یک شعر از کتاب «سمفونیِ روایتِ قفلشده»
تا به پای آشیلیم، تیر آخرش را زد
روی خطّ تقدیرم، خون کشید تا به ابد
بس که خون دل یخ زد گریهام تگرگی شد
سال من: زمستانی، فصل سرد من: ممتد
روزهای من قطبیست؛ یا سیاه یا روشن
غیر از این نمیبینم: خوبِ خوب یا بدِ بد
روزهای روشن من، خواب کودکی بودند؟
یا امیدهای منند؟ ـ رفتههای بیآمد ـ
ایستادهام بر پا، مرکزِ من است زمین
ثانیه شمارِ تنم، دور نقطه میچرخد
مرگ با دلیجانش؛ بسته با دو اسب سفید
بار او به سرخیِ عشق؛ بار او انار و سبد ـ
مرد ایدهآل من است؛ میرسد به پا بکند
حجله ای برای من؛ من: عروسِ عقدِ ابد
تا پس از همآغوشی روی بستری خونین
یک ملافه بردارد روی صورتم بکشد
مریم جعفری آذرمانی
تاریخ سرایش: 20/3/84
+ نوشته شده در بیست و یکم فروردین ۱۳۹۱ ساعت 1:30 توسط مریم جعفری آذرمانی