریانهایی بودهاند که اولا غزل را به عنوان یک قالب معاصر قبول داشتهاند و ثانیا آن را با رویکرد اجتماعی موجودیت دادهاند، پس کسانی که به طور تفننی یکی دو غزل هم در عمر ادبیشان گفتهاند، نه تنها لزومی به آوردن غزل آنها نیست، بلکه گاهی حتا ضعف آثارشان که عمدتا با زبانی بسیار کهن و خالی از خلاقیت گفته شده، آسیبی برای این گونه کتابها تلقی میشود.
5. از بعضی غزلسرایانِ دو سه دهۀ اخیر که قبل از سال 84 غزلهای اجتماعی گفتهاند مثل حامد ابراهیم پور و سید مهدی موسوی (شاعری با همین نام در کتاب آمده که شاعر دیگری است) اصلا غزلی ذکر نشده و من با اختلاف نظرهای گاه و بیگاه که با این دو شاعر غزلسرا دارم، از نیامدن نامشان در کتاب بسیار متعجب و متأسف شدم. در حالی که شاعرانی که از لحاظ سنی و سابقه شعری، بیش از یک دهه بعد از این شاعران محسوب میشوند شعرشان در کتاب هست.
6. گردآورنده در مقدمه با استناد قرار دادنِ کتابی با عنوان «مدح، داغ ننگ بر سیمای ادب فارسی» مهمترین شاعران تاریخ ادبیات را مورد انتقاد قرار میدهد، در حالی که در جلد سوم همین کتاب، از شاعران معاصری غزلهای متعددی آورده که گاهی حتا بدون زحمت مدیحهسرایی بلکه با سیاستورزی، از شعر نه تنها به نان و نوایی رسیدهاند بلکه از پست و مقام هم بینصیب نماندهاند. البته بررسی این موضوع مجالی گستردهتر میطلبد و فقط مختص به این کتاب نیست.
7. متاسفانه گزینش شعرها در این کتاب به گونهای است که بعد از مرور آن، مخاطبانی که تازه با ادبیات آشنا شدهاند یا دانشجویان و دانشگاهیانی که در جریان مستقیم وقایع ادبی دو سه دهه اخیر نبودهاند، قاعدتا به این نتیجه میرسند که محمدعلی سپانلو و شمس لنگرودی و اسماعیل شاهرودی و نیما یوشیج و احمد شاملو و اخوان و محمد حقوقی و سهراب سپهری و منوچهر آتشی و ... همگی شاعر غزلسرا هستند (حتا عکس منوچهر آتشی روی جلد سوم درج شده آنهم در کنار منزوی و بهمنی و...) و همگی به اتفاق غزل اجتماعی گفته اند و احتمالا به دلیل سابقه طولانیشان در این زمینه مبدع هم بودهاند! و گویا تفاوتشان با شاعرانی مثل حسین منزوی و بهمنی و بهبهانی فقط در تعداد آثار است! البته مثلا آتشی در این زمینه هم گویا چنان فرقی ندارد. در حالی که بعضی از اینها به پیروی آن جملۀ «غزل شعر امروز نیست» غزل را از مطبوعات تخصصی شعر به راحتی حذف کردند چون خودشان غزلسرا نبودند البته غزلهایی که از اینها در این کتاب میبینیم، کاش منتشر نمیشد چون لزومی ندارد که ما مثلا غزلهایی از شمس لنگرودی یا نیما یوشیج در سیر غزل بیاوریم که اصلا نه تنها چیزی به کارنامهشان اضافه نمیکند بلکه به نوعی سطح ادبی شان را هم پایین میآورد چون غزلهایی که از این افراد منتشر شده حتا در حد متوسط روزگار خودشان نیست. جالب است که با وجود این، غزل فروغ فرخزاد که اتفاقا بسیار مهمتر و بهتر از دیگر شاعرانِ «شعر نو» است نیامده. . بعضی از این اشخاص، حتا باید پاسخ دهند که چرا برخورد حذفی با غزل داشتهاند، نه اینکه غزلهای ضعیفشان را در کنار امثال حسین منزوی که عمرشان و هستیشان را فدای غزل کردهند قرار دهیم. در حالی که همین حسین منزوی، حتا شعرهایی هم در قالبهای نو تر دارد که اتفاقا خیلی هم امروزیتر و متعالیتر از سطح متوسطِ «شعر نو» در زمان خود بوده، اما هیچگاه در تاریخ «شعر نو» نامش نمیآید.
8. گردآورنده میتوانست قید سالنگاری را تا 88 یا حتا تا همین سال 92 و 93 ادامه دهد، تا بعضی ایراداتِ زمانیِ شعرها رفع شود، اینکه دورههای سیاسی را جدا کننده دورههای شعری بگذاریم، نباید باعث شود که از این نکته غافل باشیم که شعر اگر چه از اتفاقات اجتماعی سیاسی تاثیر میپذیرد اما واقعیت این است که همیشه هم اینطور نیست مثلا از اواخر دهه هشتاد بود که غزل اجتماعی بیشتر نمود پیدا کرد و یکی از دلایلش این بود که شاعران خودشان صاحب صفحههای شخصی شده بودند و دیگر نیازی به گذشتن از فیلترهای ضدغزلِ بعضی مجلات و مجالس نداشتند.
9. من بیشتر نگران این هستم که این گونه کتابها که ظاهری علمی و حجیم دارند به جای کتابهای مستقل شاعران، به کتابخانههای مراکز پژوهشی راه پیدا میکنند و مقالاتی که یکی از منابعش این کتاب باشد گزارههایی غیر صحیح را وارد ادبیات پژوهشی ما خواهد کرد.
در پایان برای گردآورنده این کتاب که یقینا خواستار تبیین و گسترش غزل معاصر برای عموم مخاطبان شعر امروز است، آرزوی توفیق دارم.
این مطلب پیش از این در خبرگزاری مهر 12/3/94 منتشر شده است.
- من شعر شما را نمیفهمم!
- از چه نظر؟ بگویید تا توضیح بدهم.
- توضیح نمیخواهد، من یک مخاطب حرفهای هستم! ولی همین سه چهار شعری که از شما شنیدهام، هیچ کدام را نفهمیدهام! چرا؟
- فکر میکنم شاید با جهانِ شعریِ من آشنا نیستید. تا حالا کتابهای مرا دیدهاید؟ یا یکیشان را خواندید؟
- یعنی چه؟ من هیچ کتابی از شما نخواندهام. چرا باید کتابهای شما را خوانده باشم؟ من منظورم همین سه چهار شعری است که از شما شنیدهام. من یک مخاطب حرفهای هستم، چرا نباید شعر شما را بفهمم؟
- چه بگویم؟ راستی شما کتابهای آقای فلانی را خواندهاید؟ شاید شما مخاطب من نباشید.
- بله خواندهام. همه کتابهایش را خواندهام اما خوشم نیامده! شما دارید به من توهین میکنید. منظورتان این است که سطح درک من از شعر، شعرهای آقای فلانی است.
- عزیزم این همه کتاب از من چاپ شده در حالی که شما حتا یکی از آنها را تا حالا تورق هم نکردهاید و ادعای حرفهای بودن هم دارید. بعد که محترمانه میگویم باید با جهان شعریِ من آشنا باشید، میگویید همین سه چهار تا شعری که از شما شنیدهام کافی است و اصلاً اجازه نمیدهید من توضیح بدهم. آیا این توهین به شاعریِ من نیست؟
این گفتگو به شکل دو نفره بعد از جلسهای که در آن شعرخوانی داشتم اتفاق افتاد و البته مخاطب که خودش شاعر بود همهاش وسط حرفهای من میپرید و من همین دیالوگها را به زور جدا کردم و اینجا نوشتم! او که بر حرفهای بودنش تأکید داشت، با عصبانیت از من دور شد. بعدها فهمیدم که منظورش از حرفهای بودنش، این است که روزی سه چهار ساعت در فیس بوک به مطالعات شعری مشغول است!
مریم جعفری آذرمانی
اعتراض مریم جعفری آذرمانی به جایزهی طاهره صفارزاده را بخوانید در: اینجا
اول باید بگویم که من علاقهی بسیاری به کتاب خریدن دارم، منظورم فقط کتاب خواندن نیست، بلکه جدا از آن، از خریدن کتاب خیلی خوشم میآید، ولی همیشه در کتابفروشیها واقعیتهایی را میبینم که واقعا تأسفبرانگیز است، فعلا به دوتایشان اشاره میکنم:
یکی اینکه همین اواخر کتابی دیدم چند جلدی، که در آن یک اثر مهم از ادبیات انگلستان به شکل موزون ترجمه شده بود، از آنجا که نسخهی ترجمه شدهی غیر موزونش را در کتابخانهام داشتم (که اتفاقا با اینکه به نثر ترجمه شده اما بهتر از ترجمهی موزون میتواند به فهم اثر و انتقال روح ادبی آن کمک کند) همان جا تورّقی کردم و دیدم چقدر یک ناشر میتواند نه تنها به فرهنگ خودش بلکه به فرهنگ دیگران هم اهانت کند، چون همانطور که در یکی از مقالههایم شرح دادهام ترجمهی موزون از یک اثر، بسیاری از اوقات به اثری مضحک تبدیل میشود که حتا از روح ادبی خالی است، حالا ناراحتی من از کجا بود؟ از این که همین ناشر یک سری کتاب از شاعران جوان همین اواخر منتشر کرده بود ولی اصرار داشت که غزل چاپ نمیکند و شاهد برای این قضیه به اندازه کافی دارم. خب به نظر شما چه اسمی به جز خیانت میتوان روی این کارها گذاشت؟ البته این گونه ناشران همیشه هم در حال شکایت و مظلوم نمایی هستند و مثلا همه جا از این که مجوزشان لغو شده و یا در آستانهی لغو شدن است مینالند ولی با وجود همین رفتارهایشان که الان فقط به یکی دو تا از آنها اشاره کردم، حیران ماندهام در اینکه چه رویی دارند که توقع دارند غیرت و تعصب دیگران را هم در قبال مشکلاتشان برانگیزند.
دوم اینکه از یکی از شاعران همین اواخر یعنی در این یکی دو سال چند کتاب در کنار هم به صورت بسته یا به قول معروف "پکیج" از سوی یکی از ناشران جدیدالتاسیس منتشر شده (این قیدها را برای این گفتم که مبادا فکر کنید منظور من معروفترین شاعر جوان ایران در سالهای اخیر است، بلکه این یکی بیشتر در فیس بوک معروف است!) خلاصه وقتی کتابها را دیدم به همراهم گفتم: شرط میبندم در همین پکیج هم که چند کتاب یک جا فروخته میشود چند شعر تکراری وجود دارد، او ابتدا با حالتی تردیدآمیز به من نگاه کرد که مگر میشود؟ بعد همینطوری شانسی از فهرست یکی از کتابها یک غزل با وزن طولانی نشان کردم و در فهرست کتاب دیگر از همان پکیج نگاه کردم و دیدم همان غزل در دیگری هم وجود دارد. همراهم واقعا حیران مانده بود که اینها دیگر چه موجوداتی هستند. برای کسانی که آشنایی کمتری دارند بهتر است بگویم چرا این اتفاق میافتد: چون وقتی که این شاعر کتابهای مختلفش را منتشر میکرده شعرهایی تکراری هم در کتابهای بعدیاش میگذاشته و طفلکی وقتی اینها را خواسته به صورت پکیج منتشر کند دیگر تغییری در آنها نداده و همین است که شعرهای تکراری در یک پکیج وجود دارد و ناشر هم که اصولا کاری به این کارها ندارد!
بعد از این دو اتفاق به این فکر میکردم که نه شاعر بودنم به دومی رفته و نه صبر فرهنگی برای تحمل اوّلی دارم!
وقت بیرون آمدن از کتابفروشی داشتم با همراهم درباره حیا حرف میزدم و اینکه بیحیایی مصداقهای عجیب و غریبی دارد که میتواند هیچ ربطی به پوشش آدمها و رفتارهایشان در کوچه و خیابان و مهمانیها نداشته باشد. بیحیایی در فرهنگ را با کدام آموزش اخلاقی میشود ترمیم کرد؟
مریم جعفری آذرمانی
شعر به چه دردی میخورد؟ این همه حرفها را آرایش میکنیم به چه منظوری؟ واقعا اگر کسی با منطق و عقلش زندگی کند چه نیازی به شعر دارد؟ این پرسشها به همراه پرسشهای دیگر که کمابیش شبیه اینها هستند، همیشه دور و بر ذهنم در رفت و آمدند و من بیاعتنا وسط همۀ اینها مینشینم و شعر مینویسم. انگار لج کردهام که شعر بگویم. حتا اگر هیچ فایدهای نداشته باشد؛ برای خودم که فایده دارد. بعد دوباره فکر میکنم که مردم چرا برای شعر اهمیت قائل نیستند. بعدش از خودم میپرسم اصلا چرا باید اهمیت قایل باشند؟ مگر شعر، کار روزمره است؟ مگر شعر، چیزی است که به راحتی مثل ماست و پنیر از مغازه بخری و از خوردنش لذت ببری؟ شعر باارزشتر از آن است که هرکسی از راه میرسد بتواند توفیق لذت بردن از آن را داشته باشد. بعد یاد کلمۀ «بیبها» افتادم که دو معنی متضاد میتواند داشته باشد؛ یکی این که چیزی آنقدر ارزشش پایین باشد که بگوییم بیبهاست و دیگر اینکه چیزی آنقدر ارزشمند باشد که نتوان بهایش را تخمین زد و باز هم بگوییم قیمت ندارد و بیبهاست. پس نتیجه این میشود که شعر برای همه بیبهاست؛ بعضیها برای آن پشیزی صرف نمیکنند و بعضیها که تعدادشان بسیار کم است برای آن همهچیزشان را خرج میکنند.
مریم جعفری آذرمانی
گفتگو با مریم جعفری آذرمانی
مهرداد نصرتی ـ شناخت من از مریم جعفری آذرمانی و شعرهایش دارد بیست ساله می شود.از جلسات شعرخوانی دهه هفتاد تا امروزِ شعر شما.در این بیست سال خودتان فکر می کنید از کجا به کجا رسیدید؟
- شاید به همان جای اول رسیده باشم یا حتا به همان جا هم نه! چون فکر میکنم آن شور و حالی که در سرودن شعرهایم قبل از چاپ اولین کتابم داشتم حالا دیگر برایم به لحظههایی دست نیافتنی تبدیل شدهاند چون آن وقتها مخاطبانم را خودم انتخاب میکردم و وقت سرودن شعر به عکسالعملهایشان فکر نمیکردم و برای خودم مسئولیتی یا تعهدی نداشتم که حتما شعری بگویم که خیلی متعالی باشد و هیچ ایرادی نداشته باشد. اما حالا که چند کتاب از من منتشر شده و نظرات مختلف و گاه متضادی شنیدهام، به طور ناخودآگاه هنگام سرودن شعر، تمام آن برخوردها و واکنشهای مخاطبان، بدون آنکه مستقیما به آنها فکر کنم در سرم هست و همین باعث میشود که در لحظههای سرودن که به ظاهر در تنهایی مطلق است، احساس کنم که گویا دارم برای جمع کثیری از مخاطبان که دور و برم نشستهاند مینویسم، این حس را شاید نتوانم توصیف کنم. بارها سعی کردهام که تصور کنم اولین باری است که شعر میگویم و کاری کنم که آن احساسات بیقید و بندی که چندین سال قبل داشتم برگردد اما نتیجهاش شعری تصنعی شده است که به نظرم قابل انتشار نبوده است! چون واقعیتِ حالای من چیزی متفاوت از قبل است و باید با همین ذهنم که حجم عظیمی از مخاطبان را در خود دارد شعر بگویم. اما از سوی دیگر تجربه و مطالعاتی که در طی این سالها داشتهام نگاهم را نسبت به شعر کاملا عوض کرده است و این تجربهها و مطالعات را آن زمانها نداشتم.
