...

 

از این پس وبلاگ "من شاعرم" در آدرس زیر به روز خواهد شد: 

 

                                                       iampoet[.]blog[.]ir

 

...

 

اول مهر، روز تولد حسین منزوی، بر دوستداران شعرِ راستین مبارک باد!

...

تمام حادثه یک توده هیمه بود و شرر
و آن چه ماند ز من خاک بود و خاکستر

بدل به دود شد آن هم که بود در ذهنم
از آن تناورِ پرمیوه سبزِ بارآور

وزآن پرندة آبی که آشیانش را
گرفته بود دو دستم –دوساقه ام- در بر

از آن حروف درخشان که بر زمرّدِ من
شعاع سوزنی صبح می نگاشت به زر

بدل به دود شد آری هر آنچه بود به جا
از آن درخت که من بودم -آن منِ دیگر

و آن چه خاطرۀ آخرین من بوده‌ست
همه کشاکش ارّه همه نهیب تبر

نه هیچ می نگرم دیگر و نه می شنوم
نه بر گلم نظری هست و نز پرنده خبر

مرا به گردش تقویم و راز فصل چه کار؟
که نز خزان خطرم هست و نز بهار ثمر

درخت‌های جوان تر! مرا به یاد آرید
در آن بهار که گل می کنید رنگین‌تر

نسیم‌های جوان سر حرامتان! جز دوست،
به جای خالی من دیگری نشیند اگر

به باد می‌روم و می‌روم ز یاد شما
وزان شود چو به خاکسترم نسیم سحر

حسین منزوی

 

یک شعر از احمد شاملو

شبانه

قصدم آزارِ شماست!
اگر اینگونه به رندی
با شما
         سخن از کامیاریِ خویش در میان می‌گذارم،
ــ مستی و راستی ــ
بجز آزارِ شما
                 هوایی
در سر
        ندارم!

اکنون که زیر ستاره‌ی دور
بر بامِ بلند
مرغِ تاریک است
                     که می‌خواند، ــ
اکنون که جدایی گرفته سیم از سنگ و حقیقت از رؤیا،
و پناه از توفان را
بردگانِ فراری
حلقه بر دروازه‌ی سنگینِ زندانِ اربابانِ خویش
                                                        بازکوفته‌اند،
و آفتابگردان‌های دو رنگ
ظلمت‌گردانِ شب شده‌اند،
و مردی و مردمی را
همچون خرما و عدس به ترازو می‌سنجند
با وزنه‌های زر،
و هر رفعت را
                 دستمایه
                            زوالی‌ست،
و شجاعت را قیاس از سیم و زری می‌گیرند
که به انبان کرده باشی؛ ــ

اکنون که مسلک
                      خاطره‌یی بیش نیست
یا کتابی در کتابدان؛
و دوست
           نردبانی‌ست
که نجات از گودال را
                         پا بر گرده‌ی او می‌توان نهاد؛
و کلمه‌ی انسان
                     طلسمِ احضارِ وحشت است و
اندیشه‌ی آن
کابوسی که به رؤیایِ مجانین می‌گذرد؛ ــ

ای شمایان!
حکایتِ شادکامیِ خود را
                               من
رنج‌مایه‌ی جانِ ناباورِتان می‌خواهم!

احمد شاملو

مرغ دست آموز خوش خوان کرکسی شد لاشه خوار...

 

یادم می آید تا همین اواخر وقتی در جلسه ای غزل می خواندم باید به همه توضیح می دادم که غزل چهار بیتی و پنج بیتی یعنی چه یا چرا به جای میم در نهی از نون استفاده می کنم و مثلا مباش را نباش می گویم و بدتر از آن باید توضیح می دادم که چرا غزل می گویم و خیلی رفتارهای شعری دیگر که باید توضیح شان می دادم، اما حالا می بینم که همه به راحتی از این امکانات استفاده می کنند و با وجود آنکه زبان غزلشان کهنه است به جای میم نهی از نون استفاده می کنند و با اینکه به هر غزلشان می شود دهها بیت اضافه کرد باز هم گویا از سر تنبلی به همان سه چهار بیت راضی می شوند و نه تنها هیچ کس به آنها نمی گوید چرا غزل می نویسید بلکه در صدر مجالس نیز حضور دارند و غزل گفتن یکی از امتیازاتشان شده است. از هیچ کدام از اینها متاسف نیستم و در برخی موارد خوشحال هم می شوم اما تنها تاسفم این است که چرا بعضی را مجبور کرده ام که شاعر باشند و حتما کتاب چاپ کنند و به جای بعضی ها مطلب به قلم خودم بنویسم و به اسم آنها منتشر شود! همانهایی که بعدها دیدند گویا اسم و رسمی هرچند موقتی پیدا کرده اند و به انواع و اقسام وسائل در صدد نفی من برآمدند و حتا از یک ارتباط مهربانانه تلفنی هم دریغ کردند و بعضی شان بی شرمی را به نهایت خود رساندند و به وسایل مختلف توهین های بسیاری به من کردند ولی در همان حال همه جا از من تعریف می کردند تا خودشان را آدم موجهی جلوه بدهند و بی شرمانه به دزدی از غزل های من هم افتادند و هیچ کس هم پاسخشان را نداد. البته نمی دانم چرا با همه این ترفندها باز هم به جایی نمی رسند و در همان حماقتشان مانده اند. از این حرفها تعجب نکنید چون همیشه، نه آدمهای موفق و دوستان یک دل، بلکه همین اراذل و اوباش هستند که چوب لای چرخ دیگران می گذارند. اگر می بینید شعر امروز رونقش را در این چند مدت حتا بین شاعرانش از دست داده است و هر روز آسیبی دیگر به گردهمایی ها و نشر های مختلف و امکانات فرهنگی وارد می شود نتیجه اهمیت دادن جامعه شعری به همین اراذل و اوباش است که گویا خود من هم در اهمیت دادن به آنها از این جامعه عقب نمانده ام. فقط می  توانم بگویم خدایا ما را ببخش که هر کسی را بدون آنکه شایستگی اش را داشته باشد بر خودمان مسلط کردیم و فقط از تو می خواهیم این جهالت را بر ما ببخشی و رحم کنی که بتوانیم نه بر دیگران که دست کم در ناراحتی هایمان بر خودمان مسلط باشیم!

مریم جعفری آذرمانی

- عنوان مطلب بر گرفته از این  بیت حسین منزوی است:

مرغ دست آموز خوش خوان کرکسی شد لاشه خوار

وآن غزال خانگی برگشت و گرگی هار شد

 

آیا شعر را باید موزون ترجمه کرد؟

 

وزن شعر از زبانی به زبانی دیگر ممکن است متفاوت باشد، مثلا در زبان فرانسه تساوی تعداد هجاهای هر مصراع، وزن را به وجود می‌آورند (یعنی وزن عددی)، اما همین وزن شعر در زبان انگلیسی و آلمانی بر اساس تکیه‌ای که بر هجاها می‌شود به وجود می‌آید (یعنی وزن تکیه‌ای) و در زبان فارسی و عربی بر اساس کوتاهی و بلندی هجاهاست (یعنی وزن کمّی).1

به این مثال از شعر لافونتن توجه کنیم:


Même il m'est arrivé quelquefois de manger
Le Berger.

اما گاه برایم اتفاق افتاده است که
چوپان را بخورم2

تصور کنید که یک مترجم بخواهد وزن اصلی شعر را در زبان فرانسه به وزن فارسی برگرداند. این عمل تقریبا محال است، چون ایجاد وزن در این دو زبان از اساس با هم تفاوت دارند. اما اگر وزنِ فرانسوی را بخواهد به وزن فارسی تبدیل کند ممکن است به این عبارت برسد:


برایم اتفاق افتاده گاهی خوردنِ چوپان(!)
(بر وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن)


می‌بینیم که ترجمه‌ی اول که به صورت عبارات نثریِ ساده است، بیشتر منظور شاعر را می‌رساند تا دومی که در آن سعی شده مصرعی با امکانات وزنی فارسی ساخته شود. مخاطب فارسی‌زبان ناخودآگاه متوجه می‌شود که چیزی تصنعی در ترجمه‌ی دوم وجود دارد و همین باعث می‌شود از روح اصلی اثر کاسته شود. حالا اگر مترجم بخواهد مثلا کلمه‌ی "manger" و "berger" را هم با همان نسبت آوایی که در زبان فرانسه دارند به فارسی برگرداند، مشکل مضاعف می‌شود، چون شاید مجبور باشد مثلا به جای «خوردن» از «چپاندن» استفاده کند تا با «چوپان» اندکی تناسب کلمه‌ای داشته باشد! البته فهمیدنِ این‌که ترجمه‌ی دوم بهتر است، نیازی به دانستنِ زبان فرانسه ندارد، بلکه بدون متن اصلی و فقط به وسیله‌ی هوشِ ادبی کسی که زبان فارسی را می‌خواند و با آن تکلم می‌کند هم می‌توان فهمید که ترجمه‌ی دوم چیزی اضافه بر اثر اصلی دارد که با کمال تعجب به جای افزودن به آن، حتا از ارزش ادبی آن کم کرده است.
از آغاز جریان ترجمه‌ی شعر، تا حالا، مترجمان بسیاری بوده‌اند که سعی کرده‌اند شعرهای موزون را به صورت موزون ترجمه کنند و به جز چند عبارت معدود نتوانسته‌اند کار خوبی ارائه دهند و همین باعث شده است که شاعری که در زبان اصلی خود، شعرهای بسیار مورد توجهی دارد، در جریان ترجمه به شاعری تبدیل شود که بر اساس شنیده‌های مخاطبان نام بزرگی دارد اما وقتی ترجمه‌ی شعرش خوانده می‌شود این شگفتی به وجود می‌آید که این چه شاعری‌ست که نه دستور زبان را بلد است نه تقدم و تاخر کلمات را درست به کار برده است مثلا به این ترجمه از شعرهای پوشکین توجه کنیم:

در اعماق کان‌های سیبیر
با فخر تحمل کنید، یاران!
گم نمی‌شود رنج دلگیر
و بلند پرواز فکرهاتان.3

باور کنید ترجمه‌ی بخشی از یک شعر پوشکین شاعر بزرگ روسیه همین است، مترجم (که نامش در کتاب نیامده است) خواسته ترجمه‌ی موزونی ارائه دهد و فجیع‌تر این که قافیه را هم حتما رعایت کند، اما علاوه بر آن که وزن را هم درست رعایت نکرده، اصلا معلوم نیست که پوشکین چه می‌خواهد بگوید. این کتاب در یکی از انتشاراتی‌های روسیه منتشر شده (بدون متن اصلی) و اگر در کشوری غیر از روسیه منتشر می‌شد تصور می‌رفت که شاید برای تخریب شاعری مثل پوشکین آن را منتشر کرده‌اند تا به زبان فارسی گفته شود که پوشکین شاعر بزرگی نیست!
اما همین بخش از شعر پوشکین را به ترجمه‌ای دیگر بخوانیم:

در اعماقِ معدن‌های سیبری
پاس‌داری کنید
                صبرِ غرورآفرین‌تان را
پیکارِ محزونِ شما
چون اشتیاقِ بلندِ اندیشه‌تان
                               از میان نخواهد رفت.4

