یک شعر از کتاب "صدای ارّه می‌آید" با صدای شاعر


در شگفتم چرا نمی‌دیدی؟ که مگس‌ها بدون اذن ورود
آمدند و صدای روشن تو از همه ناشنیدنی‌تر بود

بیش از این آرزو نداشته باش که تو را بشنوند و... باور کن
که به این افتضاح‌ها نکشید کار اقوام لوط و عاد و ثمود

از تو در جمعیت چه می‌گویند؟ پس چه بهتر به سجده بنشینی
تا بگویند: ...ذلِکَ لَشَهید، تو بگویی: ...لِرَبِّهِ لَکَنود*

مانده‌ام در شعور آدم‌ها که فقط مرده دوست دارندت
شک نکن قبلِ منقرض شدنش، دایناسور این‌قَدَر بزرگ نبود

مریم جعفری آذرمانی

*«ان الانسان لربه لکنود و انه علی ذلک لشهید» قرآن/ عادیات/ 6 و 7


این شعر را با صدای شاعر بشنوید از: اینجا

 

بگو غزل که به صد قرن خلق این خوانند (مولوی)

 

محمدرضا شفیعی کدکنی:


«... برای بسیاری از ما ایرانی‌ها تازگی خواهد داشت؛ تازگی اینکه چگونه فرم غزلِ فارسیِ ما دارد به عنوانِ یک فُرم مدرن در میانِ آوانگاردترین شعرای آمریکایی همین سال‌ها (متولّدانِ بعد از جنگِ جهانی دوم یا مقارنِ جنگِ دوم) جایِ خود را باز می کند و از آن به عنوان یک «امکان»، یک «ظرف»، و یک «قاب و قالب» ـ که می‌تواند بسیاری از حال و هواهای انسانِ عصر ما را در خود انعکاس دهد ـ استفاده می‌کنند و ما داریم در زبانِ خودمان این قالبی را که دیوان شمس تبریزی و دیوان حافظ را به بشریّت ارمغان کرده است مسخره می‌کنیم و می‌گوییم: غزل، شعرِ روزگارِ ما نیست!...»


منبع:
با چراغ و آینه، در جستجوی ریشه‌های تحوّل شعر معاصر ایران، محمدرضا شفیعی کدکنی، ص673


 

یک مسمّط از کتاب "هفت" با صدای شاعر

 

گریه به صف شد؛ خط دریادلان
وردِ زبان مرثیه‌ی «کاروان»
خونِ دلش پُر شده در استکان
گم شده در خاطره‌ی پادگان
چکمه‌ی سرباز و کمی استخوان

هق هقِ این هَروَله را گوش کن

باز درختان ثمر آورده‌اند
خنجری از شاخه برآورده‌اند
فصل شهید است سر آورده‌اند
آی پسرها! پدر آورده‌اند
جان پدر را که درآورده‌اند

جسمی اگر هست کفن‌پوش کن

خون که نخورده‌ست سرِ بی‌گلو!
شبنمِ خون ریخته بر روی او
لاله ندارد به جز این، آب رو
آه از این جنگل بی‌گفتگو
یوزپلنگانه در این جستجو

گوش به آوازه‌ی خرگوش کن

آتشِ سوزنده‌ی زیبا و زشت
جنگ، همان دیوِ جهنّمْ‌‌سرشت
تن به تن آوار کند، خشتْ خشت
مرگ، بُنَکدارِ همین کار و کِشت
ذائقه‌اش بسته به بوی بهشت

بزمِ مرا سوگِ سیاووش کن

نامه‌ای از مادر... جا مانده بود
آن شب چشمی تر... جا مانده بود
رازش در دفتر... جا مانده بود
پایی در سنگر... جا مانده بود
پشت سرش یک سر... جا مانده بود

خاطره‌ای نیست فراموش کن

مریم جعفری آذرمانی

 

