...

 

از این پس وبلاگ "من شاعرم" در آدرس زیر به روز خواهد شد: 

 

                                                       iampoet[.]blog[.]ir

 

شعر نو در سایۀ «غزل متفاوت»

 

مطلبی از یزدان سلحشور بخوانید در: اینجا

...


شرح مراسم پایانی جایزه‌ی مستقل کتاب سال غزل را بخوانید در: اینجا

این روزها...

 

مطلبی از یزدان سلحشور بخوانید در: اینجا

...

 

نقدی بر "تریبون" سروده مریم جعفری آذرمانی،

"فصلی از جنون و اجتماع و سیاست" را بخوانید در: اینجا

حرف‌های بحث‌برانگیز کوروش صفوی درباره‌ی خط فارسی

 

بخوانید در اینجا

بگو غزل که به صد قرن خلق این خوانند (مولوی)

 

محمدرضا شفیعی کدکنی:


«... برای بسیاری از ما ایرانی‌ها تازگی خواهد داشت؛ تازگی اینکه چگونه فرم غزلِ فارسیِ ما دارد به عنوانِ یک فُرم مدرن در میانِ آوانگاردترین شعرای آمریکایی همین سال‌ها (متولّدانِ بعد از جنگِ جهانی دوم یا مقارنِ جنگِ دوم) جایِ خود را باز می کند و از آن به عنوان یک «امکان»، یک «ظرف»، و یک «قاب و قالب» ـ که می‌تواند بسیاری از حال و هواهای انسانِ عصر ما را در خود انعکاس دهد ـ استفاده می‌کنند و ما داریم در زبانِ خودمان این قالبی را که دیوان شمس تبریزی و دیوان حافظ را به بشریّت ارمغان کرده است مسخره می‌کنیم و می‌گوییم: غزل، شعرِ روزگارِ ما نیست!...»


منبع:
با چراغ و آینه، در جستجوی ریشه‌های تحوّل شعر معاصر ایران، محمدرضا شفیعی کدکنی، ص673


 

عجایبِ آدم


...گویند به ابتدا که آفریدگار شیر را بیافرید، مُرغان را دید که می‌پریدند.
گفت «شما از که می‌ترسید؟»
گفتند «از آدمی.»
گفت «وی به شما چه‌گونه رسد؟»
گفتند «به ما نرسد، ولیکن ما را به زیر آوَرَد و در قفس‌ها محبوس کند و آن‌گه ما را بکُشد و بخورَد.»
شیر عَجَب ماند. می‌خواست که آدمی را ببیند. روزی، اسپی1 را دید که می‌دوید، گیسوها در پیش افکنده، ناصیه2 در پیشانی آورده. گفت مگر آدمی باشد ـ که بس شگرف و بس چابک است.
گفت «ای شیر، آدمی مرا بگیرد و لجام بر سر کند و زین بر پشتِ من نهد تا بارِ وی بکشم و مرا می‌دواند تا کف بر دهن آورم. چون بی‌چاره شوم، مرا بکُشد و بخورد.»
پس، روزی، گاوی را دید. گفت «به این قُوَّت، مگر آدمی باشی.»
گفت «آدمی مرا بگیرد و گردون در گردنِ من بندد تا بارِ وی می‌کشم و زمینِ سخت می‌شکافم. چون پیر شوم، مرا بکُشد و بخورَد.»
پس، شتر را دید. گفت «مگر این آدمی باشد ـ که بلند است.»
گفت «من نه آدمی‌ام ـ که من حمّالِ آدمی‌ام. مهار در بینیِ من کند و بارهای وی کشم و به عاقبت مرا بخورَد.»
پس، روزی، فیلی را دید چندان که کوهی روان. گفت «تو آدمی باشی؟»
گفت «نه ـ که آدمی مرا بگیرد و بر گردنِ من نشیند و آهنی مُعَقَّف3 در پیشانیِ من افکَنَد و دماغم می‌کَنَد و بارهای گران می‌کشم تا بمیرم. استخوانِ من عاج کند و از آن تخت‌ها سازد و بر آن نشیند.»
پس، روزی، آدمی را بدید ـ شخصی نحیف.
گفت «ای بی‌چاره، از آدمی نمی‌ترسی؟ خبری باز ده از آدمی که چه‌گونه است که حیواناتِ عظیم از وی ترسانند؟»
گفت «من آدمی‌ام.»
گفت «تو به این ضعیفی، سلاحی نداری و چنگی و دندانی نداری. من یک تپانچه4 بر رویِ تو زنم و این همه خَلقان را از تو برهانم.»
گفت «ای شیر، نتوانی.»
گفت «چرا نتوانم؟»
گفت «من از اینجا چیزی بر تو زنم، تو از آنجا چیزی بر من زن.»
گفت «نزدیک آی ـ که میانِ من و تو دور است، دستِ من به تو نرسد.»
آدمی گفت «دستِ من به تو رسد.»
گفت «برسان!»
آدمی سنگ برگرفت، در قَلاسنگ5 نهاد و بر میانِ دو چشمِ شیر زد. هر دو چشم بیرون آمد.
شیر گفت «ای آدمی، مرا معلوم شد هنرِ تو. و آن‌چه حَیَوانات می‌گفتند راست گفتند.»
پس آدمی آمد و دنبالِ شیر گرفت و می‌کشید.
گفت «ای آدمی، چه می‌کنی؟ مگر مهار در بینیِ من خواهی کردن یا آهن در دماغم خواهی افکندن؟»
گفت «نه. تو را پوست بکَنَم و گوشتِ تو به سگان دهم.»
...