دومین ترجمه تقریبا به صورت نثر است و بهره‌ای هم از موسیقی شعر گرفته ولی قابل مقایسه با ترجمه‌ی قبلی نیست. اگر چه ممکن است بسیاری از ظرایف کلام را منتقل نکند اما چاره‌ چیست؟ تنها راهی که می‌توان یک ترجمه‌ی کامل ارائه داد (که تمام ابعاد شعر را نشان دهد) این است که پوشکین را زنده کنیم و بگوییم همان را به زبان فارسی بگوید که تازه در این صورت هم محال است؛ به دلیل تفاوت امکانات زبانی و شعریِ فارسی و روسی. می‌بینیم که ترجمه‌ی دوم به سلیقه و هوش ادبی هر کسی قابل‌قبول‌تر است، چون منظور شاعر مشخص است و می‌دانیم که با یک کلام شاعرانه‌ی جدی روبه‌روییم نه مثل اولی، با یک شوخیِ موزون که اصلا منظور جملات مشخص نیست.
از سوی دیگر برای موزون کردن آن باید نحو جمله را به هم ریخت چون شاعر شعری گفته است به زبانی دیگر و ما می‌خواهیم در زبانی دیگر آن را موزون ترجمه کنیم پس حتا ممکن است در زبان اصلی، شعر مورد نظر بسیار هم از قواعد نحوی به شکل دقیق استفاده کرده باشد و ما با ترجمه‌ی موزون آن و به هم‌ریختن غیر منطقیِ دستور زبان در واقع به اثر اصلی آسیب می‌رسانیم.
مترجمی در مورد ترجمه‌ی آثار تی. اس. الیوت به زبان فارسی سعی کرده آن را موزون ترجمه کند و البته نه تنها با ترجمه‌ی موزونی که از پوشکین ارائه شده قابل مقایسه نیست، بلکه در بسیاری از بخش‌های شعر، ترجمه‌ی خوبی هم ارائه داده، اما با وجود این که در مقدمه‌ی ترجمه‌اش قصد خیرخواهانه‌اش را از این موزون ترجمه کردن قید کرده، باز هم برای به دست دادن یک ترجمه‌ی موزون، بخش‌هایی از متن اصلی تقریبا عوض شده است:


What are the roots that clutch, what branches grow
Out of this stony rubbish? Son of man,
You cannot say, or guess, for you know only
A heap of broken images, where the sun beats,


کدامین ریشه چنگ اندازد اندر سنگزار پست؟
کدامین شاخه می‌روید در این شنزار بی‌حاصل؟
ای فرزند انسان پاسخی هرگز نخواهی داشت
گمانی هم نخواهی برد
که درک تو به جز مشتی بت‌های شکسته نیست.
در آنجایی که خورشید آتش سوزان فرو ریزد...5

اگر همین ترجمه به صورت نثر انجام می‌گرفت، مترجم اجباری نداشت که مثلا در معنی"a heap" به جای «پشته» یا «توده»، «مشتی» بیاورد در حالی که منظور الیوت از "images"، مجسمه‌ها یا تمثال‌ها بوده و «پشته» یا «توده» بیشتر با آن متناسب است، در واقع نوعی ویرانی مورد نظر بوده اما «مشتی» فقط به یک ریزش درونی برمی‌گردد و ویرانی را به صورت کامل تداعی نمی‌کند یعنی بیشتر درونی‌ست تا بیرونی.
نکته دیگر این است که نمی‌توان به صرف این‌که در زبان انگلیسی ترتیب ارکان جمله، با ترتیب آن‌ها در دستور فارسی، متفاوت است، عبارتی را از انگلیسی به صورت به‌هم ریخته‌اش در فارسی ترجمه کرد، حتا اگر غلط دستوری هم نداشته باشد. مثلا اگر در ترجمه‌ی سطر اول همین شعر الیوت:


April is the cruellest month

بگوییم: آوریل است ستمگرترین ماه. 

در واقع دستور این جمله در زبان فارسی غلط نیست اما آن را درست هم رعایت نکرده‌ایم چون در این جمله خودِ شاعر دستور زبان انگلیسی را به صورت کامل و سرجای خودش رعایت کرده، پس نمی‌توان ترجمه را کلمه به کلمه و با همان ترتیب انگلیسی‌اش انجام داد. پس بهتر آن است که بگوییم:


آوریل ستمگرترین ماه‌ است.


درست است که هر شاعری گاهی در شعرش از اختیارات دستوری استفاده می‌کند و به شکلی به‌قاعده آن را به هم می‌ریزد اما به هم ریختن دستور زبان، آن هم در حالی که شاعر این کار را در زبان خودش انجام نداده، نه تنها به شعریت ترجمه اضافه نمی‌کند بلکه آن را به اثری تصنعی تبدیل می‌کند. مثلا در همین مورد باید در نظر داشت که امری مثل دستور زبان در شعر، شاید مهم‌تر از وزن باشد و ما در شاعران فارسی زبان هم می‌بینیم که استفاده‌ی درست از دستور زبان را بر وزن ترجیح می‌دهند و اگر شاعری مثل حسین منزوی در بیت‌های مختلف ارکان دستور زبان را به هم می‌ریزد، شاید منظوری داشته باشد مثلا این که بسیاری اوقات همین به هم ریختن دستور زبان، نه فقط برای موزون کردن شعر، بلکه در جهت تاکید به عبارتی خاص و همچنین تاثیرگذاری بیشتر شعر است، مثل تاکیدهای متفاوت بر عباراتِ «شتک‌ زده» و «خون بسیاران» در این سطر از منزوی:


شتک زده‌ست به خورشید خونِ بسیاران

اما ترجمه‌ی دیگری از همان بخش شعر الیوت بخوانیم:


درین سنگستان پرزباله
چه ریشه‌هایی چنگ بند می‌کند
چه شاخه‌هایی می‌روید؟
آدمیزاد تو را حدس و پاسخی نیست
چون در این دشت که آفتابش گدازان و سوزان است
تو را تنها با توده‌ای ز پیکرهای شکسته
روزگاران دیرین سر و کار است6

می‌بینیم که این ترجمه‌ی نثری نسبت به ترجمه‌ی موزون، شاید حتا شاعرانگی کمتری داشته باشد یا از لحاظ دستوری مواردی را هم بتوان متذکر شد اما منظور شاعر را بهتر نشان داده، چون مترجم مجبور نبوده است که کلمات را به خاطر وزن و قافیه، تغییر دهد یا جابجا کند، و از لحاظ ارزشی که شعر در تاثیرگذاری خود دارد موفق‌تر است.

تا همین چند دهه پیش رسم بر این بود که برخی شاعران شعرهای شاعران دیگر زبان‌ها را بازسرایی می‌کردند و خوب هم از کار در می‌آمد چون شاعری که این کار را انجام می‌داد اولا از اثر اصلی به شکل یک الهام‌بخش استفاده می‌کرد ثانیا قصد ترجمه هم نداشت و در عین حال به نوعی بهترین شکل ترجمه‌ی موزون بود.
اما وقتی عنوان ترجمه روی یک اثر گذاشته می‌شود نمی‌توان هم بر موزون بودن ترجمه تاکید داشت و هم به منظور شاعر وفادار بود. همان‌طور که بسیاری از بازی‌های زبانی را از زبانی به زبان دیگر نمی‌توان ترجمه کرد بنابراین لزومی ندارد وزن را که درجه‌ی اهمیتش بعد از باز‌ی‌های زبانی یا تناسبات کلمه‌ای در یک زبان است ترجمه کرد. دست کم باید منظور نویسنده و شاعر را منعکس کرد نه این‌که با پیچیدن آن‌ها در قالب وزن و قافیه که گاهی اوقات به شدت ایرادات وزنی هم دارد کاری کرد که اثر اصلی مخدوش شود.

شاید یکی از دلایلی که مترجمان غزل را ترجمه نمی‌کنند همین باشد که تصور می‌کنند غزل باید به صورت موزون به زبان دیگر ترجمه شود در حالی که فقط کافی‌ست جمله‌ها و تصاویر و منظور شاعر را به زبان دیگر ترجمه کنند حالا چه اشکالی دارد که بخشی از شعریت هم در ترجمه از میان برود بهتر از این است که ترجمه‌ی موزونی ارائه شود که (مثل همان ترجمه‌ی موزون پوشکین) بیشتر به فکاهی شبیه است.
حتا شنیده شده که مترجم با ترجمه‌ی موزونِ اثری مانند شاهنامه به انگلیسی، قصدش این بوده که هم محتوا و هم شکل اثر را به زبان انگلیسی منتقل کند، مگر ممکن است؟ در واقع این گونه موزون ترجمه‌کردن، این ادعا را هم در زیر متن خود دارد که مترجم می‌خواهد بگوید خودش در جایگاه کسی مثل فردوسی در زبان انگلیسی‌ست، آن هم در عصر حاضر، در حالی که باید توجه داشت فردوسی فقط در زبان فارسی به طور کامل فردوسی‌ست و درست است که زمان و مکان زندگی او و منش و روش او و کار بزرگی که انجام داده است در تاریخ ادبیات جهان هم منحصر به فرد است اما در زبانی دیگر شاید دست آخر بتوان حکمت و صور خیال و برخی جزئیات دیگر را منتقل کرد، بر فرض هم اگر مترجمی باشد که مقام فکری و شعری فردوسی را دارا باشد (حتا اگر بزرگترین شاعر انگلیسی‌زبان باشد و در عین حال به فارسی هم بتواند شعر روان بگوید) باز هم دور از ذهن است که  بتواند به زبان انگلیسی شاهنامه را به صورت موزون با همین موقعیتش در زبان فارسی تبدیل کند، حتا بعید نیست چیزی بهتر از ترجمه‌ی موزون پوشکین که در این متن اشاره شد، از آب در نیاید.
مثال دیگر در مورد آثار حسین منزوی است، گویا بیشتر ترجمه‌هایی که تا حالا صورت گرفته، از شعرهای سپید یا آزاد او بوده است و شاید گمان می‌رود که غزلش باید موزون ترجمه شود در صورتی که می‌توان با گرفتن وزن از آن‌ها ترجمه‌هایی موفق از شعرهای اصلی او که غزل هستند ارائه داد. مثلا توجه کنیم به این بیت منزوی:


زبان به رقص درآورده چندش آور و سرخ
پر است چنبر کابوس‌هایم از ماران


همین بیت را که در آن ارکان دستوری جابه‌جا شده‌اند می‌توان به این جمله تبدیل کرد:
چنبرِ کابوس‌هایم پر است از مارهایی که زبان سرخ شان را به صورتی چندش‌آور به رقص در آورده‌اند.
در این مورد می‌بینیم که جمله‌ی دوم عین شعر مورد نظر نیست اما همین که پیام شاعر را می‌رساند بهتر از این است که به زبان دیگری که شکل وزنی‌اش با زبان فارسی فرق دارد موزون ترجمه شود. چون حتا اگر ترجمه‌ی موزون و در عین حال کامل و بی‌نقصی هم ارائه شود باز هم خود شعر اصلی نیست، و ثانیا مخاطبی که به زبان دیگر این شعر را می‌خواند دنبال این نیست که بداند شاعر وزن را در یک زبان دیگر، رعایت کرده است یا نه! چون او می‌داند که با ترجمه روبه‌روست نه با یک شاعر هم‌زبان، و بیشتر دنبال شعریتی است که از تصاویر یا پیام متن یا دیگر صفات شعری ناشی می‌شود. فقط می‌توان در مقدمه‌ی ترجمه قید کرد که این شعر در زبان اصلی دارای چه قالبی‌ست و قالب را فقط برای مخاطب توضیح داد.
یا در شعری دیگر از منزوی:


کسی نگفت نسیم از تبار طوفان است
وگرنه غنچه کجا مشت بسته وا می‌کرد


این بیت را می‌توان به صورت جمله‌ای خبری ترجمه کرد و خواهیم دید که باز هم شعر خواهد بود چون منظور اصلی شاعر، مشخص است و وزن و قافیه فقط به تاثیرگذاری بیشتر آن کمک کرده است وگرنه همانطور که می‌بینیم بیت مذکور دقیقا منطق دستور زبان عادی را با رعایت ترتیب تمام ارکان جمله داراست و می‌توان فارغ از وزن، آن را شعری قابل ترجمه و دارای حرفی و نگاهی نو دانست.