این شعر را می‌توانید با صدای شاعر بشنوید از: اینجا

یک شعر از کتاب "صدای ارّه می‌آید" با صدای شاعر


مفتخرم عرض کنم با سلام خدمت آنان که در این خانه‌اند
مسئله‌ای نیست که من حل کنم، شکر که این‌جا همه فرزانه‌اند

خواهشم این است که همشیره‌ها از خودشان درد بسازند و بعد
شعر بگویند کمی مثل من، گاهی از اوقات که دیوانه‌اند

آه بمیرم پدر مهربان! بار سلامت، کمرت را شکست
کار نکن بیشتر از روزی‌ات اهل و عیالت به همین قانعند

مادر من! گریه ندارد، اگر دختر همسایه خودش را فروخت
قصه‌ی خوش‌بختیِ خود را بخوان، فقر و فلاکت فقط افسانه‌اند

خانه‌ی همسایه سیاه است* اگر، یکسره از آتش خود سوخته
مثل جهنم که ـ از این‌جا به دورـ مردم آن ساکن ویرانه‌اند

مریم جعفری آذرمانی


پانویس:

*اشاره به فیلم «خانه سیاه است» از فروغ فرخزاد


این شعر را با صدای شاعر می‌توانید دانلود کنید از: اینجا


عجایبِ آدم


...گویند به ابتدا که آفریدگار شیر را بیافرید، مُرغان را دید که می‌پریدند.
گفت «شما از که می‌ترسید؟»
گفتند «از آدمی.»
گفت «وی به شما چه‌گونه رسد؟»
گفتند «به ما نرسد، ولیکن ما را به زیر آوَرَد و در قفس‌ها محبوس کند و آن‌گه ما را بکُشد و بخورَد.»
شیر عَجَب ماند. می‌خواست که آدمی را ببیند. روزی، اسپی1 را دید که می‌دوید، گیسوها در پیش افکنده، ناصیه2 در پیشانی آورده. گفت مگر آدمی باشد ـ که بس شگرف و بس چابک است.
گفت «ای شیر، آدمی مرا بگیرد و لجام بر سر کند و زین بر پشتِ من نهد تا بارِ وی بکشم و مرا می‌دواند تا کف بر دهن آورم. چون بی‌چاره شوم، مرا بکُشد و بخورد.»
پس، روزی، گاوی را دید. گفت «به این قُوَّت، مگر آدمی باشی.»
گفت «آدمی مرا بگیرد و گردون در گردنِ من بندد تا بارِ وی می‌کشم و زمینِ سخت می‌شکافم. چون پیر شوم، مرا بکُشد و بخورَد.»
پس، شتر را دید. گفت «مگر این آدمی باشد ـ که بلند است.»
گفت «من نه آدمی‌ام ـ که من حمّالِ آدمی‌ام. مهار در بینیِ من کند و بارهای وی کشم و به عاقبت مرا بخورَد.»
پس، روزی، فیلی را دید چندان که کوهی روان. گفت «تو آدمی باشی؟»
گفت «نه ـ که آدمی مرا بگیرد و بر گردنِ من نشیند و آهنی مُعَقَّف3 در پیشانیِ من افکَنَد و دماغم می‌کَنَد و بارهای گران می‌کشم تا بمیرم. استخوانِ من عاج کند و از آن تخت‌ها سازد و بر آن نشیند.»
پس، روزی، آدمی را بدید ـ شخصی نحیف.
گفت «ای بی‌چاره، از آدمی نمی‌ترسی؟ خبری باز ده از آدمی که چه‌گونه است که حیواناتِ عظیم از وی ترسانند؟»
گفت «من آدمی‌ام.»
گفت «تو به این ضعیفی، سلاحی نداری و چنگی و دندانی نداری. من یک تپانچه4 بر رویِ تو زنم و این همه خَلقان را از تو برهانم.»
گفت «ای شیر، نتوانی.»
گفت «چرا نتوانم؟»
گفت «من از اینجا چیزی بر تو زنم، تو از آنجا چیزی بر من زن.»
گفت «نزدیک آی ـ که میانِ من و تو دور است، دستِ من به تو نرسد.»
آدمی گفت «دستِ من به تو رسد.»
گفت «برسان!»
آدمی سنگ برگرفت، در قَلاسنگ5 نهاد و بر میانِ دو چشمِ شیر زد. هر دو چشم بیرون آمد.
شیر گفت «ای آدمی، مرا معلوم شد هنرِ تو. و آن‌چه حَیَوانات می‌گفتند راست گفتند.»
پس آدمی آمد و دنبالِ شیر گرفت و می‌کشید.
گفت «ای آدمی، چه می‌کنی؟ مگر مهار در بینیِ من خواهی کردن یا آهن در دماغم خواهی افکندن؟»
گفت «نه. تو را پوست بکَنَم و گوشتِ تو به سگان دهم.»
...

