مرغ دست آموز خوش خوان کرکسی شد لاشه خوار...

 

یادم می آید تا همین اواخر وقتی در جلسه ای غزل می خواندم باید به همه توضیح می دادم که غزل چهار بیتی و پنج بیتی یعنی چه یا چرا به جای میم در نهی از نون استفاده می کنم و مثلا مباش را نباش می گویم و بدتر از آن باید توضیح می دادم که چرا غزل می گویم و خیلی رفتارهای شعری دیگر که باید توضیح شان می دادم، اما حالا می بینم که همه به راحتی از این امکانات استفاده می کنند و با وجود آنکه زبان غزلشان کهنه است به جای میم نهی از نون استفاده می کنند و با اینکه به هر غزلشان می شود دهها بیت اضافه کرد باز هم گویا از سر تنبلی به همان سه چهار بیت راضی می شوند و نه تنها هیچ کس به آنها نمی گوید چرا غزل می نویسید بلکه در صدر مجالس نیز حضور دارند و غزل گفتن یکی از امتیازاتشان شده است. از هیچ کدام از اینها متاسف نیستم و در برخی موارد خوشحال هم می شوم اما تنها تاسفم این است که چرا بعضی را مجبور کرده ام که شاعر باشند و حتما کتاب چاپ کنند و به جای بعضی ها مطلب به قلم خودم بنویسم و به اسم آنها منتشر شود! همانهایی که بعدها دیدند گویا اسم و رسمی هرچند موقتی پیدا کرده اند و به انواع و اقسام وسائل در صدد نفی من برآمدند و حتا از یک ارتباط مهربانانه تلفنی هم دریغ کردند و بعضی شان بی شرمی را به نهایت خود رساندند و به وسایل مختلف توهین های بسیاری به من کردند ولی در همان حال همه جا از من تعریف می کردند تا خودشان را آدم موجهی جلوه بدهند و بی شرمانه به دزدی از غزل های من هم افتادند و هیچ کس هم پاسخشان را نداد. البته نمی دانم چرا با همه این ترفندها باز هم به جایی نمی رسند و در همان حماقتشان مانده اند. از این حرفها تعجب نکنید چون همیشه، نه آدمهای موفق و دوستان یک دل، بلکه همین اراذل و اوباش هستند که چوب لای چرخ دیگران می گذارند. اگر می بینید شعر امروز رونقش را در این چند مدت حتا بین شاعرانش از دست داده است و هر روز آسیبی دیگر به گردهمایی ها و نشر های مختلف و امکانات فرهنگی وارد می شود نتیجه اهمیت دادن جامعه شعری به همین اراذل و اوباش است که گویا خود من هم در اهمیت دادن به آنها از این جامعه عقب نمانده ام. فقط می  توانم بگویم خدایا ما را ببخش که هر کسی را بدون آنکه شایستگی اش را داشته باشد بر خودمان مسلط کردیم و فقط از تو می خواهیم این جهالت را بر ما ببخشی و رحم کنی که بتوانیم نه بر دیگران که دست کم در ناراحتی هایمان بر خودمان مسلط باشیم!

مریم جعفری آذرمانی

- عنوان مطلب بر گرفته از این  بیت حسین منزوی است:

مرغ دست آموز خوش خوان کرکسی شد لاشه خوار

وآن غزال خانگی برگشت و گرگی هار شد

 

یک شعر از کتاب "صدای ارّه می آید"

 

با تمام مشق‌هایم روی قالی می‌خزیدم
شیونِ آرنج‌های زخمی‌ام را می‌شنیدم

یک فرشته می‌کشیدم با دو تا بال سفیدش
از مقواهای آبی، آسمان را می‌بریدم

باز باران با ترانه دست من در دست مامان
می‌پریدم از لبِ جو مثل آهو مي‌دویدم*

پول تو جیبی به شرط بستنی یا کیک امّا
دور از چشم پدر گاهی لواشک می‌خریدم

ناظمِ اخموی ما «خانومِ خیراندیش» بود و
خطّ ابروهای او را روی کاغذ می‌کشیدم

میزِ پشتی تا صدایش را کمی تقلید می‌کرد
از هراسِ این‌که شاید اوست از جا می‌پریدم

یاد دوران دبستانم به خیر آری اگرچه...
شادی‌ام را پنج سالی دیدم و دیگر ندیدم

مریم جعفری آذرمانی

* بیت سوم برگرفته از شعری معروف از گلچین گیلانی با کمی تغییر


 

یک شعر از کتاب "تریبون"

 

اگر موافقِ حذفِ بشر خودم بودم
ولی از آن همگان یک نفر خودم بودم

قسم به هر کس و ناکس که ننگ‌خواه من است
به فکر هر کس و ناکس مگر خودم بودم

صدای من همه‌جا را احاطه کرد ولی
چرا از آن‌همه محروم‌تر خودم بودم؟

من ادعای خدایی نکرده‌ام هرگز
اگرچه منشأِ خلقِ اثر خودم بودم

نه متنِ من که منِ من کتاب شد زیرا
 نه ذوقِ شاعریِ من، هنر خودم بودم

مریم جعفری آذرمانی

 

یک شعر از کتاب "زخمه"

 

هر چه افتاده گلي هست كه پرپر شده است
اتفاقي‌ست كه از پيش مقدّر شده است

كينه از بس كه دلم را زده، ديگر دل نيست
شرحه شرحه شده انگار كه دفتر شده است

تبرم باش كه اين سرو قيامت كرده
هي تن از خاك در آورده تناور شده است

در علفزار چه تنهاست درختي كه منم
اين كه از اين‌همه سرها، سر من، سر شده است

كركسي در قفسم بود به سهراب بگو
كركسي در قفسم نيست كبوتر شده است

مریم جعفری آذرمانی