ـ ویژگی شعرهای جعفری آذرمانی شور حاکم بر فضای سرودن است؛ به گونه ای که انگار مهم ترین رکن سرودن برای شاعر، جوشش است و زبان و ملاحظات ساختمند زبانی در مرتبه بعدی قرار دارند.موافقید؟
- چند سالی هست که فکر میکنم لحظههای جوشش و کوشش من یکی شدهاند. در واقع تشخیص این دو از یکدیگر برای خودم هم دشوار است. چون کلمات همین طور در ذهنم رفت و آمد دارند و لحظهای نیست که به چیزی فکر نکنم بعضی وقتها آرزو میکنم کاش امکانی بود که مغزم را از سرم در بیاورم و زیر شیر آب بشویم و بعد بگذارم سرجایش تا شاید لحظهای آرامش پیدا کنم. به همه چیز فکر میکنم و گاهی شدت همین فکر کردن، توانایی شعر گفتن را از من میگیرد ولی لحظاتی که فکر کمتری دارم تازه میتوانم شعر بنویسم. عجیب است که گویا افراط در هر چیزی به ضرر شعر تمام میشود حتا اگر این افراط در فکر کردن باشد.
ـ شعر زنان چه در حوزه شعر کلاسیک و چه آزاد در این یکی دو دهه اخیر چهره های شناخته شده و مطرحی پیدا کرده است.من معتقدم بیش از این که این شناخته شده بودن از توان شعری آنها(دست کم بسیاری از آنها) نشأت بگیرد، به همین نکته ای بر می گردد که ابتدای این سوال طرح کردم؛ یعنی مطرح شدن بی سابقه شان و همین باعث شده تا توجهات را بر انگیزد.شما چه نظری دارید؟
- اول باید این نکته را یادآوری کنم که بهتر است به جای شعر کلاسیک که درست یا غلط، مفهوم کهن را القا میکند لفظ دیگری به کار ببریم تا باعث سوء تفاهم بعضی مخاطبان نشود مثلا غزل معاصر بگوییم یا غزل امروز یا رباعی امروز و غیره، من در مورد برخی از نشریات و سایتهای ادبی، پیشنهاد کردم که نام کلاسیک را عوض کنند و خوشبختانه بعضی از آنها انجامش دادند و واقعا فضای بهتری ایجاد شد. اما در پاسخ به سؤال باید بگویم فکر نمیکنم که شعر زنان به خاطر چیزی غیر از شعرشان مطرح شود، اگر هم بشود مقطع کوتاهی است، در مورد شاعران مرد هم همین طور است، گاهی دیده میشود که یک شاعر مرد بدون آنکه شعر درست و حسابی یا متفاوتی داشته باشد به خاطر آشنایی و ارتباطات و تواناییهایی غیر از شعر، به شاعر بودن مطرح شده است، تواناییهایی مثل خوشسر و زبان بودن یا رفتارهای اجتماعی خوب و تعریف شده یا حتا گاهی فقط به خاطر ظاهرش که مقبول طبع عامه است! وگرنه بارها دیدهام که مطرح شدن یک شاعر زن، کمتر از حقش بوده است و تلاشی که در مسیر سرایش به شکل مداوم داشته نادیده گرفته میشود. فکر میکنم که این تقصیر آقایان است که یک خانم را نمیتوانند در درجه اول یک انسان ببینند که تنها تفاوتش میتواند این باشد که به دلیل زن بودنش احساسات و شعور ریزبینانهتر و دقیقتری دارد که اگر در لحظهی شعر گفتن فقط به توصیف همان احساسات و شعور بپردازد شعرهای خوبی خواهد گفت. بسیاری اوقات آقایانِ شاعر با هزینه و توان کمتری، بخت این را داشتهاند که بیشتر از خانمها مطرح بشوند. تعجب میکنم که بعضی از این اهالی ادبیات چه اصراری دارند که شاعر زن را فقط در میان شاعران زن رتبهبندی کنند، مگر در میان شاعران مرد، چقدر چهرهی شاخص داریم؟ واقعا یک بار دوست داشتم لیستی تهیه شود و بعد بیاییم متفاوتها را جدا کنیم باور کنید شاید شاعر زن بیشتر از مرد نمود پیدا کند، چون زنی که مداوم در یک حیطه کار میکند آن هم در حیطهای احساسمند مثل شعر، آثاری متمایز نسبت به دیگران ارائه میدهد چرا که ندیدگرفتن او، دشواری مضاعفی است که همیشه تحمل کردهاست و همین باعث میشود خلوت و درک عمیقتری نسبت به مسائل انسانی داشته باشد. ضمنا اگر یک شاعر چه زن چه مرد علاوه بر سرودن شعر خوب، ظاهر یا صفت خوب دیگری هم داشته باشد چه تقصیری دارد.
ـ مریم جعفری آذرمانی شاعر پر شعری است و کتاب های شعر متعددی منتشر کرده است.آیا فکر نمی کنید الان وقت آن است که کمی آهسته تر اما عمیق تر در این حوزه قدم بر دارید و یا نه.معتقدید این اتفاق، هنگام سرودن همه شعرها خود به خود می افتد و شعرها همه یک دستند؟
- اتفاقا به نظرم نسبت به طول سالهایی که شاعر بودهام کم کاری هم کردهام و مدتی است که سعی دارم آن را جبران کنم! در واقع تا حالا باید بیشتر از این هم شعر میگفتم چرا که من عمده فعالیت زندگیام در فضای شعر است و روی فعالیت دیگری سرمایهگذاری معنوی یا مادی نکردهام، و هرچیزی که به دنبالش بودهام در جهت شعرم بوده است. البته قبلا هم در مجالهای دیگری گفتهام که لزوما هر شعری را منتشر نمیکنم و شعرهایم بسیار بیشتر از آن چیزی است که تا حالا منتشر شده. اما یک چیز را همیشه در نظر میگیرم و آن، ارزش شاعر بودن است. به هر حال من با تمام ضعفها و قوتهایم یک شاعرم و سعی میکنم که هیچ مقطعی از شاعریام را از دست ندهم، حتا اگر در مقطعی، درجۀ کیفی شعرهایم پایینتر بیایند باز هم از بین آنها انتخاب میکنم و در یک مجموعه جمعشان میکنم تا منتشر شوند، باز هم تأکید میکنم که همیشه گزینش انجام میدهم.
ـ چقدر نظر منتقدان برایتان مهم است؟
- در پاسخ به سؤال اول تا حدودی به این مسأله اشاره کردم و الان اضافه میکنم که من فقط نقدهای مکتوب را در نظر نمیگیرم بلکه برخورد جامعۀ اطرافم چه شاعر و منتقد باشند چه مردمی که از ادبیات سررشتهای هم ندارند، همه و همه در لحظههای سرایش من همراه با منند و همین است که همیشه دوست دارم شعر بنویسم چون همیشه فکر میکنم که هنوز خیلی چیزها هست که ننوشتهام. البته نسبت به آثاری که تا حالا منتشر کردهام منتقدان کتبیِ کمی داشتهام یعنی نقدهای معدودی به شعرهای من نوشته شده، بعضی وقتها تحمل سکوت دیگران واقعا دشوار است. اما وقتی به بازۀ زمانی وسیعتری نسبت به امروز و دیروز میاندیشم، احساس میکنم که باید تلاش بیشتری کنم و شعرهای بیشتر و بهتری بگویم.
- این گفتگو پیش از این در روزنامه خورشید به تاریخ ۸ تیرماه ۹۲ منتشر شده است.-
دوستان گرامی! اگر اسمم را در فهرست امضاکنندگان یک بیانیه یا حامیان کاندیدا یا جریانی انتخاباتی دیدهاید یا میبینید بدون اجازه من بوده و کاملا از آن بیخبر بودهام.
مریم جعفری آذرمانی
جملههای زیر فقط اظهار درد دل به کسانی است که در این گیرودار، هنوز ذرهای غیرت نسبت به فرهنگ و ادب فارسی برایشان باقی مانده است.
دو تا از کتابهایم سال گذشته منتشر شد که تمایلی به عرضهی آنها در نمایشگاه نداشتم البته احتمالا در غرفهها موجود باشند. دو کتاب جدید هم داشتم که میتوانست به نمایشگاه برسد، اما ترجیح دادم کمی صبر کنم و بعد از نمایشگاه منتشر کنم و خبر کتابهای قبلی و آدرس غرفهها را هم در وبلاگم نگذاشتم. میدانید چرا؟ چون احساس کردم کتابهایم نباید در کنار کتابهای متشاعران کتابساز باشد که برای تبلیغ کتابشان از هیچ وسیلهای رو گردان نیستند حتا شرف و آبرو، یا حتا به قیمت تیشه زدن به ریشهی شعر. خب، همه میدانیم که شعر را در مثال با فرزند شاعر قیاس میکنند و کتاب هم که به شکل مهمتری واقعا فرزند آدم حساب میشود و من وظیفه دارم که به عنوان یک مادر (که البته گویا تا حالا به فکر فرزندانش نبوده است!) از فرزندانم مراقبت کنم تا رفیقهای ناباب پیدا نکنند و در و همسایه و فامیل شماتتم نکند که چرا بچههایت را به هر ناکجایی میفرستی و بعد هم تبلیغشان میکنی که همه بروند و تماشایشان کنند! و البته میخواستم چند تا از کتابهای شعر خوب را در وبلاگم خبررسانی کنم اما کثرت کتابهای بیسر و ته حوصلهی معرفی آنها را باقی نگذاشت؛ کتابهای بیسروتهی که جلوی فروش کتابهای خوب را میگیرند چون مولفان گستاخی دارند که میتوانند با تبلیغات دروغین، خودشان را بهتر از دیگران جلوه بدهند چرا که شاعر نیستند و فرصت بیشتری برای ارتباط با مخاطبان دارند و وقتشان صرف جمع و جور کردن احساسات شاعرانهشان نمیشود. البته افراد مذکور شایسته دلسوزیاند چون برای کسب مقام و ثروت(!)، بدترین جا را انتخاب کردهاند، یعنی سرزمین شعر؛ که اگر مقام و ثروت از او بخواهی، حیثیتی برایت باقی نمیگذارد...
مریم جعفری آذرمانی
داشتم فکر میکردم که مدتهاست علامتهای تعجب در ذهنم به واقعیتهای روزمره تبدیل شدهاند و از طرف دیگر انتظاراتم به طرز شگفتآوری عجیب و غریبند، برای توضیح مجبورم مثال بزنم:
اصلا تعجب نمیکنم اگر در یک گروه، ابلهترین و بیعرضهترین آدم، تصمیم گیرندهی آن باشد، ولی اگر باهوشترین و لایقترین آدم این مسئولیت را داشته باشد فکر میکنم معجزهای رخ داده است.
اصلا تعجب نمیکنم اگر یک نفر در فضای فیس بوک یا هر بوکِ دیگری از جمله فضای نشر (که هر کدامشان به هر کس و ناکسی میتوانند شخصیت کاذب بدهند) بدون آنکه ذرهای شعور سیاسی و اجتماعی و حتا فردی داشته باشد، درباره تمام مسائل سیاسی و اجتماعی دعوی صاحبنظری کند و خودش را شاعر مستقل و مخالف بداند بدون آنکه شعری محض رضای شیطان گفته باشد. اگر همین آدم یک شعر درست و حسابی داشته باشد فکر میکنم معجزهای رخ داده است.
اصلا تعجب نمیکنم اگر گروهی، محض سرگرمی، معر (و نه شعر) بگویند و در تمام کتابفروشیها و نشرهای مثلا مهم، به عنوان بهترین ماعرانِ معاصر جایگاه شاعران را اشغال کنند، اما اگر ببینم کتاب یک شاعرِ درست و حسابی را لای کتابهای کم فروش نچپانیدهاند و روی پیشخوان گذاشتهاند فکر میکنم معجزهای رخ داده است.
اصلا تعجب نمیکنم که همین ماعرانِ محترم و مهربان، حقالتالیف هم از ناشرها بگیرند و شاعرانِ غیر محترم و بداخلاق، به دلیل همان اخلاق بدی که دارند و احترامی که کسی برایشان قایل نیست، پول هم بابت کتابهایشان بدهند، اما اگر ببینم شاعری بعد از سالها شعر گفتن و کتاب منتشر کردن، صد جلد کتاب بابت حق التالیفش دریافت کرده فکر میکنم معجزهای رخ داده است.
اصلا تعجب نمیکنم اگر کتابی با عنوان آنتولوژی یا همان تذکرهی شاعران غزلسرا منتشر شود و در آن دست کم یک غزل از کسانی که عملا دشمن غزلند و در طول عمرشان همان یک غزل را گفتهاند، نباشد. اما اگر در همین تذکرهها از غزلسرایان پرکار یکی دو غزل بیشتر از دیگران ببینم فکر میکنم معجزهای رخ داده است. البته اگر ببینم در تذکرهی شعرای سپیدسرا حتا از یکی از غزلسرایانی که خیلی هم شعر سپید داشته است (مثل منزوی) شعری منتشر شود، فکر میکنم معجزه که هیچ، حتما روز قیامت فرا رسیده است.
این واقعیتها و معجزات آنقدر فراوانند که اگر بخواهم همهشان را بگویم باید هر ساعت وبلاگم را به روز کنم. اما نتیجهی همهی اینها این شده که به خدا بیشتر اعتقاد پیدا کنم، چون تنها کسی است که در جریانِ این واقعیتها از یاد رفته است. فکر میکنم خدا عجب معجزهایست.
مریم جعفری آذرمانی
همیشه برایم تنهایی بدترین رنج بود و اصولا توان استفاده از تنهایی را نداشتم و فکر میکردم که چطور میشود این تنهایی را از بین برد. اما مدتهاست به این تنهایی عادت کردهام و بسیار هم دوستش دارم. میدانید چطور این مسئله را برای خودم حل کردم؟ سعی کردم وقتی تنهایم فکر نکنم که این تنهایی را میشود با انسانها پر کرد، بلکه میتوان فقط با خواندن کتاب و کارهایی که شخصا میشود انجامشان داد این تنهایی را به یک بهشت تبدیل کرد. باورتان نمیشود که اوایل چقدر سخت بود، مدتها صرف این میشد که مثلا یک پاراگراف از یک صفحهی کتاب را چند بار مرور میکردم تا بالاخره ذهنم را برای خواندن روی متن متمرکز کنم اما با کمال تعجب این کار انجام میشد و حالا میفهمم که چقدر عجیب است که همین خواندنهایی که با رنج همراه است چقدر بیشتر در ذهن انسان باقی میماند، گویی هیچ چیز را نمیشود بدون رنج به دست آورد. حالا در حالتی هستم که خدا را شکر میکنم که تنهایی را به من هدیه کرد و گویا هیچ چیز نمیتواند این تنهایی را از بین ببرد چون شبیه به یک گنج بیحساب شده است که هیچ کس نقشهاش را در دست ندارد و قلمرو منحصر به فرد خودم شده است. در واقع تنها قلمرویی است که برای تصاحب آن نیاز به هیچ انسانی ندارم.
مریم جعفری آذرمانی
تا همین اواخر تاریخ بیهقی را درست و حسابی نخوانده بودم، چون هر بار که به آن مراجعه میکردم به صورت تفننی میخواندمش. اما الان که حدود دو سه ماه است به طور جدیتر با این متن سر و کار دارم این توفیق اجباری نصیبم شد که نه تنها این کتاب ارزشمند را بخوانم بلکه مقالات راجع به آن و مقطع تاریخی مورد نظر و همینطور اصطلاحاتی را که در فهمیدن متن سودمند است مرور کنم و از ته دل شیفتهی مقام نویسندگی ابوالفضل بیهقی شوم. او به سبب آنکه شغل مشخصی به عنوان دبیری دیوان رسالت داشته می توان گفت که یک نویسندهی حرفهای به معنای واقعی بوده چون همین نویسندگی او شغل محسوب میشده که بسیار هم مورد توجه بوده و در ردیف کارهایی بوده که هرکسی نمیتوانسته است به راحتی به آن وارد شود! مهمتر از همه اینکه بیهقی نویسندگی را در جوانی آموزش دیده است و این آموزش دیدن خودش میتواند دلیلی باشد بر اینکه اساس شناخت او از مقولهی نوشتار مستحکم بوده است. تا پیش از این دو سه ماه، فکر میکردم این کتاب فقط در حد یک کتاب کهنه است که در تاریخ و ادبیات باید لحاظ شود ولی الان فکر میکنم که نه تنها کهنه نیست بلکه برای معرفی یک نویسندهی باشعور و دقیق، ابوالفضل بیهقی یک نمونهی بارز است که هنوز هم تازگی دارد و دو فایده برای منِ شاعر داشته است:
یکی این که بدون آن که بیهقی ادعای دانای کل بودن را داشته باشد، خیلی چیزها به من یاد داد و باعث شد که بسیاری از مسائل ناراحت کننده که به طور روزمره با آن درگیرم به نوعی به تجربههای ارزشمند تبدیل شوند.