مریم جعفری آذرمانی

 

منابع:


1. برگرفته از کتاب آشنایی با عروض و قافیه، دکتر سیروس شمیسا، نشر میترا 
2. انواع شعر و صناعات شعری در زبان فرانسه، دکتر ژاله کهنموئی‌پور، سید ضیاء‌الدین دهشیری، انتشارات دانشگاه تهران
3. کلاسیک‌های ادبیات روسی، الکساندر پوشکین، بنگاه نشریات پروگرس، مسکو (به زبان فارسی بدون متن اصلی، نام مترجم درج نشده)
4. عصر طلایی و عصر نقره‌ای شعر روس، گردآوری و ترجمه حمیدرضا آتش‌برآب، نشر نی
5. دشت سترون، تی. اس. الیوت، نقد و ترجمه منظوم دکتر شهریار شهیدی، نشر هما
6. دشت سترون و اشعار دیگر، ت‌. اس. الیوت، ترجمه پرویز لشکری، انتشارات نیل


شاعران نسل من (1)

 چند نکته درباره‌ی صالح سجادی در «تشنج کلمات»
مریم جعفری آذرمانی

صالح سجادی شاعری تصویرگراست. تصویر اگرچه یکی از مهم‌ترین ارکان شعر است اما بسیاری اوقات از سوی شاعران نادیده گرفته می‌شود اما سجادی به ارائه‌ی تصویر بسیار اهمیت می‌دهد.

در شعر او گاهی تصویر به روشنی از طرف شاعر نشان داده نمی‌شود بلکه به عهده‌ی مخاطب است که چه تصوری از آن داشته باشد در واقع تصویر در شعر او گاهی به تصور مخاطب واگذاشته می‌شود و همین یکی از نقاط قوت شعر سجادی‌ست:
صدای چکمه... «شما هفت‌تن بلند شوید»
جناب سروان دیشب قشنگ رقصیدند

در این بیت، قشنگ‌رقصیدن جناب سروان موقعیتی است که مخاطبان از آن تصورهای مختلفی خواهند داشت مثلا ممکن است قشنگ رقصیدن واقعا به همان معنی رقصیدن در مجلسی باشد یا نه؛ طعنه‌ای باشد مبنی بر این‌که او حکمی ناعادلانه را امضا کرده است یا رشوه‌ای گرفته‌است یا برای دریافت حقوق یا درجه‌ی بالاتر، چاپلوسی یا اصطلاحا خوش‌رقصی کرده است.
در همین شعر که با مصرع «به خواب، دور سرم هفت رنگ رقصیدند» آغاز می‌شود، شاهد ارتباط مستقیم بیت‌ها هستیم. گویا شاعر ذهن خود را به همان صورت سیال به شعر تبدیل کرده است. ماجرای رقصیدن که به ردیف این شعر تبدیل شده (اگرچه ردیف سختی است) برای عناصر مختلفی از رنگ گرفته تا ماه و تفنگ و انسان اتفاق می‌افتد و توالی عناصر این ماجرا به شکلی است که باید غزل به طور کامل و به همان ترتیب خوانده شود.
گاهی اوقات شاهد ارائه‌ی تصویرهای انتزاعی هستیم:
هزار مرد میان کویر سبز شدند
و عشق، حادثه در فصل امتحان پاشید

فصل امتحان و حادثه و عشق هر سه مفاهیم ذهنی هستند نه عینی، اما پاشیده شدن، مفهومی عینی و قابل رؤیت است. همین استفاده از فعل پاشیدن در کنار سه مفهوم ذهنی، باعث به وجود آمدن تصویری شدیدا انتزاعی می‌شود. نکته‌ی دیگر این‌که در همین بیت، سبز شدن هزار مرد میان کویر هم، به شدت انتزاعی‌ست و دلیل مهمش دو معنا بودن عبارت «سبز شدن» است. یکی به معنای ناگهان ظاهر شدن و دیگری به معنای روییدن که در مواجهه با کویر این معنا عمیق‌تر نشان داده  می‌شود.
در بعضی شعرها این انتزاعی بودن به اوج خود می‌رسد به شکلی که اصلا به صورت ذهنی هم نمی‌شود آنها را تصور کرد:
در من چه خواب‌هاست که خوابی ندیده‌اند
در این سطر خواب ندیدنِ خواب‌ها مستلزم آن است که امکان خواب دیدن را برای خواب‌ها تعریف کنیم تا بعد بتوانیم خواب ندیدنِ خواب‌ها را درک کنیم. در اینجا اگرچه تصویر خاصی ارائه نشده است اما ناخودآگاه مخاطب سعی می‌کند برای خواب‌ندیدنِ خواب‌ها دنبال تصویری ذهنی بگردد.
در شعر صالح سجادی گاهی تصویر برای ملایم کردن واقعیت تلخی استفاده می‌شود:
من عاشق آن رقصِ از گردن به پایینم
وقتی که در چنگ طناب دار می‌رقصی

در این‌جا درد و اضطرابی را که در چنگ طناب دار احساس می‌شود و یکی از سخت‌ترین صحنه‌هایی‌ست که می‌شود با آن روبه‌رو بود، با کلمه‌ی رقصیدن و اصطلاحِ طنزآمیزِ «عاشق چیزی بودن» تلطیف می‌‌شود و در عین دیدن تصویر دردناک اعدام و تلاش دست‌هایی که نمی‌توانند طناب را باز کنند، مخاطب لذتی هنری را هم تجربه می‌کند. کلمه‌ی چنگ در این بیت که نشان دهنده‌ی تقلای دست‌ها برای رهایی از طناب است، دو واقعیت را تداعی می‌کند یکی بسته بودن دست‌ها هنگام به دارآویخته شدنِ محکوم است که نمی‌تواند از چنگِ بسته بودن رهایی پیدا کند تا چه رسد به اینکه به طناب چنگ بیندازد و دیگری این است که اگر دست‌ها را باز تصور کنیم، انسانی را نشان می‌دهد که دارد خودکشی می‌کند و بعد از آویزان کردن خود، پشیمان می‌شود و برای نجات خود به طناب چنگ می‌اندازد.
در برخی از شعرها به طور کامل شاهد تصویر‌های متوالی و بی‌وقفه هستیم و این تصویرها معمولا حالت پرخاش‌گرانه دارند و از این جهت قدرت بیشتری برای نفوذ در ذهن مخاطب پیدا می‌کنند، در شعری با این مطلع:
کسی دست‌های خودش را کشید
به دنبال یک تکه از خود دوید...

ارائه‌ی تصویرها باعث شکل گیری روایت می‌شود، هرچند که در برخی از سطرهای شعر گفتگوهایی هم صورت می‌گیرد اما ذهن تصویرگرایانه‌ی شاعر باعث شده که گفتگوها صرفا بیان احساسات گوینده‌ی آن (از قبیل حالم خوب نیست یا سرم درد می‌کند یا از این دست عبارات) نباشد بلکه همین احساسات با بیان حرکتی یا عملی بیان ‌شوند که ایجاد تصویر می‌کنند:
«بغل کن تنم را کسی پیشِ پاـ
ی تو گردن پای من را برید
و با خود به راهی که می‌رفت برد
و پاهایم از دست‌هایم پرید»...

این شعر در واقع شاید روایت ِ شاعر بودنِ صالح سجادی باشد شعری  که تا آخرین بیت آن، مخاطب با تصاویر مختلف سر و کار دارد:
همان لحظه روی زمین شاعری
به دنبال پاهای خود می‌دوید


 

یک شعر از احمد شاملو

تنها...

اکنون مرا به قربانگاه می‌برند
گوش کنید ای شمایان، در منظری که به تماشا نشسته‌اید
و در شماره، حماقت‌هایِتان از گناهانِ نکرده‌ی من افزون‌تر است!

ــ با شما هرگز مرا پیوندی نبوده است.

بهشتِ شما در آرزوی به برکشیدنِ من، در تبِ دوزخیِ انتظاری بی‌انجام خاکستر خواهد شد؛ تا آتشی آنچنان به دوزخِ خوف‌انگیزِتان ارمغان برم که از تَفِ آن، دوزخیانِ مسکین، آتشِ پیرامونِشان را چون نوشابه‌یی گوارا سرکشند.

 چرا که من از هرچه با شماست، از هر آنچه پیوندی با شما داشته است نفرت می‌کنم:
از فرزندان و
از پدرم
از آغوشِ بویناکِتان و
از دست‌هایِتان که دستِ مرا چه بسیار که از سرِ خدعه فشرده است.

از قهر و مهربانیِ‌تان
و از خویشتنم
که ناخواسته، از پیکرهای شما شباهتی به ظاهر برده است...

من از دوری و از نزدیکی در وحشتم.
خداوندانِ شما به سی‌زیفِ بیدادگر خواهند بخشید
من پرومته‌ی نامرادم
که از جگرِ خسته
کلاغانِ بی‌سرنوشت را سفره‌یی گسترده‌ام

غرورِ من در ابدیتِ رنجِ من است
تا به هر سلام و درودِ شما، منقارِ کرکسی را بر جگرگاهِ خود احساس کنم.

نیشِ نیزه‌یی بر پاره‌ی جگرم، از بوسه‌ی لبانِ شما مستی‌بخش‌تر بود
چرا که از لبانِ شما هرگز سخنی جز به‌ناراستی نشنیدم.

و خاری در مردمِ دیدگانم، از نگاهِ خریداریِ‌تان صفابخش‌تر
بدان خاطر که هیچ‌گاه نگاهِ شما در من جز نگاهِ صاحبی به برده‌ی خود نبود...

از مردانِ شما آدم‌کشان را
و از زنانِتان به روسبیان مایل‌ترم.

من از خداوندی که درهای بهشت‌اش را بر شما خواهد گشود، به لعنتی ابدی دلخوش‌ترم.
هم‌نشینی با پرهیزکاران و هم‌بستری با دخترانِ دست‌ناخورده، در بهشتی آنچنان، ارزانیِ شما باد!
من پرومته‌ی نامُرادم
که کلاغانِ بی‌سرنوشت را از جگرِ خسته سفره‌یی جاودان گسترده‌ام.

گوش کنید ای شمایان که در منظر نشسته‌اید
به تماشای قربانیِ بیگانه‌یی که منم ــ :
با شما مرا هرگز پیوندی نبوده است.