پانویس:
1- اسب
2- موی جلوی سر
3- خمیده
4- سیلی
5- فلاخن
 
منبع:
عجایب‌نامه (عجائب‌المخلوقات و غرائب‌الموجودات)
نوشته‌ی محمد ابن محمود همدانی، با ویرایشِ جعفر مدرس صادقی

غم خور که همیشه رایگان است...


مریم جعفری آذرمانی


از انواع گروه‌ها و طبقات مختلف اجتماعی می‌تواند شاعری به دنیا بیاید اما تجربه نشان داده است که طبقه‌ی متوسط اجتماعی، شاعران بیشتری را داراست. چرا؟ شاید مهم‌ترین دلیلش این باشد که شعر، احتیاج به لوازم خاصی ندارد و هنرهای دیگر مستلزم امکانات خاصی است که معمولا هم ارزان نیستند. اما به این دلیلِ ابتدایی نمی‌شود بسنده کرد زیرا بسیاری از افراد از روی تنبلی به خیال خودشان به شاعری روی می‌آورند و چون پشتوانه‌های مطالعاتی ندارند و پس از تصمیم به شاعر بودن نیز آن را کسب نمی‌کنند پس از سال‌ها می‌بینیم که فقط قیافه‌ی شاعر به خود گرفته‌اند و سال‌هاست که حرف‌های این و آن را در شعرها و نظرات‌شان به کار می‌برند. پس بهتر است برای تبیین ملاک شاعری این گروه را کنار بگذاریم هرچند که گاهی تعدادشان به قدری زیاد می‌شود که دیگر برای اثبات شاعر بودن یک نفر باید گفت فلانی با همه فرق دارد و این عبارتِ «با همه فرق دارد» یعنی شاعر است و نباید با بقیه که ظاهرا شاعرند او را اشتباه بگیریم. یکی از مهم‌ترین دلایلی که باعث می‌شود برخی از افراد به ظاهر شاعر، شاعر هم تلقی شوند این است که شاعر را عموما انسانی معترض می‌شناسیم از این رو هر کس که به هر دلیلی و به هرچیزی اعتراض داشته باشد شاعر نشان داده می‌شود و در این موقعیت تشخیص شاعر و غیر شاعر فقط برای دو گروه از جامعه امکان دارد؛ یکی متخصصانِ واقعی ادبی هستند و دیگری افرادی دارای شعور خاص انسانی و این گروه دوم چه بسا اصلا نه شاعر باشند و نه سررشته‌ای در ادبیات داشته باشند، اما چون با مسائل به صورت حقیقی و بی‌غرض برخورد می‌کنند، می‌توانند شاعر را از غیر شاعر تشخیص دهند. پس منظورمان از شاعر واقعی در این‌جا، کسی‌است که واقعا شاعر است! یعنی هم پشتوانه‌ی مطالعاتی دارد و هم با شعر به صورت جدی برخورد می‌کند و شعرگفتن برایش امری از روی سرگرمی نیست. این‌گونه شاعران پس از مدتی شعرگفتن را وظیفه‌ی خود می‌دانند و دیگر به دنبال لحظات شاعرانه نیستند بلکه به جایی می‌رسند که دیگر هر کاری که می‌کنند در جهت شاعر بودن‌شان است؛ در واقع دیگر این لحظات شاعرانه برای‌شان برابر است با نفس‌کشیدن‌شان. با این توضیحات بر می‌گردیم به همان مطلب اصلی که اعتراض است. می‌دانیم که شاعر معترض است به هرچیزی که او را در  محدودیت قرار دهد. اما همین اعتراض به عدم محدودیت، در طول زمان، خود شاعر را درگیر محدودیت می‌کند، حتا ممکن است کار به جایی