دیگر این که نه تنها در شعر گفتنم تاثیر منفی نداشت بلکه نگاههای تازهتری به من داد و در بسیاری موارد نه تنها زبان خودش را به من تحمیل نکرد بلکه زبان شعریام را هم تازه کرد!
این دو مورد ممکن است باورش سخت باشد اما اتفاق افتاده است و الان فقط حسرت این را میخورم که چرا قسمت عظیمی از این متن به روزگار ما نرسیده است.
مریم جعفری آذرمانی
سالها پیش به مدت چند ماه در محیطی اداری مشغول کار بودم و بعد به دلیل همین روحیهی حساسی که گویا با امرار معاش خصومت دیرینه دارد، از آنجا زدم بیرون. اما بهترین دستآوردش این بود که منشی مهربانی داشتیم که به من تایپ کردن را یاد داد و من برای آنکه آن وقتها میخواستم شعرهایم را برای اولین بار تایپ کنم و به دست ناشر بدهم، آنقدر تمرین کردم که بدون نگاه کردن به کیبورد سرعتم را افزایش بدهم، تا آنجا که تایپ کردنم بسیار سریعتر از نوشتنم شد. اینها را گفتم که مطلب اصلیام را بگویم: اگرچه امروزه بر خلاف گذشته هر مطلبی را میشود در صفحههای مختلف با دیگران به اشتراک گذاشت، اما یک نکته وجود دارد و آن این است که به راحتی با فشار یک دکمه میتوان اشتباه را پاک کرد و حتا به فراموشی سپرد و وانمود کرد که اصلا اشتباهی وجود نداشته است! از این جهت فکر میکنم نوشتن روی کاغذ آن هم با خودکار چقدر میتواند ارزشمند باشد، برای همین نوشتن روی کاغذ را بیشتر دوست دارم، به ندرت پیش آمده است که شعرم را در حال سرودن تایپ کنم. اما سالهاست که هر مطلبی غیر از شعرم اعم از مقاله و نقد و نظر را از همان اول تایپ میکنم؛ یعنی این طور نیست که اول روی کاغذ بنویسم و بعد تایپ کنم. دلیل این دو کار این است که در واقع دوست دارم شعرم را با تمام خطخطیهایی که رویش انجام دادهام برای خودم داشته باشم و فقط برای انتشار تایپش کنم تا با این کار کمی از لذت هنریام را نگه دارم که از دسترس تکنولوژی دور بماند، اما در مورد مطالب دیگر برعکس آن فکر میکنم؛ یعنی تایپ کردن مقالات و نقدها بدون آن که قبلا آنها را روی کاغذ نوشته باشم باعث میشود که بتوانم راحتتر اشتباهات را تصحیح کنم و سریعتر کارم را انجام بدهم. البته یادداشتهای روزانهای هم دارم که در دفترم مینویسم و مثل شعر به آنها نگاه میکنم هرچند که هیچکدام شعر نیستند. گویا در شعرها و یادداشتهای روزانهای که در دفترم مینویسم خیلی به خودم نزدیکترم!
مریم جعفری آذرمانی
یادم می آید تا همین اواخر وقتی در جلسه ای غزل می خواندم باید به همه توضیح می دادم که غزل چهار بیتی و پنج بیتی یعنی چه یا چرا به جای میم در نهی از نون استفاده می کنم و مثلا مباش را نباش می گویم و بدتر از آن باید توضیح می دادم که چرا غزل می گویم و خیلی رفتارهای شعری دیگر که باید توضیح شان می دادم، اما حالا می بینم که همه به راحتی از این امکانات استفاده می کنند و با وجود آنکه زبان غزلشان کهنه است به جای میم نهی از نون استفاده می کنند و با اینکه به هر غزلشان می شود دهها بیت اضافه کرد باز هم گویا از سر تنبلی به همان سه چهار بیت راضی می شوند و نه تنها هیچ کس به آنها نمی گوید چرا غزل می نویسید بلکه در صدر مجالس نیز حضور دارند و غزل گفتن یکی از امتیازاتشان شده است. از هیچ کدام از اینها متاسف نیستم و در برخی موارد خوشحال هم می شوم اما تنها تاسفم این است که چرا بعضی را مجبور کرده ام که شاعر باشند و حتما کتاب چاپ کنند و به جای بعضی ها مطلب به قلم خودم بنویسم و به اسم آنها منتشر شود! همانهایی که بعدها دیدند گویا اسم و رسمی هرچند موقتی پیدا کرده اند و به انواع و اقسام وسائل در صدد نفی من برآمدند و حتا از یک ارتباط مهربانانه تلفنی هم دریغ کردند و بعضی شان بی شرمی را به نهایت خود رساندند و به وسایل مختلف توهین های بسیاری به من کردند ولی در همان حال همه جا از من تعریف می کردند تا خودشان را آدم موجهی جلوه بدهند و بی شرمانه به دزدی از غزل های من هم افتادند و هیچ کس هم پاسخشان را نداد. البته نمی دانم چرا با همه این ترفندها باز هم به جایی نمی رسند و در همان حماقتشان مانده اند. از این حرفها تعجب نکنید چون همیشه، نه آدمهای موفق و دوستان یک دل، بلکه همین اراذل و اوباش هستند که چوب لای چرخ دیگران می گذارند. اگر می بینید شعر امروز رونقش را در این چند مدت حتا بین شاعرانش از دست داده است و هر روز آسیبی دیگر به گردهمایی ها و نشر های مختلف و امکانات فرهنگی وارد می شود نتیجه اهمیت دادن جامعه شعری به همین اراذل و اوباش است که گویا خود من هم در اهمیت دادن به آنها از این جامعه عقب نمانده ام. فقط می توانم بگویم خدایا ما را ببخش که هر کسی را بدون آنکه شایستگی اش را داشته باشد بر خودمان مسلط کردیم و فقط از تو می خواهیم این جهالت را بر ما ببخشی و رحم کنی که بتوانیم نه بر دیگران که دست کم در ناراحتی هایمان بر خودمان مسلط باشیم!
مریم جعفری آذرمانی
- عنوان مطلب بر گرفته از این بیت حسین منزوی است:
مرغ دست آموز خوش خوان کرکسی شد لاشه خوار
وآن غزال خانگی برگشت و گرگی هار شد
از آنجا که تجربه ی این را دارم که اگر برای مطلبی در روزنامه یا مجله ای اصلاحیه بفرستم معمولا منتشر نمی کنند، همین جا باید به اطلاع برسانم که سه شنبه 16 آبان 91 در ضمیمه ی ادب و هنر روزنامه اطلاعات نقدی از من بر «چتر شورشی» سروده ی حمیدرضا شکارسری به چاپ رسیده که متاسفانه پی نویس مطلب توسط سراینده ی کتاب چتر شورشی نوشته شده و ربطی به من ندارد.
این را هم توضیح بدهم که درباره ی برخی از مطالبی که از من در مطبوعات مننتشر شده، عموما انتخاب عنوان مطلب را به همان روزنامه یا مجله می سپارم و این بار هم به همین شیوه گذاشتن عنوان برای مطلب را به عهده سراینده ی محترم که فرستنده ی مطلب به روزنامه بوده سپردم اما ایشان بدون اجازه ی من دو پی نویس تدوین شده توسط خودشان را هم به متن افزودند که باعث تاسفم شد.
مریم جعفری آذرمانی
دنیای شعر این سالها خیلی کوچک بوده است، هرچند گاهی اوقات جریانی یا سر و صدایی گذرا داشته است اما به سرعت برق عبور کرده و همین است که با همه ی ادعاهایش باز هم کوچک است چون از این همه شاعر و منتقد و شعر دوست افراد کمی هستند که از ناهمواریها و تشویق ها و طعنه ها می گذرند و پایدار می مانند. چند موردش را همین دو سه سال اخیر شاهد بوده ام. در طول قریب به دو دهه که با شاعران حشر و نشر داشته ام افراد بسیاری را دیده ام که اشتباهی وارد شعر شده اند همانهایی که به راحتی شعرهایم را دزدیده اند و به روی خودشان هم نیاورده اند و تازه این شمه ای است از بی شمار خیانت هایی که به خود و دیگران کرده اند. گویا فکر می کنند که اگر کسی کتاب های شعر متعددی دارد و به اصطلاح شعر هم زیاد می گوید، حتما حق آنها را خورده است و در جواب این کار با روش های مختلف دزدیدن می خواهند جواب او را بدهند، اما نادانند از این جهت که نمی دانند شعر را می شود دزدید اما احساسات و عقاید و پشتکار را نمی شود! عده ای دیگر هم بوده اند که با بضاعت اندکشان سودهای کلانی برده اند و چه فضاهایی را بدون آنکه استحقاقش را داشته باشند اشغال کرده اند. گروهای دیگری هم بوده اند که روشهای غیر شاعرانه ای برای شاعر نشان دادن خودشان، به کار برده اند. این گروهای مختلف که نسبت به شاعران واقعی تعدادشان هم متاسفانه بسیار است، به تنها چیزی که فکر نمی کنند شعر است، باور نمی کنند که از شعر به نان و نوا رسیده اند و شخصیت اجتماعی کاذبی به دست آورده اند اما به شعر چیزی اضافه نکرده اند و در عین حال با رفتارهای غیر شاعرانه حیثیت شاعران را هم از بین برده اند! بعضی وقتها فکر می کنم اگر جهان دیگری باشد و دادگاهی هم برای رسیدگی به خیانت های این افراد وجود داشته باشد، چه حرفی دارند که در دفاع از خود بزنند؟ آیا اصلا همین زبان که با آن شعر می نویسند به آنها اجازه ی دفاع خواهد داد؟ پس در عوض این همه ظلمی که به شاعران کرده اند و نام های پوشالی و مقام های بی سر و ته که گرفته اند چه خواهند گفت؟ یقین دارم که در آن دادگاه دفتر شعرشان را باید پنهان کنند چون همان است که بیشتر آنها را رسوا خواهد کرد. مثلا کسانی که در بدترین اوضاع اجتماعی شعرهای آبکی و گل و بلبلی گفته اند و البته مردم بسیاری هم تاییدشان کرده اند و همین مردم هم در آن دادگاه وضع بهتری از آنها نخواهند داشت. اینها همه حدسیات من است وگرنه می ترسم که یکی از حکایت های عبید زاکانی در موردشان صدق کند که: مردی حجاج یوسف را گفت دوش تو را در خواب چنان دیدم که مگر در بهشت بودی. گفت اگر خوابت درست باشد در آن سرا بیداد بیش از دنیاست.
مریم جعفری آذرمانی
وزن شعر از زبانی به زبانی دیگر ممکن است متفاوت باشد، مثلا در زبان فرانسه تساوی تعداد هجاهای هر مصراع، وزن را به وجود میآورند (یعنی وزن عددی)، اما همین وزن شعر در زبان انگلیسی و آلمانی بر اساس تکیهای که بر هجاها میشود به وجود میآید (یعنی وزن تکیهای) و در زبان فارسی و عربی بر اساس کوتاهی و بلندی هجاهاست (یعنی وزن کمّی).1
به این مثال از شعر لافونتن توجه کنیم:
Même il m'est arrivé quelquefois de manger
Le Berger.
اما گاه برایم اتفاق افتاده است که
چوپان را بخورم2
تصور کنید که یک مترجم بخواهد وزن اصلی شعر را در زبان فرانسه به وزن فارسی برگرداند. این عمل تقریبا محال است، چون ایجاد وزن در این دو زبان از اساس با هم تفاوت دارند. اما اگر وزنِ فرانسوی را بخواهد به وزن فارسی تبدیل کند ممکن است به این عبارت برسد:
برایم اتفاق افتاده گاهی خوردنِ چوپان(!)
(بر وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن)
میبینیم که ترجمهی اول که به صورت عبارات نثریِ ساده است، بیشتر منظور شاعر را میرساند تا دومی که در آن سعی شده مصرعی با امکانات وزنی فارسی ساخته شود. مخاطب فارسیزبان ناخودآگاه متوجه میشود که چیزی تصنعی در ترجمهی دوم وجود دارد و همین باعث میشود از روح اصلی اثر کاسته شود. حالا اگر مترجم بخواهد مثلا کلمهی "manger" و "berger" را هم با همان نسبت آوایی که در زبان فرانسه دارند به فارسی برگرداند، مشکل مضاعف میشود، چون شاید مجبور باشد مثلا به جای «خوردن» از «چپاندن» استفاده کند تا با «چوپان» اندکی تناسب کلمهای داشته باشد! البته فهمیدنِ اینکه ترجمهی دوم بهتر است، نیازی به دانستنِ زبان فرانسه ندارد، بلکه بدون متن اصلی و فقط به وسیلهی هوشِ ادبی کسی که زبان فارسی را میخواند و با آن تکلم میکند هم میتوان فهمید که ترجمهی دوم چیزی اضافه بر اثر اصلی دارد که با کمال تعجب به جای افزودن به آن، حتا از ارزش ادبی آن کم کرده است.
از آغاز جریان ترجمهی شعر، تا حالا، مترجمان بسیاری بودهاند که سعی کردهاند شعرهای موزون را به صورت موزون ترجمه کنند و به جز چند عبارت معدود نتوانستهاند کار خوبی ارائه دهند و همین باعث شده است که شاعری که در زبان اصلی خود، شعرهای بسیار مورد توجهی دارد، در جریان ترجمه به شاعری تبدیل شود که بر اساس شنیدههای مخاطبان نام بزرگی دارد اما وقتی ترجمهی شعرش خوانده میشود این شگفتی به وجود میآید که این چه شاعریست که نه دستور زبان را بلد است نه تقدم و تاخر کلمات را درست به کار برده است مثلا به این ترجمه از شعرهای پوشکین توجه کنیم:
در اعماق کانهای سیبیر
با فخر تحمل کنید، یاران!
گم نمیشود رنج دلگیر
و بلند پرواز فکرهاتان.3
باور کنید ترجمهی بخشی از یک شعر پوشکین شاعر بزرگ روسیه همین است، مترجم (که نامش در کتاب نیامده است) خواسته ترجمهی موزونی ارائه دهد و فجیعتر این که قافیه را هم حتما رعایت کند، اما علاوه بر آن که وزن را هم درست رعایت نکرده، اصلا معلوم نیست که پوشکین چه میخواهد بگوید. این کتاب در یکی از انتشاراتیهای روسیه منتشر شده (بدون متن اصلی) و اگر در کشوری غیر از روسیه منتشر میشد تصور میرفت که شاید برای تخریب شاعری مثل پوشکین آن را منتشر کردهاند تا به زبان فارسی گفته شود که پوشکین شاعر بزرگی نیست!