احمد شاملو -  ۱۳۳۵
از کتاب "هوای تازه"

 

یک شعر از حسین منزوی

گور شد، گهواره، آری بنگرید اینک زمین را
این دهان وا کرده، غران اژدهای سهمگین را

قریه خواب و کوه بیدار است و هنگامه شبیخون
تا بکوبد بر بساطش، صخره‌های خشم و کین را

مرگ من یا توست بی‌شک، آن ستون، آن سقف، آنک!
کاینچنین از ظلمت شب، بهره می‌گیرد کمین را

مادری آنک به سجده در نماز وحشت خود
خسته می‌ساید به خاک کودکان خود جبین را

دخترک خاموش بهتش برده از تنهایی خود
می‌کشد بر چشم‌های بی‌نگاهی آستین را

نوعروسی، خیره در آفاق خون‌آلوده، در چنگ
می‌فشارد جامه‌ی خونین جفت نازنین را

«باز می‌پرسی که‌ها مردند؟ می‌گویم: که زنده‌ست؟!»
پیرمرد انگار با خود، زیر لب، می‌موید این را

دیگری سر می‌دهد غم‌ناله‌ی شکر و شکایت:
تا کجا می‌آزمایی ای خدا، این سرزمین را؟

کودکان، از خواب این افسانه، بیداری ندارند
با که خواهد گفت مادر، قصه‌های دل‌نشین را؟

از تمام قریه، یک تن مانده و دیگر کسی نیست
تا کشد دست تسلا بر سر، آن تنهاترین را

مرده چوپان و نی‌اش افتاده، خون آلود، جایی.
خسته در وی می‌نوازد باد آهنگی حزین را

حسین منزوی


جهان را به اُلگویِ خویش بریدم

مریم جعفری آذرمانی

هر چند وقت یک‌بار نیرویی باعث می‌شود که به احمد شاملو رجوع کنم. رجوعی که به شاملو دارم فقط به شعرهایش نیست بلکه به کلیت کارنامه‌ی او در ادبیات معاصر است. شاملو با وجود آن‌که انتقاداتی به شاعرانی مثل فردوسی یا نظامی داشته است اما همیشه این مثل را برای من تداعی می‌کند که «دیکته‌ی ننوشته غلط ندارد» یعنی اگر شاملو در نظریات و واکنش‌های ادبی‌اش مورد نقدهای بسیار قرار گرفته به دلیل این است که بسیار هم کار کرده است. در واقع کسی‌ست که کاری جز نوشتن در زندگی‌اش نداشته یا حتا اگر در لحظاتی ننوشته است به فکر نوشتن بوده است. چه شعر نوشتن چه مقاله نوشتن و... یعنی کلا به مقوله‌ی نوشتن اهمیت بسیاری داده است حالا این نوشتن دایره‌ي وسیعی دارد از خود نوشتن به طور فیزیکی با کاغذ و خودکار شروع می‌شود تا مفهوم نوشتن یعنی اضافه کردنِ یک موجودیت به جهان به عنوان انسان خلاق، یعنی نظر خاص داشتن نسبت به چیزها. در واقع شاملو اگر فردوسی را نقد می‌کند یا حتا در جاهایی به صورت طنز هم حرفش را می‌گوید، اگر چه در نگاه اول از موضع غرور به نظر می‌رسد اما واقعیت این است که غرور شاملو غروری ادبی است. زیرا او از موضع کسی که خودش نویسنده‌ی ادبیات است صحبت می‌کند و این حق را برای خود تعریف کرده است که اگر من عضوی از این دنیای وسیع ادبیات هستم پس می‌توانم واکنش‌هایی نسبت به اعضای دیگر آن داشته باشم. در یک خانواده تصور کنیم دو فرزند خانواده ممکن است بارها با هم بگو مگو داشته باشند اما در نهایت فرزندان آن خانواده هستند در واقع شاملو خانواده‌ای به جز ادبیات نداشته است و چون خویشاوند تنی آن است و هیچ‌گاه عضو ناتنی آن نبوده است پس ممکن است همین باعث شده باشد که گاهی از اوقات نظرات او را عجیب تصور کنند در حالی‌که مهم‌ترین دلیل نگاه انتقادی شاملو به برخی از شاعران قبل از خود، همین خویشاوندی است حالا چه باک اگر برداشت او همیشه هم به نظر دیگران درست نباشد مهم زندگی در خانواده ادبیات است که در بسیاری از اوقات به قیمتِ مورد نقد واقع شدنِ خود شاملو تمام شده است. یعنی این شاملوست که باید پاسخ‌گوی نظر انتقادی خود باشد و اگر کسی گوشه‌ای نشسته و واکنشی هم نسبت به متون پیش از خود نداشته نمی‌تواند به صرف سکوت محض و نقد نکردن بزرگان ادبیات کهن، در مقابل شاملو خود را برنده اعلام کند. مهم‌ترین خصوصیتی که در برخوردم با آثار شاملو رصد کرده‌ام صداقت اوست صداقت نه به معنیِ معمولِ راستگویی یا بی‌سیاستی، بلکه به معنی نترسیدن و رفتار طبیعی داشتن. یعنی واکنش‌های شاملو طبیعی و درونی است اگر از چیزی بدش می‌آمده می‌گفته حالا ممکن بوده آن چیز ذاتا بد نباشد و حتا خوب هم باشد اما این شاملو بوده که با برداشتِ خصوصی و منحصر به فردش آن را تعریف کرده است و در واقع تعریف دیگری را به تعریف‌های قبلی از یک موضوع، اضافه کرده است.

مرا اما محرابی نیست،
که پرستشِ من
                 همه
                       «برخوردار بودن» است.
مرا بر محرابی کتابی نیست،
که زبانِ من
            همه
                  «امکانِ سرودن» است.


یادداشت

 

امروز دوباره یاد ویرجینیا وولف افتادم. با این که تقریبا هر روز در صدد شعر نوشتن هستم اما هر وقت که به خودِ حس نوشتن فکر می‌کنم یاد او می‌افتم. هرچند که او انگلیسی است و من که ایرانی‌ام به دلیل سابقه‌ی تاریخی آنچنان هم نباید دل خوشی از انگلیسی‌ها داشته باشم. اما واقعا این‌ها چه ربطی به هم دارند؟ او در لندن به دنیا آمده و من در تهران! خوب شاید اگر یکی از اجداد من با یک انگلیسی ازدواج می‌کرد من هم اصل و نسبم لندنی می‌شد! شعوری را که در نوشته‌های ویرجینیا وولف است دوست دارم. یادم می‌آید یکی از کتاب‌هایش را چند سال پیش می‌خواندم که اسمش "اورلاندو" بود، به اواسط داستان که رسیدم ناگهان در عرض چند سطر جنسیت شخصیت عوض شد؛ خیلی ماهرانه! خواندن آن کتاب مصادف بود با وقتی که من به خودم به عنوان غزلسرا خیلی مباهات می‌کردم (البته پیش خودم! چون همیشه اعتماد به نفسم از آنچه که باید باشد کمتر است!) به این بزنگاه که رسیدم متعجب و برافروخته شدم! گفتم: مریم! تو هم چقدر مدعی هستی! تا حالا تونستی ماهیت چیزی را در شعرت عوض کنی؟ بعدش هم یک شعر انتقادی درباره خودم گفتم که منتشر هم نکردم! البته بعدها فهمیدم که من هم کم و بیش این کار را کرده‌ام. اصلا بخشی از شعر همین عوض کردن ماهیت‌هاست و چرا من تا آن موقع از تشریح آن غافل بودم؟ با این‌که خودم انجامش می‌دادم نمی‌توانستم توضیحش بدهم. در واقع این قضیه‌ی تغییر ماهیت در شعرهای بسیاری اتفاق می‌افتد مثلا وقتی حسین منزوی می‌گوید:
شتک زده‌ست به خورشید، خونِ بسیاران
بر آسمان که شنیده‌ست از زمین باران
این هم تغییر ماهیت زمین و آسمان است دیگر!
به هر حال ویرجینیا وولف، اعتماد به نفسم را افزایش می‌دهد به خاطر این‌که زن است و به نوشتن مثل یک شیوه‌ی زندگی نگاه می‌کند. جالب است که نثرِ همین نوشته‌ام الان شبیه نثر یادداشت‌های روزانه‌ی او شده! خودم الان فهمیدم! ولی واقعا اعتقاد دارم که غزل‌سرا باید برای کشف ظرفیت‌های جدید در غزل، بیشتر نثر بخواند و وقتی شعر می‌خواند شاعرانِ بسیار مهم را بخواند تا اگر تاثیری در غزلش گذاشتند تاثیر منفی نباشد. مثلا سعدی، نظامی، منزوی. هر چند که کشف ظرفیت‌های جدید، بیشتر ناخودآگاه به ظهور می‌رسد و می‌دانیم که خواندن، تاثیرش را در لایه‌های ذهنی می‌گذارد نه این‌که لزوما یک شاعر تصمیم بگیرد که فلان کار را در غزلش انجام دهد که معمولا در حد یک نظریه باقی می‌ماند و شاید نتواند نسخه‌ی خوبی از آن کشف ارائه دهد...

مریم جعفری آذرمانی

...

چند غزل منتشر نشده از مریم جعفری آذرمانی بخوانید در: اینجا و اینجا


 

همه آفاق گرفته‌ست

مریم جعفری آذرمانی:

