صدای ارّه میآید!
کتاب «صدای ارّه میآید» شامل 67 غزل نو، سرودهی مریم جعفری آذرمانی، از سوی انتشارات فصل پنجم منتشر شد. (مراکز فروش: 66970131 و 66909847)

سه شعر از این کتاب:
1
با سوتِ داورِ وسط، از اوّل، دارم به این قرار میاندیشم
این چشم بیقرارتر است از من، وقتی به انتظار میاندیشم
بازیکنان شبیه تو میآیند لحظه به لحظه میگذری از من
مثل دریبلهای نفسگیرت، تند و ادامهدار میاندیشم
قلب من است جا شده در دستت؛ توپی که توی تور میاندازی
تو محو در شمردنِ گلهایت، من بیخودی به یار میاندیشم
یک بار از نگاه تماشاچی، یک بار از دریچهی چشم تو
یک بار پشت مردمکِ خیسم، هر صحنه را سه بار میاندیشم
روزی خودم برندهترین بودم با قلبهای جا شده در دستم
این برد و باخت بازی او بوده؛ دارم به روزگار میاندیشم
طبق مشاهدات گزارشگر، خود را چه خوب باختهام اما
وقتی تو در برابر من باشی حتماً به افتخار میاندیشم
2
همین پنجاه سالِ پیش هم لبخند و هم نان داشت
به آب روستا خوش بود اما عشق تهران داشت
پدر با لهجهی شیرین آذربایجانی هم
به چای تلخ قوریهای مادر سخت ایمان داشت
دو تا قوری یکی رنگ طلا مخصوص صبحانه
یکی هم نقرهای، در شب که رنگ ماه و باران داشت
اگر من هم یکی از دختران روستا بودم
به جای شعر، شور دیگری در چشم من جان داشت
درون قلعهی سرخی خودم را حبس میکردم
که هر گوشه دری و هر دری هم یک نگهبان داشت
که چوپان عاشقم میشد، و گرگی گله را میزد
دل من هم خنک میشد به هر شکلی که امکان داشت
پدر آقای ده بوده ولی کم کم در او حل شد
همان حسی که یک «شهری» میان شهروندان داشت
3
سخت بیدار بودم که دیدم عدّهای پشت دیوار هستند
برگها را لگد ميکنند و... چرکها را ولی میپرستند
رنگشان نقرهای بوده قبلاً، این کلاغان که حالا سیاهند
گفته بودم مبادا بسوزید باز روی دکلها نشستند
تا مبادا معطّل بمانیم مرگ مجبور شد زنده باشد
چون کسانی که از دارِ دنیا، رفته بودند در را نبستند
از پسِ پنجره، کوه مغرور، سعی میکرد چیزی نبینم
ساختارِ طبیعت عوض شد شیشهها سنگها را شکستند
و دو شعر دیگر از همین کتاب که پیش از این در سایت پیادهرو منتشر شده بود بخوانید در: اینجا