اما همین بخش از شعر پوشکین را به ترجمهای دیگر بخوانیم:
در اعماقِ معدنهای سیبری
پاسداری کنید
صبرِ غرورآفرینتان را
پیکارِ محزونِ شما
چون اشتیاقِ بلندِ اندیشهتان
از میان نخواهد رفت.4
دومین ترجمه تقریبا به صورت نثر است و بهرهای هم از موسیقی شعر گرفته ولی قابل مقایسه با ترجمهی قبلی نیست. اگر چه ممکن است بسیاری از ظرایف کلام را منتقل نکند اما چاره چیست؟ تنها راهی که میتوان یک ترجمهی کامل ارائه داد (که تمام ابعاد شعر را نشان دهد) این است که پوشکین را زنده کنیم و بگوییم همان را به زبان فارسی بگوید که تازه در این صورت هم محال است؛ به دلیل تفاوت امکانات زبانی و شعریِ فارسی و روسی. میبینیم که ترجمهی دوم به سلیقه و هوش ادبی هر کسی قابلقبولتر است، چون منظور شاعر مشخص است و میدانیم که با یک کلام شاعرانهی جدی روبهروییم نه مثل اولی، با یک شوخیِ موزون که اصلا منظور جملات مشخص نیست.
از سوی دیگر برای موزون کردن آن باید نحو جمله را به هم ریخت چون شاعر شعری گفته است به زبانی دیگر و ما میخواهیم در زبانی دیگر آن را موزون ترجمه کنیم پس حتا ممکن است در زبان اصلی، شعر مورد نظر بسیار هم از قواعد نحوی به شکل دقیق استفاده کرده باشد و ما با ترجمهی موزون آن و به همریختن غیر منطقیِ دستور زبان در واقع به اثر اصلی آسیب میرسانیم.
مترجمی در مورد ترجمهی آثار تی. اس. الیوت به زبان فارسی سعی کرده آن را موزون ترجمه کند و البته نه تنها با ترجمهی موزونی که از پوشکین ارائه شده قابل مقایسه نیست، بلکه در بسیاری از بخشهای شعر، ترجمهی خوبی هم ارائه داده، اما با وجود این که در مقدمهی ترجمهاش قصد خیرخواهانهاش را از این موزون ترجمه کردن قید کرده، باز هم برای به دست دادن یک ترجمهی موزون، بخشهایی از متن اصلی تقریبا عوض شده است:
What are the roots that clutch, what branches grow
Out of this stony rubbish? Son of man,
You cannot say, or guess, for you know only
A heap of broken images, where the sun beats,
…
کدامین ریشه چنگ اندازد اندر سنگزار پست؟
کدامین شاخه میروید در این شنزار بیحاصل؟
ای فرزند انسان پاسخی هرگز نخواهی داشت
گمانی هم نخواهی برد
که درک تو به جز مشتی بتهای شکسته نیست.
در آنجایی که خورشید آتش سوزان فرو ریزد...5
اگر همین ترجمه به صورت نثر انجام میگرفت، مترجم اجباری نداشت که مثلا در معنی"a heap" به جای «پشته» یا «توده»، «مشتی» بیاورد در حالی که منظور الیوت از "images"، مجسمهها یا تمثالها بوده و «پشته» یا «توده» بیشتر با آن متناسب است، در واقع نوعی ویرانی مورد نظر بوده اما «مشتی» فقط به یک ریزش درونی برمیگردد و ویرانی را به صورت کامل تداعی نمیکند یعنی بیشتر درونیست تا بیرونی.
نکته دیگر این است که نمیتوان به صرف اینکه در زبان انگلیسی ترتیب ارکان جمله، با ترتیب آنها در دستور فارسی، متفاوت است، عبارتی را از انگلیسی به صورت بههم ریختهاش در فارسی ترجمه کرد، حتا اگر غلط دستوری هم نداشته باشد. مثلا اگر در ترجمهی سطر اول همین شعر الیوت:
April is the cruellest month
بگوییم: آوریل است ستمگرترین ماه.
در واقع دستور این جمله در زبان فارسی غلط نیست اما آن را درست هم رعایت نکردهایم چون در این جمله خودِ شاعر دستور زبان انگلیسی را به صورت کامل و سرجای خودش رعایت کرده، پس نمیتوان ترجمه را کلمه به کلمه و با همان ترتیب انگلیسیاش انجام داد. پس بهتر آن است که بگوییم:
آوریل ستمگرترین ماه است.
درست است که هر شاعری گاهی در شعرش از اختیارات دستوری استفاده میکند و به شکلی بهقاعده آن را به هم میریزد اما به هم ریختن دستور زبان، آن هم در حالی که شاعر این کار را در زبان خودش انجام نداده، نه تنها به شعریت ترجمه اضافه نمیکند بلکه آن را به اثری تصنعی تبدیل میکند. مثلا در همین مورد باید در نظر داشت که امری مثل دستور زبان در شعر، شاید مهمتر از وزن باشد و ما در شاعران فارسی زبان هم میبینیم که استفادهی درست از دستور زبان را بر وزن ترجیح میدهند و اگر شاعری مثل حسین منزوی در بیتهای مختلف ارکان دستور زبان را به هم میریزد، شاید منظوری داشته باشد مثلا این که بسیاری اوقات همین به هم ریختن دستور زبان، نه فقط برای موزون کردن شعر، بلکه در جهت تاکید به عبارتی خاص و همچنین تاثیرگذاری بیشتر شعر است، مثل تاکیدهای متفاوت بر عباراتِ «شتک زده» و «خون بسیاران» در این سطر از منزوی:
شتک زدهست به خورشید خونِ بسیاران
اما ترجمهی دیگری از همان بخش شعر الیوت بخوانیم:
درین سنگستان پرزباله
چه ریشههایی چنگ بند میکند
چه شاخههایی میروید؟
آدمیزاد تو را حدس و پاسخی نیست
چون در این دشت که آفتابش گدازان و سوزان است
تو را تنها با تودهای ز پیکرهای شکسته
روزگاران دیرین سر و کار است6
میبینیم که این ترجمهی نثری نسبت به ترجمهی موزون، شاید حتا شاعرانگی کمتری داشته باشد یا از لحاظ دستوری مواردی را هم بتوان متذکر شد اما منظور شاعر را بهتر نشان داده، چون مترجم مجبور نبوده است که کلمات را به خاطر وزن و قافیه، تغییر دهد یا جابجا کند، و از لحاظ ارزشی که شعر در تاثیرگذاری خود دارد موفقتر است.
تا همین چند دهه پیش رسم بر این بود که برخی شاعران شعرهای شاعران دیگر زبانها را بازسرایی میکردند و خوب هم از کار در میآمد چون شاعری که این کار را انجام میداد اولا از اثر اصلی به شکل یک الهامبخش استفاده میکرد ثانیا قصد ترجمه هم نداشت و در عین حال به نوعی بهترین شکل ترجمهی موزون بود.
اما وقتی عنوان ترجمه روی یک اثر گذاشته میشود نمیتوان هم بر موزون بودن ترجمه تاکید داشت و هم به منظور شاعر وفادار بود. همانطور که بسیاری از بازیهای زبانی را از زبانی به زبان دیگر نمیتوان ترجمه کرد بنابراین لزومی ندارد وزن را که درجهی اهمیتش بعد از بازیهای زبانی یا تناسبات کلمهای در یک زبان است ترجمه کرد. دست کم باید منظور نویسنده و شاعر را منعکس کرد نه اینکه با پیچیدن آنها در قالب وزن و قافیه که گاهی اوقات به شدت ایرادات وزنی هم دارد کاری کرد که اثر اصلی مخدوش شود.
شاید یکی از دلایلی که مترجمان غزل را ترجمه نمیکنند همین باشد که تصور میکنند غزل باید به صورت موزون به زبان دیگر ترجمه شود در حالی که فقط کافیست جملهها و تصاویر و منظور شاعر را به زبان دیگر ترجمه کنند حالا چه اشکالی دارد که بخشی از شعریت هم در ترجمه از میان برود بهتر از این است که ترجمهی موزونی ارائه شود که (مثل همان ترجمهی موزون پوشکین) بیشتر به فکاهی شبیه است.
حتا شنیده شده که مترجم با ترجمهی موزونِ اثری مانند شاهنامه به انگلیسی، قصدش این بوده که هم محتوا و هم شکل اثر را به زبان انگلیسی منتقل کند، مگر ممکن است؟ در واقع این گونه موزون ترجمهکردن، این ادعا را هم در زیر متن خود دارد که مترجم میخواهد بگوید خودش در جایگاه کسی مثل فردوسی در زبان انگلیسیست، آن هم در عصر حاضر، در حالی که باید توجه داشت فردوسی فقط در زبان فارسی به طور کامل فردوسیست و درست است که زمان و مکان زندگی او و منش و روش او و کار بزرگی که انجام داده است در تاریخ ادبیات جهان هم منحصر به فرد است اما در زبانی دیگر شاید دست آخر بتوان حکمت و صور خیال و برخی جزئیات دیگر را منتقل کرد، بر فرض هم اگر مترجمی باشد که مقام فکری و شعری فردوسی را دارا باشد (حتا اگر بزرگترین شاعر انگلیسیزبان باشد و در عین حال به فارسی هم بتواند شعر روان بگوید) باز هم دور از ذهن است که بتواند به زبان انگلیسی شاهنامه را به صورت موزون با همین موقعیتش در زبان فارسی تبدیل کند، حتا بعید نیست چیزی بهتر از ترجمهی موزون پوشکین که در این متن اشاره شد، از آب در نیاید.
مثال دیگر در مورد آثار حسین منزوی است، گویا بیشتر ترجمههایی که تا حالا صورت گرفته، از شعرهای سپید یا آزاد او بوده است و شاید گمان میرود که غزلش باید موزون ترجمه شود در صورتی که میتوان با گرفتن وزن از آنها ترجمههایی موفق از شعرهای اصلی او که غزل هستند ارائه داد. مثلا توجه کنیم به این بیت منزوی:
زبان به رقص درآورده چندش آور و سرخ
پر است چنبر کابوسهایم از ماران
همین بیت را که در آن ارکان دستوری جابهجا شدهاند میتوان به این جمله تبدیل کرد:
چنبرِ کابوسهایم پر است از مارهایی که زبان سرخ شان را به صورتی چندشآور به رقص در آوردهاند.
در این مورد میبینیم که جملهی دوم عین شعر مورد نظر نیست اما همین که پیام شاعر را میرساند بهتر از این است که به زبان دیگری که شکل وزنیاش با زبان فارسی فرق دارد موزون ترجمه شود. چون حتا اگر ترجمهی موزون و در عین حال کامل و بینقصی هم ارائه شود باز هم خود شعر اصلی نیست، و ثانیا مخاطبی که به زبان دیگر این شعر را میخواند دنبال این نیست که بداند شاعر وزن را در یک زبان دیگر، رعایت کرده است یا نه! چون او میداند که با ترجمه روبهروست نه با یک شاعر همزبان، و بیشتر دنبال شعریتی است که از تصاویر یا پیام متن یا دیگر صفات شعری ناشی میشود. فقط میتوان در مقدمهی ترجمه قید کرد که این شعر در زبان اصلی دارای چه قالبیست و قالب را فقط برای مخاطب توضیح داد.
یا در شعری دیگر از منزوی:
کسی نگفت نسیم از تبار طوفان است
وگرنه غنچه کجا مشت بسته وا میکرد
این بیت را میتوان به صورت جملهای خبری ترجمه کرد و خواهیم دید که باز هم شعر خواهد بود چون منظور اصلی شاعر، مشخص است و وزن و قافیه فقط به تاثیرگذاری بیشتر آن کمک کرده است وگرنه همانطور که میبینیم بیت مذکور دقیقا منطق دستور زبان عادی را با رعایت ترتیب تمام ارکان جمله داراست و میتوان فارغ از وزن، آن را شعری قابل ترجمه و دارای حرفی و نگاهی نو دانست.
مریم جعفری آذرمانی
منابع:
1. برگرفته از کتاب آشنایی با عروض و قافیه، دکتر سیروس شمیسا، نشر میترا
2. انواع شعر و صناعات شعری در زبان فرانسه، دکتر ژاله کهنموئیپور، سید ضیاءالدین دهشیری، انتشارات دانشگاه تهران
3. کلاسیکهای ادبیات روسی، الکساندر پوشکین، بنگاه نشریات پروگرس، مسکو (به زبان فارسی بدون متن اصلی، نام مترجم درج نشده)
4. عصر طلایی و عصر نقرهای شعر روس، گردآوری و ترجمه حمیدرضا آتشبرآب، نشر نی
5. دشت سترون، تی. اس. الیوت، نقد و ترجمه منظوم دکتر شهریار شهیدی، نشر هما
6. دشت سترون و اشعار دیگر، ت. اس. الیوت، ترجمه پرویز لشکری، انتشارات نیل
چرا نسل جوانِ شاعر یا شعر دوست معمولا به ادبیات کلاسیک فارسی آنچنان اعتنایی ندارد؟ شاید به دلیل این باشد که خواندن ادبیات کلاسیک دشوار است. اما واقعیت این است که متنهایی دشوارتر از ادبیات کلاسیک فارسی وجود دارند که خوانده میشوند، در حالیکه ضرورتشان برای خوانندهی فارسیزبان بیشتر از ادبیات کلاسیک خودش نیست. از مسئلهی ذوق و لذت که بگذریم بسیاری از خوانندگان جدی ادبیات، تمایل به متنهای غیر فارسی دارند، شاید به خاطر این باشد که تفاوت فرهنگ، خودش یک جذابیت ایجاد میکند، و اصلا لزومی ندارد که این امر را بیگانهپرستی یا بیگانهدوستی بنامیم. اما چه راه حلی میتوان برای این مسئله ارائه کرد؟ البته باید اول نشان داد که این یک مشکل است یا نه؟ عقل حکم میکند که هر شخصی بهتر است که بیشتر از متنهای دیگران به متنهای زبان مادریاش توجه کند، چون خودشناسی قاعدتا باید بر غیرشناسی اولویت داشته باشد، پس اگر خوانندهای به متنهای دیگر زبانها بیش از زبان مادریاش اهمیت بدهد یعنی در این میان یک مشکل وجود دارد. اما ممکن است خوانندهای باشد که برایش خودِ خواندن و فهمیدن و اصولا فواید مطالعه مهم باشد. ولی وقتی این شخص که خوانندهی جدی ادبیات است شاعر یا به هر شکلی اهل نوشتن باشد، آن وقت چه؟ البته ممکن است در ظاهر هیچ کس از شاعر انتظار نداشته باشد که مثلا تمام غزلهای حافظ را خوانده باشد اما در واقع این طور نیست، کسی که به طور غیر مستقیم با دنیای ادبیات آشناست و فقط یک خواننده است، تصورش معمولا این است که یک شاعر حتما تمام شاعران مهم تاریخ ادبیات کشورش را دوره کرده است، در حالیکه ضرورتی ذاتی یا عقلی برای آن وجود ندارد، شاعرانی بودهاند که بسیار هم سواد ادبیاتی داشتهاند بعضیشان شاعران مهمی بودهاند و بعضیشان اصلا شعر تازهای به ادبیات اضافه نکردهاند، همچنین شاعرانی بودهاند که سواد ادبیاتی بسیار کمی داشتهاند، در میان همینها، بعضیها مهم بودهاند و بعضیها نه. یک نکتهی مهم که در مقاطع مختلف، به آن فکر کردهام همین مسائل بوده است. گاهی فکر کردهام که برای تازهگفتن باید حتما فقط متون امروز را خواند ولی چه بسا پیش آمده که شاعری بعد از خواندن چند شعر از خاقانی، شعری گفته که بسیار هم امروزی بوده است، در حالیکه شاعرانی هستند که با خواندن همان چند شعر، به ترکیب صناعات ادبی محدود شدهاند و خلاقیت خود را فدای دیگر عناصر ظاهری شعر کردهاند و سعیشان این بوده است که مثلا در همین شیوهی شعری، از خاقانی بهتر بگویند، و همین باعث میشود که نسخهی بیمصرف خاقانی باشند چون خاقانی به خاطر اندیشههای منحصر به فردِ شاعریاش خاقانیست نه فقط به خاطر الفاظ و صناعاتی که بسیار هم استادانه به کار برده. چون اگر قرار باشد که به یک شخصِ غیر شاعر، شعر گفتن را یاد بدهیم، قطعا یاد دادنِ فنون صوری ادبی راحتتر از یاد دادن تفکر است.