بکشد که او تمام چیزهایی را که به آن‌ها اعتراض دارد قبول کند. جامعه همواره شاعر را در معرض مسائلی قرار می‌دهد که به آن اعتراض کند مثلا فقر را می‌توان به عنوان موضوعی همیشگی که شاعر به آن اعتراض دارد مورد بررسی قرار داد. فقرِ یک جامعه مسئله‌ای نیست که بتوان آن را با برنامه‌ریزی درست اقتصادی به طور کامل رفع کرد. در واقع اگر تمام مردم یک جامعه هم از یک رفاه نسبی برخوردار باشند باز هم فقر وجود دارد فقط مصداقش تغییر کرده است مثلا اگر در جامعه‌ای تا دیروز داشتن یک تکه نان کافی بود تا کسی را از فقر مطلق نجات دهد، اکنون نداشتن یک دستگاه تکنولوژیکِ جدید که اکثر افراد جامعه دارای آن هستند یک نفر را فقیر جلوه می‌دهد. درست است که همیشه کسانی وجود دارند که در فقر مطلق به سر می‌برند اما به صورت مقطعی در برخی جوامع این فقر تقریبا وجود ندارد و در نداشتن‌های عرفی و نسبی تعریف می‌شود. در این میان فقر فرهنگی هم وجود دارد که عده‌ای آن را مستقیما از فقر مادی ناشی می‌دانند اما تجربه نشان داده است که برخی از افراد جامعه که دارای امکانات رفاهی کامل هستند معمولا همیشه از صفاتی انسانی محروم می‌شوند از این جهت  که این صفات اصلا مجالِ بروز ندارند، پس هرچند که اقتصاد می‌تواند فرهنگ را هم اعتلا دهد اما نمی‌توان حکم داد که هر کسی رفاه بیشتری دارد با فرهنگ‌تر است.
برای شرح نسبی بودن فقر، می‌توان اصطلاح بی‌پول بودن را بررسی کرد که در طبقات مختلف اجتماعی نمودهای مختلفی دارد. طبقه‌ای از جامعه بی‌پولی را در نداشتن پول کافی برای پرداخت اجاره خانه‌شان یا در نداشتن درآمدی برای کامل کردن خوراک و پوشاک عادیِ خانواری که دارند تعریف می‌کنند، طبقه‌ای دیگر بی‌پولی را در نداشتن خرج سفر به مکان‌های تفریحی بین‌المللی و عده‌ای دیگر، در نداشتن خرج تحصیلات عالی برای فرزندان‌شان و همین‌طور انواع و اقسام فقر وجود دارد که شاعر در هر طبقه‌ای از جامعه با آن روبه‌روست. اما همین شاعر اگر به طور مداوم در طول مدت‌ها از همین فقر به شکل‌های مختلفش حرف بزند خسته می‌شود و ناچار ممکن است از آن ور بام بیفتد؛ مثلا ممکن است عاشق اقتصاد شود و فکرکند این شعر نیست که جهان را نجات می‌دهد بلکه فقط پول است که همه چیز را درست می‌کند. شاید هم اصلا به فکر نجات جهان نباشد و برود کاری برای خودش فراهم کند تا مبادا روزی به یکی از موضوعات شعرهایش تبدیل شود. همین سوال که دیگر شعر بگویم یا نگویم مسئله‌ای است که اکثر شاعران در مقطعی از زمان با آن درگیرند. در چنین مقاطعی شاعرانی که سرمایه‌ای از کسی به ارث نبرده‌اند یا درآمدی از جایی ندارند، چاره‌ای ندارند جز این‌که یکی از این دو راه را انتخاب کنند: یا باید خود را تحت