هوشنگ ابتهاج (ه. ا. سایه)، اگرچه در قالب‌هایی غیر از غزل، مثل مثنوی و نیمایی و... شاعر بودن خود را نشان داده است اما او را بیشتر به عنوان شاعر غزل‌سرا می‌شناسند. حالا باید دید چرا شعرها و به ویژه غزل‌های او تا این حد بین شاعران و غیر شاعران شناخته شده است. این‌که دوستان او چه کسانی بوده‌اند یا او چه مسیری را در زندگی شاعرانه‌اش طی کرده است در این شهرت بی‌تاثیر نیست اما همین معاشرت‌ها و دوستی‌ها نه تنها خود منشا در شاعر بودن او دارند بلکه به تنهایی نمی‌توانسته‌اند او را به این درجه به جامعه بشناسانند هرچند تلفیق موسیقی و شعر باعث تاثیرگذاری بیشتر شعر می‌شود. در واقع عجیب نیست که بگوییم مثلا در وضعیت امروزی جامعه خودمان در همین چند دهه، محمدرضا شجریان چه تاثیر مهمی در اقبال و حتا درک مخاطبان از شعر سعدی و حافظ و ... داشته است. این تاثیر را نباید دست کم گرفت. اما به هر حال سعدی و حافظ شاعران قدرتمندی بوده‌اند و شعرشان معرف شاعر بودنشان است. با این اوصاف شعر ابتهاج و شخصیت شاعری او مهمترین چیزی‌ست که او را به عنوان یک شاعر به معنی تاریخی و تعریف‌شده‌اش مطرح کرده است. اهالی شعر و نزدیکان نسبی و سببی هر شاعر می‌دانند که شاعران در سطح‌های مختلف اجتماع زندگی مي‌کنند و روحیات متفاوتی هم دارند و شاید بتوان فقط حساسیت بیشتر را صفت مشترک آن‌ها دانست اما عموم جامعه شاعر را انسانی متفاوت‌تر می‌دانند و گاهی تصور می‌کنند که شاعر حتما میان باغی نشسته یا در طبیعت به آوای پرندگان گوش می‌دهد و بعد شعری تر می‌سراید و اگر بخواهد شعر اجتماعی بگوید کمی غمگین‌تر است و اگر از دردی می‌گوید شاید درد خودش نباشد و درد اجتماع باشد. در برخورد با یک شاعر رفتارهای مختلف و گاه متناقضی از عموم جامعه دیده می‌شود، در میان هموطنان و هم‌زبانانمان کمتر دیده شده است که کسی به شاعر بودن خود در دوره نوجوانی افتخار نکند حتا اگر شعری نگفته باشد دفتری دارد که در آن احساسات دوران‌های تغییر زندگی خود را نوشته است حتا در بعضی افراد این مساله تا سنین بالاتر نیز ادامه می‌یابد. در واقع شعر، با آنکه به خودی خود شغل حساب نمی‌شود اما گویا شاعری شغل شریفی‌ست که البته حقوقی ندارد و اگر نفعی مادی برای شاعر در طول شاعری‌اش به او می‌رسد به خاطر فقط شعرش نیست بلکه انتشار کتاب یا دریافت جایزه یا مسئولیت‌های ادبی برای او می‌تواند نان آور باشد چون شاعران به صرف گفتن شعرشان دستمزدی ندارند و بهتر است خوش‌بین باشیم و بگوییم که شعر، قابلیت ارزش‌گذاری مادی را ندارد. با تمام این اوصاف شاعر در نظر مردم فردی خاص است که خداوند استعداد متفاوتی به او داده است و ادب این است که به او احترام بگذاریم.
با این اوصاف می‌توان شهرت شعری هوشنگ ابتهاج را در قابلیت‌های او جستجو کرد، یکی از این قابلیت‌ها شاید این باشد که او بدون تصنع و ظاهر‌سازی هم در تصویرهایش و هم در دیدارهای چهره به چهره‌اش، به دلیل صلابت و جدیت و در عین حال ظرافتی که در خطوط چهره و رفتارش نمایان است برای مخاطب، دقیقا نماد یک شاعر است یعنی اگر کسی با چهره‌ی او هم آشنا نباشد با دیدن او در یک نظر اولین صفتی که به نظرش می‌رسد شاعر بودن اوست و این رابطه دو سویه است یعنی به همان نسبت که چهره‌ی او چهره‌ی یک شاعر است، شاعری‌اش از سیرتش در طرح صورتش و حتا گفتن و خندیدن و تمام رفتارهایش تاثیر داشته است. این مساله ممکن است ظاهر بینانه به نظر برسد اما واقعیت این است که بسیاری از شاعران دارای این قابلیت نیستند در حالی‌که سیرت و صورت به نوعی آیینه‌ی یکدیگرند حتا در میان غیر شاعران کافی‌ست با کسی احساس صمیمیت داشته باشیم حتما او را زیباتر خواهیم دید چون چیزی در درونش بوده که این زیبایی را به ما تلقین کرده و دیگر صورتش را نیز زیباتر می‌بینیم. وجود این ویژگی در هوشنگ ابتهاج، شاید ناشی از این باشد که او خود را درگیر مسائل حاشیه‌ای و بعضی فعالیت‌های پر سر و صدا و در عین حال بی‌نتیجه‌ی ادبی نکرده و همواره به شعر با همان سلیقه‌ی عموم مردم اهمیت داده است و اگر در مجامع ادبی حضور آنچنانی نداشته به همان نسبت به شعر خود بیشتر اندیشیده است.
نکته دیگر اینکه او می‌داند که وزن و موسیقی از سلیقه‌ی ذهنی ایرانیان فارسی‌زبان، غیر قابل تفکیک است. از این رو علاوه بر توجهی که به غزل گفتنش داشته به موسیقی کلمات در ترکیب جملاتش نیز دقت کرده است. او به وزن‌های غیر متعارف توجهی نشان نداده و این نشان از شناخت اوست. شعر او را همه می‌توانند بخوانند اگرچه کسانی هم باشند که بیشتر بتوانند معنی و دقت‌های شعر او را دریافت کنند اما او از شمار شاعرانی است که مردم با هر سطح درک ادبی از شعر او لذت می‌برند.
با وجود این‌که ابتهاج یکی از پایه‌های غزل معاصر به شمار می‌آید اما در طول این سال‌ها چندان میل به نوآوری نشان نداده است اما سنتی که او در پیش گرفته است در وضعیت چند دهه‌ی اخیر خودش یک نوآوری‌ست. ابتهاج گویا آنقدر به راهی که در پیش گرفته اطمینان داشته که دیگر به سیر سریع تغییر در سلایق شعری فضای حرفه‌ای توجهی نداشته و شاید به همین دلیل می‌توان گفت او قدر استعدادش را می‌دانسته، چون علاوه بر مردم‌پسند بودن شعرش، او یک شاعر حرفه‌ای نیز هست. در چنددهه‌ی اخیر انواع و اقسام روش‌ها و فرم‌ها و مانیفست‌ها و تئوری‌های مختلف در شعر فارسی مطرح شد و برخی از آن‌ها شکست خورده و برخی راه به جایی برده‌اند اما ابتهاج گویی کاری به این کارها نداشته و شعر خودش را گفته و درگیر طیف‌های مختلف و نظریات جدید نشده است.
یکی دیگر از دلایل همه‌گیر بودن غزل‌های او این است که زبان شعری‌اش به صورتی‌ست که گاهی اوقات نمی‌توان تشخیص داد که این شاعر در چه قرنی می‌زیسته اما در عین حال به دلیل سادگی زبانش درک شعرش برای جامعه امروز آسان است، چون از کلمات ناآشنا به ندرت استفاده کرده.
بسیاری از غزل‌هایش با مطلع‌های قدرتمندی آغاز می‌شود که در ذهن مخاطب باقی مي‌ماند:
گفتم که مژده‌بخش دل خرّم است این/ مست از درم درآمد و دیدم غم است این
همه آفاق گرفته‌ست صدای سخنم/ تو از این طرف نبندی که ببندی دهنم
ای برادر عزیز چون تو بسی‌ست/ در جهان هر کسی عزیز کسی‌ست
مطلع در غزل یکی از مهمترین ویژگی‌های لازم برای به یاد سپاری آن است و به عبارت بهتر اگر غزلی چند بیت شاهکار هم داشته باشد ممکن است به خاطر یک مطلع معمولی، اصلا خوانده نشود.
یکی دیگر از مشخصات شعری هوشنگ ابتهاج که حاصل از همان سنتی‌ست که به آن اشاره شد، این است که غزل را بیشتر به همان معنی تغزل شناخته و همچنین بیشتر به مسائل ازلی و ابدی انسان پرداخته است:
برسان باده که غم روی نمود ای ساقی/ این شبیخون بلا باز چه بود ای ساقی
هوای آمدنت دیشبم به سر می‌زد/ نیامدی که ببینی دلم چه پر می‌زد
ای عشق تو ما را به کجا می‌کشی ای عشق/ جز محنت و غم نیستی اما خوشی ای عشق
چه غریب ماندی ای دل نه غمی نه غمگساری/ نه به انتظار یاری نه ز یار انتظاری
این نکته را هم باید یادآور شد که در شعرهای او بیت‌های متعددی یافت می‌شود که حاصل تاثیرپذیری او از شاعران پیش از خود است، که معمولا در این تاثیرها بیت‌های متفاوتی ارائه داده است:
مثلا حافظ می‌گوید:
رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید/ وظیفه گر برسد مصرفش گل است و نبید
و ابتهاج می‌گوید:
نه لب گشایدم از گل، نه دل کشد به نبید/ چه بی‌نشاط بهاری که بی‌رخ تو رسید
و موارد دیگری که به ویژگی‌های تصویری و زبانی و موسیقایی شاعرانی مثل سعدی و مولوی و حافظ و ... نظر داشته و شاید این ویژگی را هوشنگ ابتهاج از حافظ به ارث برده باشد.

..............................................................................................................
خلاصه‌ی این مطلب در روزنامه آرمان روابط عمومی 8 اسفند89 منتشر شده است.

غریبیِ تو و من قصه‌ی عجیبی نیست*


مریم جعفری آذرمانی:

در مرور شعر و زندگی حسین منزوی یک ویژگی خاص وجود دارد و آن این است که شعر، تمام زندگی‌اش را در سیطره‌ي خود گرفته و او برای شاعر بودن خود احساس تعهد داشته، یا بهتر است بگوییم که هر موقعیت انسانی شامل خوشبختی و بدبختی و مشکلات اجتماعی و فردی، برای او تعهد نوشتن ایجاد کرده است. تفاوت او با شاعران دیگر این است که اولا از جنبه‌ی قدرت شاعری و دیگرگونه دیدن، شاعری هم‌طراز او نیست و دیگر این‌که قدرت شاعری او به نوشتن از اعتقادات گروه یا فرقه‌ي خاصی محدود نمی‌شود، بلکه انسان و جامعه را ورای جریان‌های سیاسی و اجتماعی، هم از دید جهان‌شمول و هم از دید وطنی با مهارت خاص خود ترسیم می‌کند. این ویژگی‌ها شاید یک سرچشمه داشته باشد و آن هم شعوری‌ست که هم ذاتیِ یک انسان است و هم در طول زندگی با تحمل رنج‌های مختلف، متعالی‌تر می‌شود، رنج‌هایی که اگر خودش هم برخی از آن‌ها را نچشیده باشد، با دیدن آن‌ها در دیگران، خود را جای آنان گذاشته و درباره‌ي آن‌ها نوشته است.
همه‌ی این موارد را می‌توان هم در شعرهای اجتماعی و هم در شعرهای عاشقانه‌ی او پیدا کرد. البته باید یادآور شد که نه شعرهای اجتماعی‌اش خالی از عشق است و نه شعرهای عاشقانه‌اش خالی از مسایل جامعه، و اگر می‌گوییم شعری اجتماعی‌ست یا عاشقانه، به این دلیل است که در شعر اجتماعی بیشتر به جامعه پرداخته و در شعر عاشقانه بیشتر، عشق تجلی دارد.
در تاریخ شعر معاصر، سرودن شعرهای اجتماعی، از یک آسیب در امان نبوده است که همان تاریخ مصرف داشتن بعضی از این شعرهاست، اما در شعرهای اجتماعی حسین منزوی، این آسیب وجود ندارد. او ایرادات جامعه‌ی خود و فراتر از آن، جهان خود را، مختص به امروز نمی‌بیند، زیرا به سرنخ این ایرادات توجه می‌کند:
چون موریانه بیشه‌ی ما را ز ریشه خورد
کاری که کرد تفرقه با ما تبر نکرد۱

دوست‌خواهی‌ست به تعبیر تو یا خودخواهی
در قفس عاشق آواز قناری بودن۲

زنده‌ای در هر گیاه تازه کز خاکت دمد
گرچه می‌دانم که ذره ذره می‌پوسد تنت۳

اگرچه عشق تو باری‌ست بردنی اما
به غبطه می‌نگرم در صف سبکباران۴

همانطور که گفته شد، می‌بینیم که در این بیت‌ها که از شعرهای اجتماعی اوست، باز هم از عشق سخن می‌گوید.
حسین منزوی نسبت به مفاهیم بسیار پرداخته شده نیز نظر مختص به خودش را دارد و به همین دلیل است که بعضی شعرهایش با وجودِ داشتن کلمات پرکاربرد، باز هم تازگی دارند به عنوان مثال، آزادی از نگاه او، آرزویی دست‌نیافتنی‌ست که تنها بهایش جان انسان است:
حق خیل ماست آزادی که با خون پیش پیش
قیمت سنگین آزادی‌ش را پرداخته۵
و در واقع آزادی را جمعی می‌داند نه فردی و این از جمله نظریات شگفت اوست که باید مورد دقت قرار گیرد.

اما در شعرهای عاشقانه‌اش، دیدگاهی که نسبت به زن دارد تحسین برانگیز است به این دلیل که همواره اصل زن بودن را قابل ستایش دانسته و شعرهای بسیاری در همین موضوع سروده است که با این حجم، در شاعران دیگر دیده نشده است.
مثلا در این بیت:
به خنده گفت ولی هیچ خوب مطلق نیست
زنی که آمدنش خوب و رفتنش بد بود۶ 

حتا با این‌که از زنِ این شعر شکایت دارد باز هم فقط رفتنش را بد می‌داند نه خود او را یا حتا قسمتی از وجود او را.
در بیت دیگری از همین غزل:
زنی که مثل غزل‌های عاشقانه‌ي من
به حسن مطلع و حسن طلب زبانزد بود۷ 
زن را در مقام شعر خود که برای شاعر مهم‌ترین دارایی‌ست می‌بیند
 
حتا جایی که می‌گوید:
زنی چنین که تویی جز تو هیچ‌کس زن نیست۸
ممکن است این معنی را القا کند که جز زن مورد نظرِ این شعر، زن دیگری زن نیست اما به دلیل درک عمیقی که از زن به معنی جعمی زنان دارد گویا برای آن‌که حتا رگه‌ای از شبهه‌ی زن‌ستیزی برای خواننده ایجاد نشود بلافاصله در مصرع بعد می‌گوید:
وگر زن است پسندیده‌ی دل من نیست