البته این حرفها برای کسانی مصداق دارد که در کنار تمام فعالیتهای روزانهشان وقتی هم برای مطالعه میگذارند، منظورم کسانیاند که کارهای سازنده دارند و به چشم خودم آدمهای بسیار مشغلهداری را دیدهام که چون اهل مطالعه هستند، اتفاقا در بین مشغلههاشان وقتهای مفیدتری برای مطالعه فراهم میکنند چه شاعر باشند چه نباشند، وگرنه بسیاری هستند که تا دیروز اهل مطالعه بودهاند اما امروز اصلا وقتی برای خواندن متنهای مهم اختصاص نمیدهند، چون برای عقبنماندن از بخش کوچکی از جهان امروز (مثلا فیس بوک یا اینگونه فضاهای اینترنتی)، چندین ساعت باید وقت صرف کنند که در اغلب موارد حاصلش فقط در حد فراهم شدن یک سرگرمیست.
مریم جعفری آذرمانی
- عنوان مطلب برگرفته از این بیت خاقانیست:
روزی هزار بار بخوانم کتاب صبر/ گوشم به توست لاجرم از بر نمیشود
می دانیم که در جریان بازتاب نقل قولهای یک شخص در یک خبرگزاری ممکن است تفاوت هایی با اصل حرفها وجود داشته باشد اما معمولا مضامین همان است. خبری در یکی از خبرگزاریها منتشر شده که در آن صحبت های یکی از اهالی ادبیات _که منطق دان هم هستند- را بازگو کرده اند که البته این جنس صحبت ها اولین بار نیست که از زبان ایشان شنیده می شود و من همیشه با دلشکستگی از آنها می گذشتم اما این بار لازم دیدم چند نکته را به ایشان بگویم اگر چه حرف بسیار است:
استاد گرامی منطق! بارها خواسته بودم بعد از نظراتی که درباره شعر امروز و غزل امروز در خبرگزاریها ارائه می دهید از شما چند سوال منطقی بپرسم اما دسترسی به شما آسان نبود البته مطمئنم که شما هم در جهان امروز زندگی می کنید و ایمیل و تلفن دارید ولی گویا بحث درباره شعر امروز و روز به روز مدرن تر کردن آن وقتی برای شما نگذاشته است چون از هر طریقی که سعی کردم صحبت با شما مقدور نبود.
استاد گرامی منطق! ممنونیم که شما شعر ایران را به راحتی به دو قسمت تقسیم کرده اید که البته گویا قسمت کهنه و قدیمی اش را به غزل سرایان داده اید گرچه خودتان در انتهای یکی از کتاب هایتان با عبارت "برای آنان که غزل دوست دارند" چند نوشته ی موزون که حتا شاعران مبتدی هم شرم دارند از انتشار آنها و همه شان نسخه ی دست چندم غزل های مولانا هستند منتشر کرده اید چرا برای کم فروش بودن شعرهای خودتان و دوستانتان که در بهترین نشرها با بهترین پخش ها چاپ می شوند از مردم بیچاره مایه می گذارید و صفت های کهنه و قدیمی را که خودتان دارید به دیگران نسبت می دهید؟
استاد گرامی منطق! خوشحالم از هوشمندی خبرنگار که برای نقل قول شما مبنی بر مدرن خواهی تان نوشته است: "سراینده ی مجموعه ی شعر _نردبان اندر بیابان_ افزود". عنوان گذاری شما برای مجموعه شعرتان نشان دهنده ی غایت مدرن بودنتان است که گویا از فرط مدرن بودن دردام سنت افتاده اید. راستی چرا شما همیشه فکر می کنید که گویا فقط خودتان با شعر جهان آشنایید و دیگران مخصوصا اگر غزل سرا باشند احتمال ندارد که انگلیسی یا فرانسه بلد باشند؟
استاد گرامی منطق! می دانید چرا غرب به شعر امروز ما اهمیت نمی دهد؟ اخلاق غرب طوری است که حتا اگر در ادبیات هویت خاصی هم نداشته باشد برای خودش هویت درست می کند برای همین هم برای شاعران بی هویت سرزمین های دیگر اهمیتی قایل نیست شاعرانی که به راحتی غزل را که به قول استاد شفیعی کدکنی _ که یگانه ی روزگار ماست_ مسخره می کنند در حالی که غربیها همین قالب را در دهه های اخیر جدی گرفته اند . غرب اصولا از شاعران بی هویت فقط برای اهداف سیاسی بهره کشی میکند که بگوید فقط در غرب است که آزادی بیان وجود دارد. من به شخصه واقعا آرزومندم که روزی به شما جایزه نوبل بدهند اما بعید می دانم پس بهتر است این قدر سنگ غرب را به سینه نزنید. البته گویا مستشرقان بیشتر از شما به محتوا و جوهر شعر اهمیت می دهند که از "جامی" به این طرف نیامده اند ولی شما همچنان در قالب شعر _ به قول منزوی: گیرم آزاد _گرفتارید.
استاد گرامی منطق! شما هنوز آنقدر برداشتهایتان سنتی است که فکر می کنید شاعر باید هم خودش شعر بگوید هم منتشر کند هم ترجمه کند هم شعرش را جهانی کند در جهان امروز شما باید بهتر بدانید که جزئی ترین مسائل تخصصی شده اند. منظورم از جهان امروز سال 2012 است نه 1391. البته شما که در همین تاریخ های شمسی – و نه میلادی – با رادیو اصفهان همکاری داشته اید و دوستتان را که فقط به خاطر صدای خوبش - و نه تخصصش - به رادیو بردید تا آن شعر را اشتباه بخواند در همه کارها هم می توانید تخصص داشته باشید مثلا منطق فلسفه شعر مدرن شعر کلاسیک غزل امروز و ... البته جایی که گویا دست کم در آن روزها دبیرستانی ها را به عنوان همکار قبول می کرده بیشتر از این انتظاری نمی رود.
استاد گرامی منطق! خوشحالم که شما بر عکس اخوان ثالث که آبرو و حیثیت ادبیات و بزرگتر از آن آبرو و حیثیت ایران است گویا انگلیسی را بهتر از فارسی و عربی بلدید اما همچنان در مورد تمام مسائل شعری "زبان فارسی" که به شدت تاریخش با زبان عربی گره خورده است نظر می دهید اگر همچنان بر موضع سنتی تان اصرار دارید دست کم شعرهای خودتان را به زبان انگلیسی ترجمه کنید تا جهان از شما و شعرهایتان که گویا بسیار مدرن تر و جدی تر از اخوان ثالث هستید محروم نمانند.
استاد گرامی منطق! شما خرسندی خود را از اینکه اخیرا شعرهایی به هلندی و سوئدی ترجمه می شود ابراز کرده اید ولی می دانید که مشکل اصلی ما همین است و هراس اصلی را همین جا باید داشت که همین ترجمه های جدید ممکن است همان اندک آبرویی را که شاعران کهن ما در جهان برای ما ایجاد کرده اند از بین ببرد.
استاد گرامی منطق! شما به سخت گیری های ممیزی کتاب اشاره کرده اید ولی به سخت گیری های ممیزی "ناشران" اشاره نکرده اید که من و دوستان من که شاعران جوانی هستند و اتفاقا کتابهایشان هم خوب فروش می رود و اتفاقا غزلسرا هم هستیم هیچ وقت نتوانسته اند از ممیزی ناشرانی عبور کنند که شما به راحتی کتاب های کم فروش شعرتان را با آنها چاپ می کنید.
استاد گرامی منطق! بهتر است به جای جهانی کردن سعی کنید کاری کنید که شعرتان را هم وطنانتان بفهمند منظورم مردم نیستند که شما پشیزی ارزش برایشان قائل نیستید منظورم همان دوستان خودتان هستند وگرنه این مردم گویا از روی بی سوادی شان است که حافظ و مولوی و سعدی و خیام و... را از حفظند اما همین بی سوادی شان اجازه نمی دهد که سطری از شما را بخوانند چه برسد به حفظ کردن.
استاد گرامی منطق! گویا شما حتا در تعریف کردن خاطره هم قصد توهین به شعر پیشینه دار ما را دارید و بیتی از حافظ که دوستتان اشتباهی خوانده است - البته بیت مذکور تا جایی که من می دانم از مخزن الاسرار نظامی است نه دیوان حافظ! - را وسیله ای برای خنده ی حضار تلقی کرده اید قاعدتا حضار در جلسه باید به احترام شما هم که شده خندیده باشند اما اگر من بودم کمترین کارم گریه کردن بود.
استاد گرامی منطق! در مورد صحبت های چند وقت پیشتان هم باید بگویم که رفتار شما در مورد نظر دادن درباره غزل و اینکه پایان آن را چند وقت یک بار با دوستانتان _ که از گفتن یک غزل عاجزند_ اعلام می کنید بی سابقه نیست همیشه به این فکر میکنم که چرا امثال شما برای مثال غزل معاصر، از آوردنِ نام حسین منزوی اکراه دارید قبول دارم که شعر حسین منزوی سخت است که گفته:
دعوی ام عشق است و معجز شعر و پاسخ طعن و تهمت
راست چون پیغمبری رو در روی ناباورانش
مریم جعفری آذرمانی
گفتگو با مریم جعفری آذرمانی
س- خانم آذرمانی! درباره نقش زن در ادبیات کلاسیک ما و مشخصا شعر، صحبتهای فراوانی وجود دارد اما گویا در این زمینه با موقعیتی متضاد مواجهایم. به این صورت که زن در اشعار کلاسیک ما یک غایب در عین حال به شدت حاضر است! شاعران آن دوران ما مختصات زنانگی از جمله زلف و لب و خال را به صورت فراوان در اشعار خود دارند و معشوق یک نوع زنانگی پررنگ دارد در آن اشعار. اما در عین حال ما شاعر زن نداریم!
ج- درباره نقش و ماهیت معشوق در اشعار کلاسیک فارسی صحبتها و نظرات گوناگونی وجود دارد و حتا کتابهایی در این زمینه نوشته شده از جمله کتاب "شاهد بازی" دکتر شمیسا و دراینباره بحث شده که نگاهی که به معشوق در شعر کلاسیک فارسی وجود دارد آیا نگاهی به زن است؟ به نظر من وصف معشوق در آن اشعار اکثرا درباره مذکر است تا زن و این نشان می دهد که در ادبیات مردانه حتا زن چندان نمود ندارد...برای نمونه وقتی ترجیع بند سعدی را میخوانیم به اینجا میرسیم که "ای پسر"...
س- اما مسئله این است که این "ای پسر" هم چندان پسر نیست! یعنی این معشوق چندان ما به ازای بیرونی و عینی ندارد...
ج- ببینید! اکثر قریب به اتفاق شاعران کلاسیک ما مسلمان هستند و نسبت به این قضیه نیز حساسیت دارند. از سویی کم و بیش در شعر عرب که شاعران کلاسیک ما از آنها آگاه بودهاند به زن کاملا نگاهی به صورت معشوق وجود داشته است...
س- منظورتان در شعر اعراب جاهلیت است؟
ج- تا حدودی در شعر دورههای بعد هم بوده است در آنجا شاعر وقتی از معشوق سخن میگوید کاملا به یک زن اشاره دارد... اما دلیل اینکه شاعران کلاسیک ما با توجه به این مسائل چندان به زن توجه ندارند شاید یک نوع محدودیت باشد یا اینکه نگاه متفاوتی نسبت به زن داشته اند، که اگر بپذیریم این نگاه برگرفته از آموزههای اسلامی باشد آنوقت با یک تناقض دیگر هم مواجه میشویم...
س- گمان می کنم بحث بر سر همان "یک نگاه خاص" باشد. چراکه در ادبیات اعراب جاهلیت سخنانی از جمله اینکه " بنونا بنو ابنائنا و بناتنا / بنوهن ابناء الرجال الاباعد" وجود داشته و همچنین از شاعران تا فلاسفه نامدار کلاسیک ما نگاهی خاص به زن داشتهاند.کسانی در این میان زنان را موجوداتی میپنداشتند که راهی به کمال ندارند و کسانی زن را موجودی "طویل الشعر و قصیر العقل" میدانستند ...
ج- البته بیتی که اول اشاره کردید بیشتر در مورد ارتباطات قبیلهای گفته شده و اینکه "پسرانِ پسرانِ ما به ما نزدیکترند..." نکته دیگر که اشاره کردید "کسانی در این میان" است البته همیشه کسانی در میان یک فضای جدی گاهی ضربهای از معشوقی میبینند و نظری میدهند در واقع میشود به این موضوع از زاویهای دیگر هم نگاه کرد، مثلا در مورد عبارت " موجودی مو بلند و..." میشود گفت که عمدهی این برداشتها از متون فلاسفه از آنجا ناشی میشود که یک جمله آن را میگیریم و به صدر و ذیل و موقعیتی که آن جمله در آن گفته شده توجه نمیکنیم نکته دیگر این است که ما درباره اینگونه نقلقولها باید حتما به خود متن مراجعه کنیم و باید کلام ما منبع قطعی داشته و صدر و ذیل و موقعیتش روشن باشد در هر حال فکر نمیکنم نتیجهی فلسفی چنین گفتاری از عرفان رابعه عدویه جدیتر و پرحاصلتر باشد مخصوصا تحقیقی که عبدالرحمن بدوی درباره صحت و سقم سرگذشت رابعه دارد. اصلا همین حضور رابعه در تاریخ مصداق کامل است برای گزاره منطقیِ "بهترین دلیل برای اثبات چیزی وقوع آن است"
س- در اشعار کلاسیک فارسی به وجه ابژکتیو و بیرونی یک زن پرداخته نشده و این مسئله سبب شده که راه برای هرچه بیشتر انتزاعی شدن زن در شعر هموار شود.این مسئله گویی کاملا متاثر از عدم تاثیرگذاری زنان در مناسبات اجتماعی(به معنای عام آن) در آن دوران بوده است...
ج- نه اینطور نیست. نقش اجتماعی زنان شاید فقط نمود نداشته، نه اینکه این نقش به کلی وجود نداشته است. با توجه به نحوه فعالیتهای اجتماعی در آن دوران زنان مطمئنا تاثیرگذار بودهاند و نقش آفرینی هم داشتهاند اما بواسطه همان نگاه مردانه نقش اجتماعی زنان چندان نمود نداشته است...
س- اما میپذیرید که که در اشعار کلاسیک فارسی به این نقش پرداخته نشده و به زن تنها بعنوان موجودی انتزاعی یا معشوقی استعاری اشاره شده است؟
ج- اگر مولوی را به عنوان یک شاعر کلاسیک بپذیریم میبینیم که در بسیاری از شعرهایش مرد و زن را به عنوان طرف گفتگو آورده حتا خود سعدی هم در بوستان که در هر دو گاهی نقلقولهای زنانه به عقل و تدبیر نزدیکتر است. نکته دیگر که همیشه از آن غافلیم این است که اکثر خدمات رفاهی و اجتماعی و تغذیهای امروز که به برکت پول در سوپرمارکتها و مغازهها یافت میشود تا همین دهههای اخیر حاصل زحمت زنان بوده در واقع اگر زنان نقشی نداشتهاند یا نقشی ایفا نمیکردهاند اصلا جامعه شکل نمیگرفت که مردان در آن به عنوان تاثیرگذار در تاریخ ثبت شوند. فراموش نکنیم که شاعرانی هم بودهاند که زن را به عنوان معشوق واقعی و طبیعی مرد به تصویر کشیدهاند از جمله نظامی که در پایان خسرو و شیرین به زنش آفاق اشاره میکند...