سیطره‌ی گروه‌ها و سازمان‌های خط‌دهنده‌ی فکری اعم از دولتی و غیر دولتی قرار دهند یا در پی امرار معاش از راه‌هایی باشند که چه بسا برای مردم نان‌درآوردن از آن راه‌ها ساده‌تر باشد تا برای شاعر، زیرا شاعر حتا اگر شعر نگوید نمی‌تواند حساسیت‌هایی را که روح و استعداد شاعرانه‌اش برایش به وجود آورده، در برخورد با جامعه‌ی عادی که بر محور اقتصاد می‌چرخد تعدیل کند. برخورد هر شاعری با مسئله‌ی معاش ممکن است با دیگری تفاوت داشته باشد اما همین مسئله‌ی معاش مهم‌ترین عاملی‌است که یک شاعر را در جامعه‌ی شعری تعریف می‌کند. مثلا بعضی شاعران می‌توانند با گردهم جمع کردن شاعران یا ناشران در جلسات خصوصی و عمومی (یا درمنزلشان یا با حمایت‌های همان گروه‌ها و سازمان‌های خط‌دهنده‌ی فکری اعم از دولتی و غیر دولتی) نظر بسیاری از اهالی ادبیات را به خودشان جلب کنند. اما در این میان شاعران مستعدتر معمولا از این امکانات محروم هستند چون اصولا شعر در محرومیت شکل می‌گیرد. برای اطمینان می‌توان شعرهای جوامع جهان سوم را با شعرهای کشورهای پیش‌رفته مقایسه کرد و فهمید که شعر و رفاه کامل هیچ‌گاه با هم هم‌خوانی نداشته‌اند حتا سعدی با آن‌همه هوش و استعداد سیاسی اجتماعی می‌گوید: تو را که مالک دینار نیستی سعدی!  طریق نیست مگر زهد مالک دینار. به هر حال تاریخ ادبیات جهان تا حدی ثابت کرده است که شعر و حتا گسترده‌تر از آن، ادبیات معمولا از نبودن و نداشتن ناشی می‌شود. حالا این فقر می‌تواند فقط هم پولی نباشد عاطفی باشد یا هر چیزی  که شاعر بدون آن احساس نداشتن کند. طبقه مرفه اگرچه معمولا تولید کننده‌ی مایحتاج جامعه یا سرمایه گذار آن‌ هستند اما در ادبیات بیشتر مصرف کننده‌اند. ممکن است نمونه‌های بسیاری وجود داشته باشد که از طبقه مرفه کسانی شاعر شده‌اند اما اکثرا به دلیل احساس تفاوت با اطرافیان‌شان در این حیطه وارد می‌شوند یا حتا چه بسا به این معترض باشند که چرا رفاه فقط برای آن‌ها تعریف می‌شود و حتا آرزوی فقر نسبی داشته باشند. به عبارت دیگر شعر معمولا اگر از طبقه‌‌ی زیر متوسط بروز پیدا نکرده باشد دست کم از طبقه‌ی متوسط جامعه به وجود آمده. در هر صورت شاعری صفتی ذاتی‌ست که با مطالعه و جدیت، شدیدتر می‌شود و شاعر همواره با ذهنیات و بایدها و نبایدهای خودش درگیر است چه شعر بگوید و چه به خاطر برخی ملاحظات، مقطعی از زندگی یا چه بسا باقی زندگی‌اش را صرف امور معیشتی کند.


* عنوان مطلب بر گرفته از این بیت انوری‌ست:
زر بایدت انوری وگر نیست
غم خور که همیشه رایگان است

--------------------------------------------------------------------------------

این مطلب در ماهنامه گزارش شماره 236 اردیبهشت 91 منتشر شده است.