حسین منزوی، شاعری‌ست که شعر نو و جهان نو را درک کرده و در عین حال سعی در ایجاد بدعت بی‌جا نداشته چرا که ذوق فارسی‌زبانان را نسبت به غزل یعنی کامل‌ترین و محبوب‌ترین نوع شعری عمیقا می‌دانسته و با حفظ معیارهای تثبیت شده‌ي آن، مفاهیم نو و بسیاری از اوقات، دور از دسترس را سروده است.
اما این سوال مطرح می‌شود که چرا جامعه‌ی شعر به حسین منزوی آن‌گونه که باید بها نداده است. یک دلیلش شاید این باشد که درک تفاوت شعرهای او با دیگر هم‌عصرانش هنوز به صورت عمومی برای این جامعه آسان نیست و چند شاعر دیگر که البته از شاعران مهم معاصر هستند از او بسیار شناخته شده‌ترند. اما با توجه به توانی که حسین منزوی در ساخت و پرداخت عناصر و آراستن آن‌ها در شعر و از همه مهمتر شعور بی‌نظیرش در برخورد با مسایل هرچند تکراری، داشته، فاصله‌ی شعر او از هم‌عصرانش بسیار است و شاید صراحت او در آوردن پانویس‌ها برای بعضی شعرهایش و همچنین برخی از مقدمه‌هایی که بر کتاب‌هایش نوشته به این دلیل باشد که او خود بر تفاوت خود آگاه بوده است. اما انتقاد از شعرهای او، هرچند منطقی به نظر برسد باز هم زود است چون هنوز لایه‌های شعر او تشریح نشده است هرچند کسانی که شعرهای او را کم و بیش خوانده‌اند بسیاری از آن‌ها را در حافظه‌ی خود دارند. به چند نمونه‌ی دیگر، از نمونه‌های فراوان دیگرگونه دیدن این شاعر، اشاره می‌شود:
در این مراقبت چه فریبی‌ست ای تبر!
هیزم شکن برای چه می‌پرود مرا؟۹

کدام غار مرا می‌دهد پناه، اکنون؟
که هست جمله جهان زیر حکم دقیانوس۱۰

چه غم که عشق به جایی رسید یا نرسید
که آنچه زنده و زیباست نفس این سفر است۱۱

به جز ابعاد زیبایی‌شناسی شعرش، از زاویه‌ي چه بسا مهمتری نیز می‌توان به او نگریست و آن این است که منزوی یکی از چند نقطه‌ی عطف تاریخ غزل‌سرایی فارسی‌ست. هرچند که تا امروز خیلی کم به شعرهای منزوی پرداخته شده اما به هر حال پرداختن به ابعاد مختلف شعر او نیازمند گذشت زمان است تا با هر رویکرد جدیدی بتوان مفاهیم و عناصر روانشناختی تازه‌ای از انسان را در شعرهای او کشف و دسته‌بندی کرد زیرا او به فطرت و اصل انسان اهمیت می‌داده نه این‌که صرفا به شرح رویدادهای جامعه‌ي امروز و دیروزش بپردازد. حسین منزوی، شاعر فرداست.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* عنوان برگرفته از شعری از حسین منزوی‌ست با مطلع:
در این مدار که هم ماه جز غریبی نیست ... با عشق در حوالی فاجعه، ص49
1- از کهربا و کافور، ص167
2- همان، ص129
3- از شوکران و شکر، ص113
4- با عشق در حوالی فاجعه، ص130
5- از خاموشی‌ها و فراموشی‌ها، ص112
6- از کهربا و کافور، ص173
7- همان، ص172
8- از شوکران و شکر، ص253
9- از کهربا و کافور، ص98
10- از شوکران و شکر، ص230
11- از کهربا و کافور، ص177

........................................................................................................
این مطلب پیش از این در ماهنامه گزارش شماره 221، مهر 1389 منتشر شده است.

غم دل با تو گویم غار...


مریم جعفری آذرمانی:

گفتن درباره‌ی یکی از کتاب‌های اخوان ثالث، در واقع گفتن از شیوه‌ی شاعری اوست که آموزه‌های بسیاری برای شاعران بعد از خود دارد. در شیوه‌ای که او به کار گرفته است، شاعر، کسی نیست که فقط به شعر خود بیندیشد بلکه به شعر، به معنای یک اتفاق هنری نگاه می‌کند که از طرف هر شاعری که گفته شود باید نگهداری و تشریح شود. در واقع اخوان در هم‌ردیفان یا معاصرانِ شعری‌اش تنها کسی است که با صداقت و تلاش بسیار به تبیین شعرها و حرف‌های نیما پرداخته است و این نشان‌گر این است که او به خودِ شعر می‌اندیشیده است نه فقط به طرحِ شاعر بودن خودش.
در شعرهای اخوان، می‌توان در مسیر نگرش و برخورد نیما با جهان، جای پای عمیق‌تری را نسبت به دیگر شاعران هم‌عصرش دید. کار نوینی که نیما کرد فارغ از نوساختن شعر، شعوری بود که جهان معاصر به آن نیاز داشت، و همین شعور بود که به شاعر نهیب می‌زد تا هر چه در جهان می‌بیند تنها از دریچه‌ی خودخواهی خود نگاه نکند بلکه به آن شخصیت بدهد و عناصر جهان را مانند انسان شعورمند کند:
شب از شب‌های پاییزی‌ست.
از آن همدرد و با من مهربان شب‌های شک‌آور،
ملول و خسته‌دل، گریان و طولانی.
...
خموش و مهربان با من
به کردار پرستاری سیه‌پوشیده پیشاپیش، دل برکنده از بیمار... ص59
...
ـ «... غم دل با تو گویم، غار!
   بگو آیا مرا دیگر امید رستگاری نیست؟»
صدا نالنده پاسخ داد:
                 «... آری نیست؟» ص25

...ای لحظه‌های بدینسان شگفت از کجایید؟
کی، وز کدامین ره آیید؟
از باغ‌های نگارین مستی؟
از بودن و تندرستی؟
از دیدن و آزمودن؟... ص65
این سه نمونه از کتاب «از این اوستا» ی اخوان ثالث، آورده شد تا بار دیگر و بارهای دیگر به این کتاب برگردیم و شعرهای این کتاب را بیشتر و بیشتر بخوانیم و راه پیش رو را هموارتر طی کنیم. (ناگفته نماند که بحث درباره‌ موخره کتاب «از این اوستا» در این نوشته نمی‌گنجد) هرچند که شاید چند شعر این کتاب از جمله: «شهریار شهر سنگستان» و «کتیبه» شعرهایی هستند که به حافظه‌ شاعران و شعرخوانان این سال‌ها سپرده شده‌اند اما نه یکی دو تا بلکه بیشتر شعرهای این کتاب، از موفق‌ترین شعرهای اخوان هستند؛ از این جهت که در اکثر آنان شیوه‌ دقیق روایت‌گری، زبان سخت، معانی بلند اجتماعی و شخصیِ انسان مدرن، موازی با هم در شعر وجود دارند و به همین دلیل است که شعور شاعر، بیشتر نمود پیدا می‌کند زیرا معنا همیشه از لفظ و صورت و تصویر عمیق‌تر است.
با وجود زبان سخت و سنگین، بیشتر شعرهای اخوان ثالث شرح هنرمندانه رویدادهایی هستند که جز در جهان معاصر تا آینده، نمی‌توانستند برای انسان قابل درک باشند. اخوان با وجود آن‌که به عنوان یک شاعر فرهیخته با شخصیت متمایزش می‌تواند در فهرست مهمترین شاعران تاریخ شعر فارسی قرار بگیرد، تبیین‌گر شاعر دیگری مثل نیما یوشیج است هم نیمای شعرها و هم نیمای نامه‌ها و حرف‌ها. چرا که شاعر اهل یوش شاید اولین کسی بود که به وضعیت شعر، بیشتر از شاعر بودن خود فکر می‌کرد و این حرفِ حسین منزوی در مقدمه کتاب «از شوکران و شکر» چقدر خوب نیما را توصیف کرده‌ است:«... در راه پیشنهادی خود آغازگری موفق بود. انقلابی کرده بود و خودش نخستین شهید آن انقلاب بود...»
مهدی اخوان ثالث، مهمترین شاعری است که بی‌درنگ نیما را چنان که توانست و فرصت داشت، در مقاله‌ها و مصاحبه‌هایش تشریح کرد و در شعرهای خود، صادقانه به توصیف جهان پرداخت و شاعران دیگر را به تماشای این پنجره رو به طبیعت دعوت کرد. طبیعتی که در آن شاید چیزی پیچیده‌تر از روان انسان وجود ندارد.

...........................................................................................................................

این مطلب پیش از این در هفته‌نامه پیک سبز شماره 331- 11 شهریور1389 منتشر شده است.



فرود آمدم از بهشتت در این باغِ ویران خدایا

شعری از حسین منزوی:

فرود آمدم از بهشتت   در این باغِ ویران خدایا
فرود آمدم تا نباشم   جدا زین اسیران خدایا

مگر این فراموش‌خانه،   به زیر نگین شما نیست؟
که کس حسب حالی نپرسید    از این گوشه‌گیران خدایا

به جز سایه‌های ابوالهول   در این لوحِ وحشت عیان نیست
چه خشت و چه آیینه پیشِ   جوانان و پیران خدایا

به باغ جهانت چه بندم دلی را که بسیار دیده‌ست
که حتا بهار جنانت پر است از کویران خدایا

پشیمانم از زر شدن‌ها    مرا آن مسی کن که بودم
به خود بازگردان مرا وُ   ز غیرم بمیران خدایا

گُنه قند و ابنای آدم   شکربند، آیا روا بود
در آن لوح، دوزخ نوشتن   بر این ناگزیران خدایا؟

جهانت قفس بود و این را   پذیرفته بودیم اما،
نه هم‌بندیِ روبهان بود   سزاوارِ شیران خدایا

گرفتم بهشت است اینجا،   ولی کو پسند دل ما
چه داری بگویی تو آیا    به دوزخ ضمیران خدایا؟

اگر دیگران خوب، منْ بد،   مرا ای بزرگِ سرآمد
به دل‌ناپذیری جدا کن   از این دل‌پذیران خدایا

حسین منزوی

شعر، به همین سادگی!