س- از دوران کلاسیک شعر فارسی فاصله بگیریم...آستانه ی دوران مشروطیت در ایران زمانی است که می توانیم درباره شاعران زن هم صحبت کنیم و به نوعی نشانی پررنگ تر از آنان بیابیم، میدانیم که شعر در ابتدا یک کوشش ذهنی و درونی است اما با دوران مشروطه و تشکیل انجمنهای نسوان و حضور هرچند اندک زنان در مناسبات اجتماعی چه اتفاقی میافتد که زنان شاعر هم شناخته میشوند و آثاری از آنان تولید و منتشر میشود؟
ج- حضور زنان در آن دوران در جامعه سبب میشود که جرات بیان حرفهایی که دارند افزایش پیدا کند، باید توجه داشت در آن دوران هم زنان به شکل امروزی وارد جامعه نشده بودند تنها فضایی به وجود آمده بود که زنان تا حدودی در سطح جامعه حاضر باشند، درآن شرایط این انتظار وجود نداشت که با حضور زنان تحولی در ادبیات ایران صورت بگیرد، آن دوران آغاز حضور زنان در عرصههای مختلف اجتماعی و حتا ادبی بود. دورانی که در شعر با پروین آغاز شد اما به شکل مشخصتر با حضور فروغ فرخزاد به تثبیت رسید و شناخته شد...
س- به پروین اعتصامی اشاره کردید. پروین چند ماه پس از صدور فرمان مشروطه به دنیا میآید.اما نکتهی مورد بحث درباره او این است که اشعار پروین را بسیاری اشعاری زنانه نمیدانند و حتا همین امر سبب شده که کسانی کار را به آنجا برسانند که مدعی شوند که اشعار پروین را خودش نسروده است...
ج- با خوانش مجموعه اشعار پروین حتا بدون اینکه اطلاعی از جنسیت و شخصیت او داشته باشیم میتوانیم بفهمیم که این اشعار سرودهی یک زن است... البته حرف من همین است که شعر به معنای واقعی کلمه زن و مرد ندارد و اینکه مردان شعر خوب را به خودشان نسبت میدهند بحث دیگری است به هر حال پروین هرچند که شاید مثل فروغ آن زنانگی در اشعارش وجود و نمود نداشته باشد اما تشخیص اینکه سراینده این اشعار یک مرد نیست چندان مشکل و دور از ذهن نیست...
س- بحث چندان در پذیرش این نیست که اشعار پروین متعلق به او است یا نه، با مراجعه به اشعار پروین با دغدغه ها و مناسبات روحی و روانی و اجتماعی زن آن دوران مواجه نیستیم، این را میپذیرید؟
ج- پروین را از نظر قدرت کلامی میتوانیم در فضای شاعران کلاسیک ایران قرار دهیم اما درباره پرداختن به موضوعات اجتماعی، شاید بتوان گفت پروین مشکلات و دغدغههای زن در دوران فروغ را نداشته است یا در ابرازش منعی وجود داشته (البته نباید گوشهکنایههایی که در شعرهایش وجود دارد نادیده گرفته شود که به صورتی پنهان مشکلاتی را بیان کرده) اما شاید پروین بیشتر از آنکه دغدغه تحولات اجتماعی را داشته باشد به وجه ادبی شعر توجه داشته...البته در این زمینه اخلاقیات و روحیات شاعر نیز بسیار مهم است که ما چندان در این زمینه از پروین اطلاع نداریم، شاید او وقتی میدیده که در شرایطی قرار گرفته که زنان هم آرام آرام میتوانند در جامعه حضور داشته باشند و اشعارشان را عرضه کنند دیگر چندان درپی پرداختن به توقعات بیشتر نبوده به هر حال نمیتوان حکم قطعی صادر کرد...
س- پس پروین نمادی از زن ایرانی است که هنوز بطور کامل اجتماعی نشده است؟
ج- البته ملاک اجتماعی شدن، نوع شعری که میسروده نیست اما همانطور که اشاره کردم شناختی که ما از زندگی و احوالات پروین داریم مثلا نسبت به فروغ بسیار کمتر است و این شناخت میتواند بسیار موثر باشد... ما امروز وقتی درباره فروغ صحبت میکنیم از اطلاعاتی که از دوستان و همکاران او به ما رسیده در ارزیابی شعر و حتا شخصیت او استفاده میکنیم اما این مسئله درباره پروین تقریبا وجود ندارد... این را هم باید بگویم که چرا از اول تصمیم گرفته میشود که با این عینک به سراغ شعر پروین برویم چرا از شعر پروین پی به مشکلات و نگرانیهای یک زن در آن دوران نمیبریم نمونه بارزش مسئله ریاکاری و دورویی است که در شعر مست و هشیار به آن پرداخته شده...
س- البته این مسئله مشخصا درباره فروغ به نظر من و متاسفانه چندان یک حُسن نیست. چراکه در طول این سالها آنقدر افراد مختلف درباره فروغ و زندگی و احوالات او سخن گفتهاند و به نوعی داستان سرایی کردهاند که میان فروغ حقیقی و فروغی که "بوده" تا فروغی که "شده" تفاوتهای فراوانی وجود دارد ...
ج- شاید از این زاویه هم بشود نگاه کرد اما برای نمونه میتوانیم از مجموعه این اطلاعات بفهمیم که فروغ انسان دوست بوده، فروغ از دیدگاه انسان به زن نگاه میکرده و اگرچه گاهی اعتراضهای جدی به جامعهی مردانه دارد اما درپی اثبات برتری زن نسبت به مرد یا برعکس نبوده، فروغ از منظر یک انسان به جهان نگاه میکرده و چون خودش زن بوده ما با انسان شاعری مواجه میشویم که زنانگی در شعرش جریان دارد...
س- فروغ اما در 3 مجموعه ابتدایی خود این زنانگی را به صورتی واضح بیان میکند اما با گذشت سالها آن 3مجموعه چندان مورد توجه واقع نمیشود، عدهای دلیل این مسئله را به نوعی افراط در زنانگی در اشعارش میدانند ...
ج- در آن مجموعهها تنها بحث زنانگی نبوده و فروغ به مباحث ازلی ابدی هم میپردازد... و دیگر اینکه بهتر است به این هم بیندیشیم که شاعران مردِ هم دوره فروغ هم، مردانگیشان را به رخ میکشند و این باید لحاظ شود. اصلا چه اشکالی دارد که شاعر مردانگی یا زنانگیاش را ابراز کند.
س- بله، اما در مقایسه با "تولدی دیگر" و "ایمان بیاوریم..." آن مباحث ازلی و ابدی هم به نوعی عصیانهای زنانه و البته از نوع شعاری است. حتا زنانگیهای فروغ در اسیر، دیوار و عصیان هم به نوعی سطحی به نظر میرسد...
ج- نه اصلا سطحی نیست به نظر من... تجربههایی است که شروع کرده و در کتابهای آخرش به اوج میرسد
س- قبول دارید که از دوران سه مجموعه نخست به دوران "تولدی دیگر"، فروغ کاملا یک دوره گذار را طی کرده؟
ج- کاملا طی نکرده به نظر من یک نوع جهش داشته...
س- اما با توجه به سیر تحولات زندگی فروغ میتوانیم به این تحلیل برسیم که این دوره گذار را طی کرده... به این صورت که فروغ پس از جدایی از پرویز شاپور به اروپا سفر می کند، بعد از آن همراه با آشنایی با ابراهیم گلستان به فیلمسازی روی می آورد، از زندگی بعنوان یک "اسیر"در چهارچوب "دیوار" خارج میشود و نوع "عصیان"اش هم دگرگون میشود...
ج- منظور من این نیست که تغییر نداشته بلکه عرض کردم در این تغییرات جهش داشته است، در هر حال مشخص است که این تحولات در زندگی یک شاعر تاثیر دارد، اما میبینیم که بسیاری مینویسند یا میگویند که فلانی شعر فروغ را متحول کرد یا مسیر زندگی او را تغییر داد... به نظر من درصحت اینگونه حرفها باید تردید داشته باشیم... چون گویا این استعداد و پشتکار فروغ است که نادیده گرفته میشود چراکه این جملهها بصورت مطلق بیان میشوند و برای شاعر نباید از جملههای مطلق استفاده شود...یک نکته دیگر که در آثار فروغ وجود دارد راستگویی و صداقت او در اشعارش است.
این نکتهای است که متاسفانه شاید خیلی ابتدایی باشد اما اکثر شاعران فاقد آن هستند. فروغ انواع احساسات خودش و آن مسائلی را که به نوعی درک میکرده و با آنها مواجه بوده را به صورت شجاعانه در اشعارش انعکاس داده...از این صداقت حتا بسیاری از شاعران هم دوره فروغ بی بهره بودند...
س- این صداقتی که اشاره میکنید درباره فروغ به این معنی است که ما اشعار پاکنویس شده او را نمیخواندیم؟ یعنی هر مسئلهای را که فروغ با آن مواجه بوده شعر میکرده و در اختیار خواننده قرار میداده؟
ج- نه اینطور نیست...فرض کنید که مثلا او هرگز نیامد برای فلان آزادی خواه در فلان کشور خارجی شعری بگوید و منتشر کند که بواسطه آن به جایی برسد. فروغ آنچه که بوده را گفته، نه هرچه که وجود داشته، به بیانی دیگر آنچه که مسئله فروغ نبوده در اشعارش جایی ندارد...
س- تا چه اندازه در اشعارش فرزند زمانه خودش بوده؟
ج- تا حد بسیار زیادی اینطور بوده...
س- کسانی اما بر این باورند که در سالیان زندگی فروغ تحولات سیاسی و اجتماعی فراوانی به وجود آمده که از قضا در اشعار شاعران مرد هم روزگار فروغ به آن مسائل به فراوانی پرداخته شده، اما در اشعار فروغ از آن مسائل و حتا آن فضاها خبری نیست...
ج- من دقیقا تفاوت فروغ با دیگران را در همین میدانم. داشتن این اشعار اشکالی ندارد و برای یک شاعر عیب محسوب نمیشود اما یک شاعر وقتی خودش از جنس یک جریان نباشد هرگز نمیتواند درباره آن موضوع یا جریان شعری بگوید. این نکته بسیار مهمی است...
س- البته این نظر تنها تا حدودی درباره شعر فروغ مصداق دارد، اما مثلا در فیلمسازی، فروغ "خانه سیاه است" را در کارنامه کوتاه فیلمسازی خود دارد که فیلمی به شدت بیان کننده "روح زمانه" خودش است...
ج- البته در شعرهایش هم میتوانیم به چند نمونه اشاره کنیم از جمله آن شعر "فاتح شدم / خود را به ثبت رساندم..." که به نوعی وارد مسائل سیاسی هم شده است، اما این نمونهها برای فروغ دیگر یک اتفاق خارجی نیستند...
س- یعنی از فیلتر شاعرانگی او عبور کردهاند...
ج- در واقع در روحش ته نشین شده یعنی مسائلی بوده که باعث شده که فروغ را به عنوان یک شاعر از درون به واکنش وادار کند و آنها را در شعرهایش انعکاس دهد. فروغ اهل ادا درآوردن در شعرش نبوده... زنان به نسبت مردان درونگراتر هستند و از آنجا که فروغ زن بود بسیاری از مسائل خارجی را در اشعارش وارد نکرد و بیشتر به آنچه در درون داشت پرداخت و منظور من از اتفاق خارجی اتفاقی است که ممکن است در همسایگی شاعر بیفتد اما مورد توجه شاعر نباشد و اتفاقی در آن سر دنیا بیفتد و مورد توجه شاعر باشد و شاعرانی هستند که بالای شعرشان نمینویسند برای چه اتفاقی شعر سرودهاند در هر صورت چه بسا مسائلی بوده که فقط فروغ توانسته آنها را به صورت شعر در جامعه مطرح کند حالا چه درباره خودش باشد چه درباره دیگران و او توانسته خودش را دخیل در آن مسئله بداند اما گاهی در برخی شاعران دیده میشود که بدون آنکه در حادثهای دخیل باشند یا احساس خاصی داشته باشند به مدد فنون شعری، حرفی گفتهاند و بالای شعر هم حتما اشاره کردهاند و بدون آنکه حتا شعر ربط خاصی به آن مسئله داشته مخاطب فکر کرده است که چقدر شاعرش آگاه به رویدادهای زمانه است...
س- پس از فروغ و دوران او اگرچه شاعران زن بسیار زیادی داشتهایم، اما جز چند شاعر البته کمتر از انگشتان یک دست، شاعر زن مهمی نداشتیم، چرا؟
ج- پاسخ به این پرسش بستگی دارد به تعریف شما از واژه "مهم" ...
س- مهم به معنی تاثیرگذار، یعنی کسانی که اگرنه جریان ساز اما حداقل صاحب زبان و بیان و نشان خاص خود باشند...
ج- به این معنی ما شاعران زن فراوانی داریم که تاثیرگذار هستند... از طرفی امروز تاثیرگذاری هم با گذشته تفاوتهای فراوانی دارد...
س- تاثیرگذاری یعنی در ابتدا شاعری شعرش را منتشر کند و آن شعر به خوبی خوانده شود...
ج- نه... با این تعریف من به شما می گویم که امروزه ما بسیاری از شعرهای متوسط (البته بیشتر از سوی شاعران مرد چون گویا بیشتر به رسانهها دسترسی دارند) داریم که به بهترین شکل چاپ میشوند و تاثیر هم میگذارند...آیا اینها هم مهماند؟
س- شعرهای متوسطی که به بهترین شکل چاپ میشوند و تاثیرگذار هم هستند را من ندیده ام! هرچند که این را دیدهام که شعرهای بسیار ضعیف به بهترین شکل و با بهترین تبلیغات چاپ میشوند...اما تاثیرگذار نیستند...
ج- اما همین تبلیغات را که اشاره کردید میتواند ذائقه جامعه را عوض کند...این تغییر ذائقه توسط تبلیغات به آنجا میرسد که وقتی شاعر یک بیت را میخواند که هم نوآوری دارد و هم حرف روز است باید درباره اش به مخاطب توضیح بدهد در حالی که آن بیت هیچ واژه دشوار و غریبی هم ندارد...
س- به پرسش اصلی برگردیم...شاعران مهم یا تاثیرگذار زن امروز چرا کم هستند؟...
ج- کم نیستند... اگر ملاک مقایسه شما با شاعران هم نسل ِ هم باشد، شاعران زن نسل جدید نسبت به مردها کم نیستند...
س- و تا همان اندازه تاثیرگذار و شاخص؟
ج- بله...ما نباید تعداد شاعرانِ زنِ این نسل را مثلا با تعداد شاعران زنِ همنسل بهمنی و منزوی مقایسه کنیم...
س- اینکار را نمیکنیم، اما در همان نسل بهمنی و منزوی هم شاعر تاثیرگذاری جز سیمین بهبهانی وجود ندارد...
ج- همانطور که گفتم در این دوره تعداد شاعران نسبت به آن نسل افزایش یافته و به همین نسبت تعداد شاعران زن نیز قابل مقایسه با دهههای قبل نیست.
این گفتگو پیش از این در روزنامهی آن لاینِ باهم (ویژهنامهی فروغ فرخزاد) منتشر شده است.
مریم جعفری آذرمانی
از انواع گروهها و طبقات مختلف اجتماعی میتواند شاعری به دنیا بیاید اما تجربه نشان داده است که طبقهی متوسط اجتماعی، شاعران بیشتری را داراست. چرا؟ شاید مهمترین دلیلش این باشد که شعر، احتیاج به لوازم خاصی ندارد و هنرهای دیگر مستلزم امکانات خاصی است که معمولا هم ارزان نیستند. اما به این دلیلِ ابتدایی نمیشود بسنده کرد زیرا بسیاری از افراد از روی تنبلی به خیال خودشان به شاعری روی میآورند و چون پشتوانههای مطالعاتی ندارند و پس از تصمیم به شاعر بودن نیز آن را کسب نمیکنند پس از سالها میبینیم که فقط قیافهی شاعر به خود گرفتهاند و سالهاست که حرفهای این و آن را در شعرها و نظراتشان به کار میبرند. پس بهتر است برای تبیین ملاک شاعری این گروه را کنار بگذاریم هرچند که گاهی تعدادشان به قدری زیاد میشود که دیگر برای اثبات شاعر بودن یک نفر باید گفت فلانی با همه فرق دارد و این عبارتِ «با همه فرق دارد» یعنی شاعر است و نباید با بقیه که ظاهرا شاعرند او را اشتباه بگیریم. یکی از مهمترین دلایلی که باعث میشود برخی از افراد به ظاهر شاعر، شاعر هم تلقی شوند این است که شاعر را عموما انسانی معترض میشناسیم از این رو هر کس که به هر دلیلی و به هرچیزی اعتراض داشته باشد شاعر نشان داده میشود و در این موقعیت تشخیص شاعر و غیر شاعر فقط برای دو گروه از جامعه امکان دارد؛ یکی متخصصانِ واقعی ادبی هستند و دیگری افرادی دارای شعور خاص انسانی و این گروه دوم چه بسا اصلا نه شاعر باشند و نه سررشتهای در ادبیات داشته باشند، اما چون با مسائل به صورت حقیقی و بیغرض برخورد میکنند، میتوانند شاعر را از غیر شاعر تشخیص دهند. پس منظورمان از شاعر واقعی در اینجا، کسیاست که واقعا شاعر است! یعنی هم پشتوانهی مطالعاتی دارد و هم با شعر به صورت جدی برخورد میکند و شعرگفتن برایش امری از روی سرگرمی نیست. اینگونه شاعران پس از مدتی شعرگفتن را وظیفهی خود میدانند و دیگر به دنبال لحظات شاعرانه نیستند بلکه به جایی میرسند که دیگر هر کاری که میکنند در جهت شاعر بودنشان است؛ در واقع دیگر این لحظات شاعرانه برایشان برابر است با نفسکشیدنشان. با این توضیحات بر میگردیم به همان مطلب اصلی که اعتراض است. میدانیم که شاعر معترض است به هرچیزی که او را در محدودیت قرار دهد. اما همین اعتراض به عدم محدودیت، در طول زمان، خود شاعر را درگیر محدودیت میکند، حتا ممکن است کار به جایی بکشد که او تمام چیزهایی را که به آنها اعتراض دارد قبول کند. جامعه همواره شاعر را در معرض مسائلی قرار میدهد که به آن اعتراض کند مثلا فقر را میتوان به عنوان موضوعی همیشگی که شاعر به آن اعتراض دارد مورد بررسی قرار داد. فقرِ یک جامعه مسئلهای نیست که بتوان آن را با برنامهریزی درست اقتصادی به طور کامل رفع کرد. در واقع اگر تمام مردم یک جامعه هم از یک رفاه نسبی برخوردار باشند باز هم فقر وجود دارد فقط مصداقش تغییر کرده است مثلا اگر در جامعهای تا دیروز داشتن یک تکه نان کافی بود تا کسی را از فقر مطلق نجات دهد، اکنون نداشتن یک دستگاه تکنولوژیکِ جدید که اکثر افراد جامعه دارای آن هستند یک نفر را فقیر جلوه میدهد. درست است که همیشه کسانی وجود دارند که در فقر مطلق به سر میبرند اما به صورت مقطعی در برخی جوامع این فقر تقریبا وجود ندارد و در نداشتنهای عرفی و نسبی تعریف میشود. در این میان فقر فرهنگی هم وجود دارد که عدهای آن را مستقیما از فقر مادی ناشی میدانند اما تجربه نشان داده است که برخی از افراد جامعه که دارای امکانات رفاهی کامل هستند معمولا همیشه از صفاتی انسانی محروم میشوند از این جهت که این صفات اصلا مجالِ بروز ندارند، پس هرچند که اقتصاد میتواند فرهنگ را هم اعتلا دهد اما نمیتوان حکم داد که هر کسی رفاه بیشتری دارد با فرهنگتر است.
برای شرح نسبی بودن فقر، میتوان اصطلاح بیپول بودن را بررسی کرد که در طبقات مختلف اجتماعی نمودهای مختلفی دارد. طبقهای از جامعه بیپولی را در نداشتن پول کافی برای پرداخت اجاره خانهشان یا در نداشتن درآمدی برای کامل کردن خوراک و پوشاک عادیِ خانواری که دارند تعریف میکنند، طبقهای دیگر بیپولی را در نداشتن خرج سفر به مکانهای تفریحی بینالمللی و عدهای دیگر، در نداشتن خرج تحصیلات عالی برای فرزندانشان و همینطور انواع و اقسام فقر وجود دارد که شاعر در هر طبقهای از جامعه با آن روبهروست. اما همین شاعر اگر به طور مداوم در طول مدتها از همین فقر به شکلهای مختلفش حرف بزند خسته میشود و ناچار ممکن است از آن ور بام بیفتد؛ مثلا ممکن است عاشق اقتصاد شود و فکرکند این شعر نیست که جهان را نجات میدهد بلکه فقط پول است که همه چیز را درست میکند. شاید هم اصلا به فکر نجات جهان نباشد و برود کاری برای خودش فراهم کند تا مبادا روزی به یکی از موضوعات شعرهایش تبدیل شود. همین سوال که دیگر شعر بگویم یا نگویم مسئلهای است که اکثر شاعران در مقطعی از زمان با آن درگیرند. در چنین مقاطعی شاعرانی که سرمایهای از کسی به ارث نبردهاند یا درآمدی از جایی ندارند، چارهای ندارند جز اینکه یکی از این دو راه را انتخاب کنند: یا باید خود را تحت سیطرهی گروهها و سازمانهای خطدهندهی فکری اعم از دولتی و غیر دولتی قرار دهند یا در پی امرار معاش از راههایی باشند که چه بسا برای مردم ناندرآوردن از آن راهها سادهتر باشد تا برای شاعر، زیرا شاعر حتا اگر شعر نگوید نمیتواند حساسیتهایی را که روح و استعداد شاعرانهاش برایش به وجود آورده، در برخورد با جامعهی عادی که بر محور اقتصاد میچرخد تعدیل کند. برخورد هر شاعری با مسئلهی معاش ممکن است با دیگری تفاوت داشته باشد اما همین مسئلهی معاش مهمترین عاملیاست که یک شاعر را در جامعهی شعری تعریف میکند. مثلا بعضی شاعران میتوانند با گردهم جمع کردن شاعران یا ناشران در جلسات خصوصی و عمومی (یا درمنزلشان یا با حمایتهای همان گروهها و سازمانهای خطدهندهی فکری اعم از دولتی و غیر دولتی) نظر بسیاری از اهالی ادبیات را به خودشان جلب کنند. اما در این میان شاعران مستعدتر معمولا از این امکانات محروم هستند چون اصولا شعر در محرومیت شکل میگیرد. برای اطمینان میتوان شعرهای جوامع جهان سوم را با شعرهای کشورهای پیشرفته مقایسه کرد و فهمید که شعر و رفاه کامل هیچگاه با هم همخوانی نداشتهاند حتا سعدی با آنهمه هوش و استعداد سیاسی اجتماعی میگوید: تو را که مالک دینار نیستی سعدی! طریق نیست مگر زهد مالک دینار. به هر حال تاریخ ادبیات جهان تا حدی ثابت کرده است که شعر و حتا گستردهتر از آن، ادبیات معمولا از نبودن و نداشتن ناشی میشود. حالا این فقر میتواند فقط هم پولی نباشد عاطفی باشد یا هر چیزی که شاعر بدون آن احساس نداشتن کند. طبقه مرفه اگرچه معمولا تولید کنندهی مایحتاج جامعه یا سرمایه گذار آن هستند اما در ادبیات بیشتر مصرف کنندهاند. ممکن است نمونههای بسیاری وجود داشته باشد که از طبقه مرفه کسانی شاعر شدهاند اما اکثرا به دلیل احساس تفاوت با اطرافیانشان در این حیطه وارد میشوند یا حتا چه بسا به این معترض باشند که چرا رفاه فقط برای آنها تعریف میشود و حتا آرزوی فقر نسبی داشته باشند. به عبارت دیگر شعر معمولا اگر از طبقهی زیر متوسط بروز پیدا نکرده باشد دست کم از طبقهی متوسط جامعه به وجود آمده. در هر صورت شاعری صفتی ذاتیست که با مطالعه و جدیت، شدیدتر میشود و شاعر همواره با ذهنیات و بایدها و نبایدهای خودش درگیر است چه شعر بگوید و چه به خاطر برخی ملاحظات، مقطعی از زندگی یا چه بسا باقی زندگیاش را صرف امور معیشتی کند.
* عنوان مطلب بر گرفته از این بیت انوریست:
زر بایدت انوری وگر نیست
غم خور که همیشه رایگان است
--------------------------------------------------------------------------------
این مطلب در ماهنامه گزارش شماره 236 اردیبهشت 91 منتشر شده است.
به مناسبت سالروز درگذشت حسین منزوی مطلبی از مریم جعفری آذرمانی بخوانید در: اینجا
چند نکته دربارهی صالح سجادی در «تشنج کلمات»
مریم جعفری آذرمانی
صالح سجادی شاعری تصویرگراست. تصویر اگرچه یکی از مهمترین ارکان شعر است اما بسیاری اوقات از سوی شاعران نادیده گرفته میشود اما سجادی به ارائهی تصویر بسیار اهمیت میدهد.
در شعر او گاهی تصویر به روشنی از طرف شاعر نشان داده نمیشود بلکه به عهدهی مخاطب است که چه تصوری از آن داشته باشد در واقع تصویر در شعر او گاهی به تصور مخاطب واگذاشته میشود و همین یکی از نقاط قوت شعر سجادیست:
صدای چکمه... «شما هفتتن بلند شوید»
جناب سروان دیشب قشنگ رقصیدند
در این بیت، قشنگرقصیدن جناب سروان موقعیتی است که مخاطبان از آن تصورهای مختلفی خواهند داشت مثلا ممکن است قشنگ رقصیدن واقعا به همان معنی رقصیدن در مجلسی باشد یا نه؛ طعنهای باشد مبنی بر اینکه او حکمی ناعادلانه را امضا کرده است یا رشوهای گرفتهاست یا برای دریافت حقوق یا درجهی بالاتر، چاپلوسی یا اصطلاحا خوشرقصی کرده است.
در همین شعر که با مصرع «به خواب، دور سرم هفت رنگ رقصیدند» آغاز میشود، شاهد ارتباط مستقیم بیتها هستیم. گویا شاعر ذهن خود را به همان صورت سیال به شعر تبدیل کرده است. ماجرای رقصیدن که به ردیف این شعر تبدیل شده (اگرچه ردیف سختی است) برای عناصر مختلفی از رنگ گرفته تا ماه و تفنگ و انسان اتفاق میافتد و توالی عناصر این ماجرا به شکلی است که باید غزل به طور کامل و به همان ترتیب خوانده شود.
گاهی اوقات شاهد ارائهی تصویرهای انتزاعی هستیم:
هزار مرد میان کویر سبز شدند
و عشق، حادثه در فصل امتحان پاشید
فصل امتحان و حادثه و عشق هر سه مفاهیم ذهنی هستند نه عینی، اما پاشیده شدن، مفهومی عینی و قابل رؤیت است. همین استفاده از فعل پاشیدن در کنار سه مفهوم ذهنی، باعث به وجود آمدن تصویری شدیدا انتزاعی میشود. نکتهی دیگر اینکه در همین بیت، سبز شدن هزار مرد میان کویر هم، به شدت انتزاعیست و دلیل مهمش دو معنا بودن عبارت «سبز شدن» است. یکی به معنای ناگهان ظاهر شدن و دیگری به معنای روییدن که در مواجهه با کویر این معنا عمیقتر نشان داده میشود.
در بعضی شعرها این انتزاعی بودن به اوج خود میرسد به شکلی که اصلا به صورت ذهنی هم نمیشود آنها را تصور کرد:
در من چه خوابهاست که خوابی ندیدهاند
در این سطر خواب ندیدنِ خوابها مستلزم آن است که امکان خواب دیدن را برای خوابها تعریف کنیم تا بعد بتوانیم خواب ندیدنِ خوابها را درک کنیم. در اینجا اگرچه تصویر خاصی ارائه نشده است اما ناخودآگاه مخاطب سعی میکند برای خوابندیدنِ خوابها دنبال تصویری ذهنی بگردد.
در شعر صالح سجادی گاهی تصویر برای ملایم کردن واقعیت تلخی استفاده میشود:
من عاشق آن رقصِ از گردن به پایینم
وقتی که در چنگ طناب دار میرقصی
در اینجا درد و اضطرابی را که در چنگ طناب دار احساس میشود و یکی از سختترین صحنههاییست که میشود با آن روبهرو بود، با کلمهی رقصیدن و اصطلاحِ طنزآمیزِ «عاشق چیزی بودن» تلطیف میشود و در عین دیدن تصویر دردناک اعدام و تلاش دستهایی که نمیتوانند طناب را باز کنند، مخاطب لذتی هنری را هم تجربه میکند. کلمهی چنگ در این بیت که نشان دهندهی تقلای دستها برای رهایی از طناب است، دو واقعیت را تداعی میکند یکی بسته بودن دستها هنگام به دارآویخته شدنِ محکوم است که نمیتواند از چنگِ بسته بودن رهایی پیدا کند تا چه رسد به اینکه به طناب چنگ بیندازد و دیگری این است که اگر دستها را باز تصور کنیم، انسانی را نشان میدهد که دارد خودکشی میکند و بعد از آویزان کردن خود، پشیمان میشود و برای نجات خود به طناب چنگ میاندازد.
در برخی از شعرها به طور کامل شاهد تصویرهای متوالی و بیوقفه هستیم و این تصویرها معمولا حالت پرخاشگرانه دارند و از این جهت قدرت بیشتری برای نفوذ در ذهن مخاطب پیدا میکنند، در شعری با این مطلع:
کسی دستهای خودش را کشید
به دنبال یک تکه از خود دوید...
ارائهی تصویرها باعث شکل گیری روایت میشود، هرچند که در برخی از سطرهای شعر گفتگوهایی هم صورت میگیرد اما ذهن تصویرگرایانهی شاعر باعث شده که گفتگوها صرفا بیان احساسات گویندهی آن (از قبیل حالم خوب نیست یا سرم درد میکند یا از این دست عبارات) نباشد بلکه همین احساسات با بیان حرکتی یا عملی بیان شوند که ایجاد تصویر میکنند:
«بغل کن تنم را کسی پیشِ پاـ
ی تو گردن پای من را برید
و با خود به راهی که میرفت برد
و پاهایم از دستهایم پرید»...
این شعر در واقع شاید روایت ِ شاعر بودنِ صالح سجادی باشد شعری که تا آخرین بیت آن، مخاطب با تصاویر مختلف سر و کار دارد:
همان لحظه روی زمین شاعری
به دنبال پاهای خود میدوید
بستن بخش نظرات این وبلاگ دلایل مختلفی داشته است یکی از آنها شاید این باشد که نظراتِ دلگرمکننده کم بود و اگر هم نظراتی جدی وجود داشت بیشتر در این حد بود که مودبانه مسائلی را که مستقیما به شعر مربوط نبود! مطرح میکردند و منتظر پاسخ هم بودند و بدتر از همهی آنها نظراتی بود که در آن با الفاظ ناشایست و گاهی بیش از حد بیادبانه به نقد شخصیتی شاعر میپرداختند و اصلا امکان تایید کردن نداشتند... اما اینها را نوشتم که بگویم کسانی هم بودهاند که بسیار لطف داشتهاند و نظرات دلگرم کننده گذاشتهاند اما نمیدانم چرا فقط این نوع نظرات بود که به صورت خصوصی در وبلاگم گذاشته میشد! نظراتی که هرشاعری دوست دارد در معرض دید عموم قرار دهد اما به دلیل قید خصوصی بودن، عمومیکردن آنها درست نبود. در واقع یکی از دلایلی که بخش نظرات را بستم همین بود که حرفهای خوب خصوصی بود و حرفهای بد عمومی! حالا برای نمونه چند تا از نظرات بسیاری را که خصوصی بودهاند بدون ذکر نام نویسندههایشان اینجا میگذارم من که دلیل خصوصی بودنشان را پیدا نکردهام!