شعر، به همین سادگی! *
درباره‌ی «از خاموشی‌ها و فراموشی‌ها» سروده‌ی حسین منزوی

مریم جعفری آذرمانی

     شاعرانی که سراینده‌‌ی شعرهای مهم و فراموش‌نشدنی‌ هستند معمولا در تمام حیطه‌های نوشتاری و گفتاری موفقند، چه نثر باشد چه شعر. یعنی در زیبایی و رسایی کلام، از عهده بر می‌آیند. «حسین منزوی» اگر نگوییم در این صفت‌، تنها شاعر هم‌روزگار ماست، دست‌کم یکی از معدود شاعران‌ است. آثار او به هر شیوه و شکل نوشتاری شامل غزل و غیر غزل و مقاله و نقد و نظر ( البته آن‌هایی که با نظارت خود شاعر منتشر شده است و یکی دو موردِ معدود بعد از درگذشت شاعر) از کتاب‌های مهم شعر و ادبیات فارسی‌زبانان است. بگذریم که در میان کتاب‌هایش چند کتاب هم هست که خواندن آن‌ها برای اهالی شعر ضروری و حیاتی‌ست. زیرا اگر آن‌ها را نخوانیم یا دست کم تورق نکنیم، از برگ‌هایی از تاریخ شعر خود محروم مانده‌ایم. اما چند کتاب از همین شاعر هست که کمتر مورد توجه قرار گرفته و دلیلش هم شاید همان کتاب‌های پرخواننده‌ی دیگرش باشد که مجالی برای خواندن دیگر کتاب‌ها نگذاشته است. یکی از این کتاب‌ها «از خاموشی‌ها و فراموشی‌ها»ست.‌
     نکته‌ی قابل توجه این کتاب غیر از بخش شعرها این است که با سه گفتار زیر عنوان‌های مقدمه، پیش درآمد و درآمد آغاز می‌شود که فارغ از آن‌که دلایلی برای نوشته‌شدن سه متن برای یک کتاب وجود دارد، می‌توان گفت مثل تمام نثرهای «حسین منزوی» علاوه بر این که بسیار گیرا و خواندنی‌ست، نکته‌ها و دقت‌هایی را در شعر و شاعری بازگو می‌کند:
     «شعر اگر قادر باشد خود از خود دفاع خواهد کرد و خواهد ماند اگرنه، از گردونه بیرون خواهد افتاد و از یادها خواهد رفت» ص8
     «اگر پیام عشقی از این دفتر گرفتید به حرمت عشق که عزیزش بدارید چرا که عمری برای ستایش عشق گلو پاره کرده‌ام از روزگار «حنجره زخمی تغزل» تا ...» ص9
     «می‌دانستم که در میان کاغذ پاره‌هایم شعرهایی دارم که بی‌آنکه کاملا از دور بیرون رفته باشند، خاموشانه در نوبت فراموشی‌اند! در حالی که هر یک پاره‌هایی از وجود من و بریده‌هایی از زندگی من بوده‌اند و هنوز هم هستند و بخور که همانا پاره‌ای از گوشت من است و بنوش که همانا جرعه‌ای از خون من...» ص15
     مخاطب در این کتاب، با انواع مختلف شعری «حسین منزوی» شامل غزل، مثنوی و ... و همچنین مضمون‌های عاشقانه، اجتماعی، شخصی، عرفانی و ... روبروست. همانطور که در سه نوشته‌ی اول کتاب اشاره شده بعضی از شعرهای این کتاب شعرهایی بوده‌اند که پیش از این منتشر شده‌اند اما بعضی‌ها به دلایلی که خود شاعر آورده و شاید همه‌ی دلایل را هم ذکر نکرده، پیش از این کتاب منتشر نشده بودند، هرچند که شاعر را می‌توان تنها با یک شعر شناخت، حتا اگر معمولی‌ترین و غیر مطرح‌ترین شعرش باشد.
     بیشتر شعرهای این کتاب، این گمان را در مخاطب ایجاد می‌کند که بسیار ساده سروده شده‌اند، اما این‌گونه به ظاهر «ساده سروده‌ها»، سهم شاعرانی‌ست که می‌توانند پیچیدگی‌های کلام و معنا را در عبارت‌هایی ساده بیاورند، چنانکه هر خواننده‌ای به قدر تجربه و دقت خود، سهمی از فهمیدن آن‌ها داشته باشد.

ملال پنجره را آسمان به باران شست/ چهار چشم غبارینش از غباران شست/  از این دو پنجره اما ـ از این دو دیده‌ی من ـ/ مگر ملال تو را می‌شود به باران شست؟/ ... / ص23

از آن‌سوی فلق آمد زنِ ستاره به دست/ کنار من، منِ تاریک بی‌ستاره نشست/ چگونه شاکر آن چشم مهربان باشم/ اگر نباشم از این پس همه ستاره‌پرست؟/ ... ص75

یا کسی جز تو زیبا نبوده‌ست/ یا مرا چشم بینا نبوده‌ست/ ... ص85


...تنهاست عشق، بی‌تو و سر بر نمی‌کند/ او خویش را بدون تو باور نمی‌کند... ص120

     در تمام این شعرها، عبارت‌هایی متناسب با هم آورده شده است که شاید از بسیاری شاعران شنیده می‌شود اما او با افزودن یکی دو کلمه‌ی دیگر یا دلیلی دیگرگونه به آن‌ها تازگی داده است. این‌که این شعرها چرا دلنشین هستند شاید به این علت باشد که شاعر تمام این منطق‌ها و فلسفه‌ها و نگاه‌ها را خودش تجربه کرده است؛ تجربه در زیستنی که برای دیگرانِ غیرِ شاعر نیز اتفاق افتاده است. «حسین منزوی» یکی از انگشت‌شمارْ کسانی‌ست که به جای تمام آنانی که ذوق و هوش نوشتن را نداشته‌اند حرف زده است. در واقع منزوی شاعری مردمی‌ست انگار که از زبان همه سخن می‌گوید. تعهد او شاید همان بوده است که از استعدادش تا جای ممکن بهره بگیرد و بسیار بنویسد و بسراید و گویا خودش هم این اعتقاد را داشته و  نسبت به آن آگاه بوده است.

-------------------------------------------
* به همین سادگی: نام کتابی از منزوی‌ست

.............................

این مطلب پیش از این در هفته‌نامه‌ی ایران‌دخت، شماره 89، 12/10/88 منتشر شده است


نامه‌هایی به نام مرگ (درباره یداله رویایی)

مریم جعفری آذرمانی
 
 
چند دهه از نوشته‌شدن مانیفست شعر حجم می‌گذرد ولی هنوز اسمی به جز یدالله رویایی را نتوانسته است نشان بدهد. زیرا توانایی این مانیفست همان توانایی رویایی است كه در هیچ یك از اطرافیانِ شعری‌اش به این شدت خوانا نبوده است، قدرتی كه در وصل كردن پیچ و مهره‌های زبان حتی در گذراترین متن‌های رویایی وجود دارد:

و ساكن خرابه هر غروب/ گرگِ قرمز را/ تا افق روانه می‌كند/ ص111


نمی‌شود گفت كه مانیفست رویایی نقطه‌‌آغاز اوست بلكه بهانه‌ای است برای تیزبین كردن خواننده، متن مانیفست شاید راهنمایی باشد كه متن‌های دیگر رویایی را برای خواننده جدی‌تر كند، نیازی كه هر شاعری برای طرح متنش دارد و چه متنی تاثیرگذارتر از یك مانیفست كه در هر زمانی می‌تواند به دلیل مورخه‌ای كه زیر آن امضا شده است به عنوان سندی شعری، مثل متنی ارجاعی، ضربانی مداوم داشته باشد. مانیفستی سرشار از رابطه‌هایی متناقض‌نما در خود یا (les paradoxes des soufis) به زبان فرانسوی‌اش یعنی متناقض‌نمایی‌های صوفیان یا همان مترادفی كه برای شطح وجود دارد:
صخره سیل را تا می‌كند/ و مانع می‌گذرد از من/ شفاف می‌مانم/ وقتی متراكم از خویشم/ ص150/


این رابطه‌ها یعنی تا شدن سیل، گذشتن مانع از من و مثال‌هایی از این گونه كه در شعرهای رویایی با بسامد بالایی اجرا شده است، پیشینه‌ای در عرفان هم‌سرزمینان و هم‌زبانانِ او دارد. عرفانی كه به صورت متناوب در متن‌های تاریخِ نویسندگیِ ایرانیان و در نویسندگانی حتی به ظاهر متفاوت از حافظِ شاعر تا روزبهان بقلیِ نثرنویس وجود دارد. شاید حركت رویایی از نقطه‌ای شروع می‌شود كه روی خطی طولانی از گذشته در انتظار نمود است و در جهانی مدرن یا میل‌كننده به سمت آن هستی پیدا می‌كند اگرچه عرفان، دیگر حافظه‌ای بیش نیست اما رویایی روی چیزی در عرفان نشانه‌گذاری می‌كند و به بازتوصیف آن اصرار می‌ورزد كه حتی به زیر‌متنش، رنگی عرفانی نمی‌دهد و آن ویژگی چیزی نیست جز زبان‌بازی:
در من از تو فاصله‌هایی است
من در تو نیستم
وقتی كه از تو فاصله در من می‌گیرم
مثلِ
جداییِ تو از با من/ ص56/


زبان‌بازی در شعر رویایی نه فقط در سطح آن است بلكه بازی‌اش در حوزه‌ معنایی تا جایی پیش می‌رود كه خواننده برای تشریح آن نیازمند معنادهی به متن و حجم‌دادن به آن است. كاری كه در متن‌هایی مثل مقاله‌های شمس و كمی در داستان‌های سهروردی و شعرهای بیدل دهلوی و ... انجام شده است.
نمایشی كه شعر حجم روی صحنه‌ شعر امروز اجرا كرده است تمام دست‌اندركارانش خودِ رویایی است. رویایی در یك زمان (كه همان حركت شاعری‌اش در طول این چند دهه بوده است) بازیگر و كارگردان این نمایش و مانیفست شعر حجم همان متن نمایشنامه است اگرچه امضاهای دیگران پای آن خورده باشد اما این رویایی است كه به امضای خود عمل كرده است زیرا تاكنون هر شعری كه زیر فرمان حجم‌گرایی نوشته یا اجرا شده است حكم چشم اسفندیار را داشته ولی شعر رویایی با مطالعه‌ روز افزون و درك امروزینی كه از متن‌های زبان‌محور ادبیات گذشته دارد خود را رویین كرده است و چشمش را كه همان فوت آخر كوزه‌گری اوست به هیچ یك از اطرافیانِ شعریِ خود نشان نداده است، رابطه‌هایی كه در متن رویایی است اگرچه همان رابطه‌های متن‌های كهن است اما با جزء‌نگری بیشتر آن را روشن‌تر و شاید بلیغ‌تر كرده و در این تبلیغ شعرگرایانه، رویایی مبلّغ زبان است زبانی كه در آن كلمه‌ها شكلی منشوری را ایجاد می‌كنند و مثل زاویه‌ها و نقطه‌های یك منشور در تعامل با یكدیگرند:
من مرگ خود بودم/ آیینه‌ای كه تشنه‌ی خود بود/ آیینه تشنه‌تر از خود بود/ آیینه آبِ منجمدِ من بود/ ص96/


رابطه‌ بین مرگ و خود و تشنه و منجمد با رابطه‌ بین خود و من و آیینه و آب و رابطه‌های دیگری كه بین كلمه‌ها در این چند سطر می‌توان دید شاید دو كلمه‌ مرگ و بود را در این شعر به دو نقطه تبدیل می‌كند كه كلمه‌های دیگر را به صورت منشور به هم وصل می‌كنند یا می‌توان دو نقطه‌ یا چند نقطه دیگر برای منشور ساخت: آیینه و خود و بود یا: من و بود و... یا...


رویایی در هفتاد سنگ قبر به شخصیت‌هایی می‌پردازد از صادق گرفته تا فروغ از مادر گرفته تا سقراط... و این شاید تلاشی برای دیدن فرد بودن خود در میان فردهایی كه متن‌ یا اثرشان بعد از رفتن باقی مانده است و خود رویایی شاید یكی از آنها باشد:
گاهی فكر كرده‌ام كه یك میلیون قربانی كجا دفن می‌شوند... ( از نامه‌ای به فرامرز سلیمانی)
این همان فكری است كه هر ذهنی آن را یك‌بار پرسیده است اگرچه ناخودآگاهانه، اما رویایی این ناخودآگاهی را به آگاهی‌اش كشانده است.
او گاهی دیدگاهی كاملا زمینی از آسمان دارد تا جایی كه برای او:
دعا= زبان دست/ص150/
می‌شود و گاهی دیدگاهی كاملا آسمانی از زمین دارد:
زخمی به هیچ‌كس نزدم/ با مرگم/ شروع دوباره‌ام را/ این‌جا/ آوردم/ ص30/


و این همان پارادوكس است؛ پارادوكسی از یك صوفی نه، بلكه از یك شطح‌پردازِ مدرن كه مدرن بودنش، صوفی‌بودنش را محو می‌كند و این هم پارادوكسی دیگر...

........................................................................................................

این مطلب پیش از این در روزنامه کارگزاران 26 آبان 1387 ـويژه انتشار  چاپ چهارم کتاب هفتادسنگ قبرـ منتشر شده است.



ای باد صبح! دشمنِ سعدی، مراد یافت


نزدیکِ دوستانِ وی این داستان بگوی!