«مدتی پیش با یکی از دوستان در مورد شاعران پیش رو حرفی در میان بود که نام " مریم جعفری آذرمانی " رو به زبون آوردن به عنوان شاعری صاحب سبک و کسی که حرف های زیادی برای گفتن داره . ... سرچی کردم و به شما رسیدم . حقیقتا هنوز درگیر کاراتون هستم و دارم دونه به دونه و با حوصله تمام پستاتون رو می خونم . و باور کنید خودم رو نمی بخشم به خاطر این همه بی خبری . .. »
و
«عاشق غزل هاتونم اگرچه هنوز به کتاباتون دست نیافتم.(از کجا می تونم تهیه شون کنم؟)
از بهترین پیوندهام شدین.
مصاحبه تونم تو روزنامه خوندم...»
و
«امید دارم راهنمایی و کمکی کنید برای چاپ دفتر شعرم.....
اما من نمیدونم از کجا شروع و باید به چه کسی رجوع کنم.
اگر با توجه به وقتتان امکان راهنمایی ام را داشتید ممنون میشم.....
ایمیلم رو در بالا نوشتم....
اگر امکانش و از همه مهمتر وقتش براتون بود تا کمکم کنید میتونم نمونه شعر هایم رو در اختیارتون بذارم....»
و
«...تا تمام پست هاتون رو نخونم چیزی ندارم برای گفتن و از سر حوصله این کار رو کردم و باید بگم که شیرینی کلام شما رو نمیشه توی این مجال تنگ به نظاره نشست . . . لاجرم اگه لطف بفرمائید... از هر طریق ممکن راهی برای تهیه ی کتابهایتان نشان دهید ممنونم . . .
هر چه سعی کردم از طریق اینترنت نشد اگه ممکنه شماره حساب و هزینه مربوطه (البته با هزینه پست) را عنایت بفرمائید که اگه زحمت نباشه خودتون زحمتشو بکشید و بفرستید...
تعجبم از اینه که خیلی از کارهاتون رو در قالب sms و . . . از این ور و اون ور شنیده بودم ولی نمی دونستم که این کارها دست پخت شماست و از این بابت شرمنده»
و
«وحشتناک از شعراتون و طرز بیانتون و اوزان انتخابی تون خوشم اومد.
طوری که نمی دونم چه جوری این احساسمو در قالب واژگان بریزم...»
و
«... از شعراتون خوشم اومده. خیلی. اصلا هم تا حالا نمی شناختمتون. متاسفانه.»
و
«من یکی از دوستداران شعر شما هستم که اغلب هم توفیق خواندن کارهاتون رو ندارم.
به شکل اتفاقی اینجا رو پیداکردم وخیلی خیلی خوشحالم . وخوشحال تر از اینکه درمیان غزلسرایان خانم ،عزیزی چون شما هست».
و
«به یکی از دوستان صاحب نظر کارهایتان را معرفی می کردم که به شدت مشتاق تهیه آثارتان شد و البته همین الان هم که این مطلب را می نویسم در جستجوی دیگر آثارتان صفحات وبلاگتان را ورق می زنیم . . .»
و
....
اینها نمونههایی از نظرات خوب بودند که قید خصوصی داشتند و اسم و آدرس نویسندههایشان مشخص بود! اما نظراتی که بد بودند و قید خصوصی نداشتند اصلا نمیشد تایید کرد و هیچوقت هم نمیشود در معرض دید عموم قرار داد! هرچند که نظراتِ بد (برخلاف نظراتِ خوب) اسم و آدرس مشخصی هم نداشتند!
مریم جعفری آذرمانی
ادامه دارد...
مطلب مرتبط قبلی را بخوانید در: اینجا
مریم جعفری آذرمانی
اظهار نظر درباره شعر دههی هشتاد به دلیل وسعت دایرهی شاعرانش کار سادهای نیست. این وسعت هم به جغرافیای شاعران و هم به نحلهها و سلیقهها و شیوههای مختلف شعری مربوط میشود. اما در پایتخت کم و بیش میتوان تمام این سلیقهها و نحلهها را یافت. گروههای مختلفی با نامهای شعری مختلف که عدهای از آنها از دهههای قبل مانده بودند و عدهای هم تازهتاسیس بودند، در سالهای پایانی دههی هشتاد فعالیت خود را گستردهتر کردند. این گسترش در دو بسترِ نشر کتاب کاغذی و نشر الکترونیکی (چه به صورت سایتی و وبلاگی و چه به صورت فایلهای کتابی) انجام شد و هنوز هم ادامه دارد. عدهای از این شاعران بلافاصله بعد از انتشار کتاب کاغذیشان، فایلِ آن را به صورت کتاب الکترونیکی در فضای مجازی قرار دادند و حاصل این نشرهای کاغذی و مجازی این بود که مخاطبان و شاعران با انواع و اقسام شعرها با دیدگاههای مختلف روبهرو بودند که تشخیص درستی و نادرستی نگرشها در این میان مشکل بود. تبلیغهای متفاوتی برای برخی گروهها چه از سوی خودشان چه از سوی اشخاص و نهادهای خصوصی یا دولتی صورت گرفت و عدهای هم بودند که با وجود داشتن آثار متمایز فقط از سوی برخی مخاطبان تبلیغ میشدند. این روال هنوز هم ادامه دارد و اکنون هم که در ابتدای دههی نود هستیم این شاعران حضور فعال دارند. به هر حال اگرچه بدیهی است که با آمدن سال نود دههی هشتاد به پایان میرسد و معمولا به نسل جدید آن دهه میپردازند اما همه میدانیم که این پایانبندی و دههبندی صرفا برای مشخص کردنِ یک بازهی زمانیست وگرنه نوع تلاشهای شعری این دهه را با دههی قبل و بعدش نمیتوان به راحتی متمایز کرد. همچنین باید توجه داشت که شاعرانِ دهههای پیشین در همین دهه به ارائهی شعرهای خود در قالب کتاب اقدام کردند اگرچه در سالهای ابتدایی دههی هشتاد شاعری خستگیناپذیر از دهههای قبل مثل حسین منزوی را از دست دادیم اما او نیز تا روزهای آخر عمرش همچنان غزلهای نوگرایانه میسرود و همچنین در اواخر این دهه نیز محمدعلی بهمنی با انتشار کتاب غزلش و مشخص بودن تفاوت آن با کتابهای قبلیاش نظرات موافق و مخالف بسیاری را به سمت خود جلب کرد و نشان داد که پیشکسوت بودن مانع از نوگراییهای او نیست. او در واقع تنها غزلسرایی است که از میان پیشکسوتان برای شعر جوانان اهمیت و ارزش قائل است و به طور کلی شاعرانی مثل بهمنی از معدود شاعرانی هستند که میتوان آنها را دید! یعنی همچنان در دسترس هستند. شاعران دیگری از پیشکسوتان هم بودند که فارغ از جریانهای شعری متداول به انتشار آثار تازهشان پرداختند.
اما در شعر جوانانی که برای اولین بار در سالهای پایانی دههی هشتاد شعرهایشان را چه در قالب غزل و چه در قالبهای جدید در معرض دید مخاطبان گذاشتند چند شاعر قابل توجه وجود داشتند از جمله علی اسداللهی، شیما شاهسواران احمدی و امیرحسین نیکزاد که باید دید در ادامهی مسیر شاعریشان چه خواهند کرد. هرچقدر هم که تجربه شده باشد که مطرح شدن کتاب اول یک شاعر در سن زیر سیسال عوارض خوبی در پی نداشته است و کمتر شاعری توانسته این دوره را که شعرهایش حاصل ذهن بکر و نوگرای جوانیست به خوبی پشت سر بگذارد اما باز نمیتوان حکم کلی صادر کرد و در واقع یک شاعر در طول مسیری که طی میکند خود را به اثبات میرساند. درگیر شدن با فضای تشویقی که با چند شعر معدود ایجاد شده بعضی را به خاطرهای تبدیل میکند که گاهی کسی برای دیگری تعریف خواهد کرد اما برخی از همین شاعران جوان بدون توجه به حاشیهها و نقد و نظرات به شاعری خود ادامه میدهند.
شعر دههی هشتاد سلیقههای مختلفی را به سوی خود جذب کرد یعنی به ندرت سلیقهای یافت میشد که از همهی نحلههای شعری ناامید شود بلکه تقریبا برای تمامشان شعرهای قابل توجهی وجود داشت. عنوانهای مختلف و بعضا مخالفی مثل سادهنویسی، فرمگرایی، پستمدرن، اسطورهگرایی و بسیاری از دیدگاههای دیگر شعری هر یک به شکل فردی یا گروهی پیگری شدند.
عدهای با علم کردن شیوهی شاعری صائب تبریزی و بیدل دهلوی و ناتوانی در همارز شدن با آنها، خود را برتر از دیگران به بازار کتاب معرفی کردند که در این میان خوانندهی آگاه با وجود خواندن شعرهای شاعرانی مثل صائب و بیدل از شعرهای جوانانی که نسخهی حتا به روز نشدهی آنها بودند گریزان شدند اما جمع کثیری از مخاطبان و شاعران به دلیل تبلیغات سازمانیافته ناچار به قبول این گونه شعرها بودند. اما از این شاعران جوان باید پرسید آیا اینان در جامعهی امروز زندگی نمیکنند؟ مثلا شعرهایی که با مضامین عاشقانه سرودهاند آیا عشقی است که در دنیای امروز تعریف میشود؟ اگر چه شیوهی کسانی مثل صائب و بیدل بسیار مورد بحث و تامل است و از نقاط عطفِ تاریخ غزلسرایی فارسی هم بوده است اما چه وقت؟ آیا شیوهی آنها کاملا پاسخگوی مشکلاتی که در جامعهی امروز وجود دارد هست؟ به هر حال وقتی به درک دردهای انسان امروز میرسیم ناچاریم با زبان امروز حرف بزنیم و معمولا شاعرانی که به امثالِ صائب و بیدل تمایل دارند اگرچه بیدرد نیستند اما مشکلات کمتری دارند یا دست کم درک کمتری از مشکلات جامعه دارند یا خودشان را به بیخیالی زدهاند. شیوهی شاعری صائب و بیدل در برخی بیتها میتواند زبان حال تمام انسانها در طول تاریخ باشد اما آیا بعد از غزل حسین منزوی نیز میتوان صرفا به غزل آنها در برخورد با مسائل امروزی راضی شد یا حافظ که چند قرن پیش از آنها بوده بهتر زبان دل ما را میداند؟
عدهای دیگر از غزلسرایان دههی هشتاد به نامگذاریهای جدید رو آوردند نامهایی که با شکل غزل کار داشت و در معنا و مفهوم همان قافیه سازی بود نه حتا قافیهپردازی (که البته کار آسانی نیست). این گروه با آوردن کلمات جدیدی که پیشینهای در غزل نداشت سعی در نوزایی این قالب داشتند برخی از شاعران با آوردن کلمات جدید واقعا شعرهای تاثیرگذار و ماندگاری سرودند چون پشتوانهی اندیشهای داشتند اما عدهای هم باعث ابتذال غزل شدند و کسانی هم فقط به صرفِ دانستن قافیه و ردیف و وزنهای معمولی خودشان را غزلسرا معرفی کردند و همین باعث شد تا غزل دایرهی وسیعی پیدا کند که البته در این دایره فقط چند نقطهی مشخص و متمایز وجود داشتند. برخی از غزلسرایان دنبالهی طبیعی شاعرانی مثل منزوی و بهمنی و امینپور بودند اما در میان کسانی که نامهای جدیدی به غزل افزودهبودند معدود کسانی توانستند مخاطب جدی غزل را جذب کنند. مثلا کسانی مثل سیدمهدی موسوی همچنان به انتشار کاغذی و الکترونیکی آثارشان ادامه دادند و هرچند که از ابتدا ذیل عنوانهای الحاقی خودشان را به جامعهی ادبی معرفی کردند اما بعدها فقط با نام شاعریشان قابل توجه بودند و مثل شعر حجم که در آخر فقط نام یداله رویایی را تداعی میکرد در همین جریان پستمدرن هم در نهایت سیدمهدی موسوی و شعرهایش مورد توجه قرار گرفت فارغ از جریانی که خواهان پر و بال دادن به آن بود و جوانانی که ذیل جریان او به شاعری پرداختند نتوانستند از او سبقت بگیرند و شاید تمام اینها سیاست شاعرانهای باشد برای جلب نظر جامعهی شعری.
در حوزهی شعر سپید تلاشهایی از سوی اهالی دهههای پیشین انجام شد گرچه حضور جوانان پررنگتر و وسیعتر بود اما کسانی مثل علی باباچاهی و شمس لنگرودی همچنان حضور جدی داشتند. و از نسلهای بعدِ آنها که در عین حال تجربهی دههی پیشین را نیز داشتند شاعرانی هم بودند که فارغ از جریانهای به وجود آمده به شیوههای مختص به خود ادامه دادند و درعین حال تنوعی نیز در آثارشان ایجاد کردند از جمله مهرنوش قربانعلی و پگاه احمدی.
از سوی دیگر گروهی از شاعران مستقیم یا غیر مستقیم تحت تاثیر جریانی ذیل عنوان سادهنویسی قرار گرفتند و از این میان آثار معدودی تاثیرگذار بودند و این تاثیرگذاری نه به دلیل سادهنویسی بلکه به دلیل متمایز بودن خودِ شاعران انجام گرفت و در واقع خیل عظیمی از شاعرانِ جوانتر در این شیوه، کارهای شبیه به هم و غیر قابل تفکیک ارائه دادند که در مواردی باعث ابتذال شعر شد اما شعر واقعی در هر شیوهای که باشد میتواند با وجود تمام کثرتها و ابتذالها، خود را متمایز کند.
قالبهای دیگری نیز غیر از غزل مورد توجه شاعران قرار گرفت از جمله چهارپاره مسمط مثنوی و در این میان دو قالب نوخسروانی(با نام جدید سهگاهی) و رباعی(خیلی گستردهتر از پیش) نمود بیشتری یافتند در نوخسروانی به ندرت شاهد نوگرایی بودیم و بیشتر با لحن و زبانی کلاسیک سروده میشدند. اما درباره رباعی باید گفت که در دههی هشتاد به خصوص در سالهای پایانیاش رواج بیشتری پیدا کرد یا بهتر است بگوییم اگر قبل از آن هم رواج بسیاری داشته، به هر حال در چند سال اخیر به صورت کتاب وارد بازار شعر شد و نمود بیشتری یافت و به دلیل کثرت آثار، حجم عظیمی از این رباعیها تکرار مکررات بوده ولی در این میان چند شاعر شاخص وجود داشتهاند که همچنان به رباعیسرایی خود ادامه میدهند و نوگراییها و ابداعاتِ مفهومی و زبانیشان قابل توجه است و حتا به حیطهی طنز هم کشیده شده و در دههی نود هم احتمالا شاهد شعرهای نو و به یادماندنی در قالب رباعی خواهیم بود.
گروهها و سلیقههای مختلفی در دههی هشتاد وجود داشت که پرداختن به تمام آنها مجال بیشتری میطلبد اما در هر حال این دهه، دههای بود که برای بسیاری از شاعرانش، شعر به تعادلی بین فرم و محتوا رسید و فارغ از بزرگنماییها و کوچکنماییهایی که در آن انجام شد شعرهای دقیقتری چه از نظر محتوا و چه از نظر فرم به وجود آمدند و در این میان غزل به نسبت دهههای پیشین حجم بیشتری از مخاطبان و صاحبنظران را به سوی خود جلب کرد. شاید این گمان ایجاد شود که به دلیل وسعت نظرات مختلف و تعادل شعریِ به وجود آمده، شاعران مهم دههی هشتاد کار را برای شاعران سالهای بعد که تازه به جامعهی شعری معرفی خواهند شد دشوار کردهاند اما شعر و شاعری هنری نیست که بتوان آیندهی آن را به راحتی پیشبینی کرد.
......................................
این مطلب در ماهنامه گزارش شماره 235 (اسفند90 و فروردین91) منتشر شده است.