شعر دیگران


شعری از دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی:


ای شعر پارسی! كه بدین روزت اوفكند؟
كاندر تو كس نظر نكند جز به ریشخند

ای خفته خوار بر ورق روزنامه‌ها!
زار و زبون، ذلیل و زمین‌گیر و مستمند

نه شور و حال و عاطفه، نه جادوی كلام
نی رمزی از زمانه و نی پاره‌ای ز پند

نه رقص واژه‌ها، نه سماعِ  خوشِ حروف
نه پیچ و تاب معنی، بر لفظ چون سمند

یارب، كجا شد آن فر و فرمانروایی‌ات
از ناف نیل تا لبه‌ی رود هیرمند؟

یارب، چه بود آن كه دل شرق می‌تپید
با هر سرود دلكشت، از دجله تا زرند

فردوسی‌ات به صخره‌ی ستوارِ واژه‌ها
معمار باستانیِ آن كاخ سربلند

ملاح چین، سروده‌ی سعدی ترانه داشت
آواز بركشیده بر آن نیلگون پرند

روزی كه پای‌كوبان رومی فكنده بود
صید ستارگان را در كهكشان كمند

از شوق هر سروده‌ی حافظ به ملك فارس
نبض زمانه می‌زد از روم تا خُجند

فرسنگ‌های فاصله از مصر تا به چین
كوته شدی به مُعجز یك مصرعِ بلند

اكنون میان شاعر و فرزند و همسرش
پیوند برقرار نیاری به چون و چند

زیبد كزین ترقیِ معكوس در زمان
از بهر چشم‌زخم بر آتش نهی سپند!

كاین‌گونه ناتوان شدی اندر لباسِ نثر
بی‌قرب‌تر ز پشگل گاوان و گوسپند

جیغ بنفش آمد و گوش زمانه را
آكند از مزخرف و آزُرد زین گزند

جای بهار و ایرج و پروینِ جاودان
جای فروغ و سهراب و امّیدِ ارجمند

بگرفت یافه‌های گروهی گزافه‌گوی
كلپتره‌های جمعی در جهلِ خود به بند

آبشخور تو بود هماره ضمیرِ خلق
از روزگارِ گاهان، وز روزگارِ زند

واكنون سخنورانت یك سطر خویش را
در یاد خود ندارند از زهر تا به قند

در حیرتم ز خاتمه‌ی شومت، ای عزیز!
ای شعر پارسی! كه بدین روزت اوفكند؟

--------------------
پاورقی:

یافه: بیهوده

کَلپَتره: سخنان بیهوده و بی‌معنی


درباره حافظ

 

 

خوشتر از نقش تو در عالم تصویر نبود

مریم جعفری آذرمانی

 

چقدر باید درباره‌ی شعر حافظ بنویسیم؟ پاسخ روشن است: تا وقتی که تزویر هست و بی‌ریایی هست، تا وقتی که دروغ هست و راست هست... یعنی تا وقتی که نوع بشر هست. در این مقال آیا احتیاج هست درباره‌ی جامع بودن شعر حافظ چه از لحاظ فنی و چه از لحاظ اندیشه‌ای صحبت کنم؟ تجربه‌هایی در رویارویی با شعر حافظ داریم شاید مشترک باشد. شاید هم تجربه‌های دیگران  از تجربه‌هایی که من داشته‌ام، قابل بحث‌تر و ژرف‌تر باشد، با این حال ترجیح می‌دهم تجربه‌هایم را در برابر خواندن شعر حافظ، با شما در میان بگذارم. در هر دوره‌ای که با شعر حافظ روبرو می‌شوم به نکته‌هایی پی می‌برم که دوره‌ی پیش با آن روبرو نبوده‌ام و عجیب که هر چه پیش می‌رود به جای آنکه شعرش برایم رمزهایش را آشکار کرده باشد، برعکس، سوال‌های جدیدی را مطرح می‌کند.

مثلن:

تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد

وجود نازکت آزرده‌ی کمند مباد

 

سلامت همه آفاق در سلامت توست

به هیچ عارضه شخص تو دردمند مباد

 

فکر می‌کنم حافظ در این غزل، معشوقش یا همان توی مورد خطاب شعرش را نفرین کرده است. چرا؟ خوب دلیلی که می‌آورم حسی است و برای آن البته منطقی هم درست خواهم کرد! اما به هر حال من به این دلیل از این غزل لذت می‌برم که در واقع یک نفرین‌نامه‌ی زیباست. ظاهرا در حال دعاکردن است اما در باطن در حال نفرین کردن، چون مبالغه و کنایه دارد، می‌گوید: خدا نکند به ناز طبیبان نیازمند بشوی(ناز در اینجا هم معنی ناز کردن و شفا دادن بیمار به وسیله‌ی طبیب را می‌دهد و هم ناز کردن و تکبر کردن طبیبان به بیمار) مگر قرار است نیازمند شود؟ پس با این دعا کردن در واقع خبر از پیش‌آمد بدی می‌دهد که شاعر آرزو دارد و قرار است برای معشوق یا توی مورد خطاب بیفتد و شاهدش مصراع دوم که می‌گوید وجود توی مورد خطاب نازک  است یعنی ظریف است و طاقت بیماری را ندارد.

در بیت دوم با مبالغه کردن در اینکه سلامت همه‌ی بشر به سلامت آن یک نفر مربوط است! انگار این دعا کردن را با طعنه زدن به نفرین می‌کشاند مخصوصا در مصراع بعدش با گفتن اینکه خدا نکند به هیچ عارضه‌ای دردمند شوی، با این مبالغه کردن به هدف گفتارش نزدیکتر می‌شود و غزل می‌رسد به این بیت:

در آن مجال که حسن تو جلوه آغازد

مجال طعنه‌ی بدبین و بد پسند مباد

 

یعنی تازه این دعاها( نفرین‌ها) را من می‌گویم منی که بدبین و بدپسند هم نیستم. دیگران که بد بین و بد پسندند با تو چه خواهند کرد؟

و در بیت آخر اعتراف می‌کند که تمام این دعاها نفرین بوده است زیرا توقع دارد که توی مورد خطاب به او توجه کند که می‌گوید:

شفا ز گفته‌ی شکرفشان حافظ جوی

که حاجتت به علاج گلاب و قند مباد

 

حالا به بیت‌هایی که گاهی با آن‌ها برخورد می‌کنم و الان در حال نوشتن این مطلب یادم هست می‌پردازم مثلن:

الا ای یوسف مصری که کردت سلطنت مغرور

پدر را باز پرس آخر کجا شد مهر فرزندی

بگذریم از اینکه این بیت کنایه به پسر شاه شجاع است و بگذریم از اینکه اینجا حافظ یک نکته‌‌ را در داستان یوسف مطرح می‌کند! اما معلوم نمی‌کند که کدام سوال را طرح کرده‌است: که یوسف چرا سراغ پدر را نگرفت؟ یا  پدر چرا سراغ یوسف را نگرفت؟ معلوم نیست که باید از پدر پرسید که : مهر تو به فرزندت به عنوان پدر کجاست؟ یا از یوسف پرسید که مهر تو به پدرت به عنوان فرزند کجا رفته است؟

 

 یا مثلن این بیت:

ببین در آینه‌ی جام نقش‌بندی غیب

که کس به یاد ندارد چنین عجب زمنی

 

اینکه هیچ کس چنین زمانه‌ی عجیبی یادش نیست، آنقدرها هم نامشخص نیست که حتا احتیاج به باز کردن چشم داشته باشد! اما باید در آینه دید( اولین مبالغه) آینه‌ی جام( دومین مبالغه) نقش‌بندی( یعنی توطئه، پس سومین مبالغه) و غیب( چهارمین مبالغه) و چیزی که با چشم بسته هم حتا می‌شد دید باید در آینه‌ی جام توطئه‌ای که از جایی نامعلوم چیده شده است آن را دید و همین یعنی اوج شعر.

 

مفاخره‌های حافظ هم همیشه جذبم می‌کرده است که البته در بعضی نسخه‌ها به شکل‌های دیگری آمده است اما به بعضی اشاره می‌کنم:

مثلن:

ساقی مگر وظیفه‌ی حافظ زیاده داد

کآشفته گشت طره‌ی دستار مولوی

یعنی ساقی مگر به حافظ بیشتر قدح شراب داده که گوشه‌ی دستار مولوی بر هم خورده!

(در توضیح کلمه‌ی طره و نقش آن در این بیت جایی خواندم که وقتی دستار را دور سر می‌پیچیدند انتهای آن را مثل زلف در جلوی سر آویزان می‌کردند )

 

یا مثلن:

چو سلک درّ خوشاب است شعر نغز تو حافظ

که گاه لطف سبق می‌برد ز نظم نظامی

 

یعنی شعر من مثل رشته‌ی مروارید است و گاهی ( یعنی در واقع همیشه! این اخلاق حافظ است!) از نظامی در تایید ( بشری یا الهی یا با گذشت زمان که بهترین تایید کننده و رد کننده است) پیشی می‌گیرد.

یا مثلن این بیت حافظ را که اخوان ثالث (در یک مقاله از قول دیگران و خودش بیت‌هایی را آورده و در مورد آن بیت‌ها و خود حافظ مقاله‌ای نوشته که زحمت خیلی از ما را کم کرده روانش شاد)

حدیث عشق ز حافظ شنو نه از سعدی

اگر چه صنعت بسیار در عبارت کرد

و توضیح داده که بعد از سرودن این بیت، پیری به حافظ گفت که جای سعدی چیز دیگری بگذار، تو اگر به سعدی که پیش از تو بوده این را بگویی بعدها به تو چه خواهند گفت که حافظ هم گوش می‌دهد و با اینکه چند نفر آن غزل را داشته اند به جای سعدی می‌گذارد «واعظ» و برای همین در بیشتر نسخه‌ها واعظ است :

حدیث عشق ز حافظ شنو نه از واعظ

اگرچه صنعت بسیار در عبارت کرد

 

البته بعدها به حافظ چیزی نگفتند!

 

بیت اخیر من را یاد یکی از نامه‌های نیما یوشیج انداخت که برای دوستی نوشته بود:

«از تفاوت سعدی و حافظ پرسیدی؟ اگر این مطلب برای شما پوشیده باشد یقین بدانید که همیشه پوشیده خواهد بود*» و براستی که چه نکته سنجانه پاسخ داده است.

و باز اخوان ثالث در همان مقاله می‌نویسد:

« بیت حافظ بیت نیست اقلیم است. آن همه استقبال از قصیده‌ی بوی جوی مولیان کرده‌اند یک بیت حافظ در تضمین مصرع اول آن قصیده می‌ارزد به اغلب دیوان و دفترهای همه‌ی آن استقبال کنندگان، بل بیش**»

به جاست که در انتها سخن نکته‌سنجانه‌ی یکی از شاعران غزل‌سرای معاصر حسین منزوی را درباره‌ی حافظ نقل کنم:

« شاید اگر حافظ به جای غزل، مثلا قصیده می‌نوشت( شاید!) امروز، قصیده موقعیت غزل را داشت. یک نابغه، همیشه می‌تواند در تعیین مسیر تاریخی یک امر، دخالت مستقیم و موثر داشته باشد. تصور اینکه روزی برسد که در ایران کسی حافظ نخواند مشکل به نظر می‌رسد و تا روزی که او، چنین سزاوارانه بر قله‌ی بلند شعر فارسی نشسته است، غزل نیز به زندگی سزاوارانه‌اش ادامه می‌دهد***»

 

ـــــــــــــــــــــــــــــ

*نیما یوشیج- درباره‌ی شعر و شاعری، ص217، دفترهای زمانه، چاپ1368

** مهدی اخوان ثالث، حریم سایه‌های سبز1، ص272، به کوشش مرتضی کاخی، زمستان چاپ بهار 72

***حسین منزوی «از شوکران و شکر»، مقدمه، ص 18،چاپ 1373

 

 

--------------------

 

 

این مطلب پیش از این در روزنامه‌ی کارگزاران منتشر شده است