پانویس:
1- اسب
2- موی جلوی سر
3- خمیده
4- سیلی
5- فلاخن
 
منبع:
عجایب‌نامه (عجائب‌المخلوقات و غرائب‌الموجودات)
نوشته‌ی محمد ابن محمود همدانی، با ویرایشِ جعفر مدرس صادقی

مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز...

بستن بخش نظرات این وبلاگ دلایل مختلفی داشته است یکی از آنها شاید این باشد که نظراتِ دلگرم‌کننده کم بود و اگر هم نظراتی جدی وجود داشت بیشتر در این حد بود که مودبانه مسائلی را که مستقیما به شعر مربوط نبود! مطرح می‌کردند و منتظر پاسخ هم بودند و بدتر از همه‌ی آنها نظراتی بود که در آن با الفاظ ناشایست و گاهی بیش از حد بی‌ادبانه به نقد شخصیتی شاعر می‌پرداختند و اصلا امکان تایید کردن نداشتند... اما اینها را نوشتم که بگویم کسانی هم بوده‌اند که بسیار لطف داشته‌اند و نظرات دلگرم کننده گذاشته‌اند اما نمی‌دانم چرا فقط این نوع نظرات بود که به صورت خصوصی در وبلاگم گذاشته می‌شد! نظراتی که هرشاعری دوست دارد در معرض دید عموم قرار دهد اما به دلیل قید خصوصی بودن، عمومی‌کردن آنها درست نبود. در واقع یکی از دلایلی که بخش نظرات را بستم همین بود که حرف‌های خوب خصوصی بود و حرف‌های بد عمومی! حالا برای نمونه چند تا از نظرات بسیاری را که خصوصی بوده‌اند بدون ذکر نام نویسنده‌هایشان اینجا می‌گذارم من که دلیل خصوصی بودنشان را پیدا نکرده‌ام!

«مدتی پیش با یکی از دوستان در مورد شاعران پیش رو حرفی در میان بود که نام " مریم جعفری آذرمانی " رو به زبون آوردن به عنوان شاعری صاحب سبک و کسی که حرف های زیادی برای گفتن داره . ... سرچی کردم و به شما رسیدم . حقیقتا هنوز درگیر کاراتون هستم و دارم دونه به دونه و با حوصله تمام پستاتون رو می خونم . و باور کنید خودم رو نمی بخشم به خاطر این همه بی خبری . .. »
و
«عاشق غزل هاتونم اگرچه هنوز به کتاباتون دست نیافتم.(از کجا می تونم تهیه شون کنم؟)
از بهترین پیوندهام شدین.
مصاحبه تونم تو روزنامه خوندم...»
و
«امید دارم راهنمایی و کمکی کنید برای چاپ دفتر شعرم.....
اما من نمیدونم از کجا شروع و باید به چه کسی رجوع کنم.
اگر با توجه به وقتتان امکان راهنمایی ام را داشتید ممنون میشم.....
ایمیلم رو در بالا نوشتم....
اگر امکانش و از همه مهمتر وقتش براتون بود تا کمکم کنید میتونم نمونه شعر هایم رو در اختیارتون بذارم....»
و
«...تا تمام پست هاتون رو نخونم چیزی ندارم برای گفتن و از سر حوصله این کار رو کردم و باید بگم که شیرینی کلام شما رو نمیشه توی این مجال تنگ به نظاره نشست . . . لاجرم اگه لطف بفرمائید... از هر طریق ممکن راهی برای تهیه ی کتابهایتان نشان دهید ممنونم . . .
هر چه سعی کردم از طریق اینترنت نشد اگه ممکنه شماره حساب و هزینه مربوطه (البته با هزینه پست) را عنایت بفرمائید که اگه زحمت نباشه خودتون زحمتشو بکشید و بفرستید...
تعجبم از اینه که خیلی از کارهاتون رو در قالب sms و . . . از این ور و اون ور شنیده بودم ولی نمی دونستم که این کارها دست پخت شماست و از این بابت شرمنده»
و
«وحشتناک از شعراتون و طرز بیانتون و اوزان انتخابی تون خوشم اومد.
طوری که نمی دونم چه جوری این احساسمو در قالب واژگان بریزم...»
و
«... از شعراتون خوشم اومده. خیلی. اصلا هم تا حالا نمی شناختمتون. متاسفانه.»
و
«من یکی از دوستداران شعر شما هستم که اغلب هم توفیق خواندن کارهاتون رو ندارم.
به شکل اتفاقی اینجا رو پیداکردم وخیلی خیلی خوشحالم . وخوشحال تر از اینکه درمیان غزلسرایان خانم ،عزیزی چون شما هست».
و
«به یکی از دوستان صاحب نظر کارهایتان را معرفی می کردم که به شدت مشتاق تهیه آثارتان شد و البته همین الان هم که این مطلب را می نویسم در جستجوی دیگر آثارتان صفحات وبلاگتان را ورق می زنیم . . .»
و
....

این‌ها نمونه‌هایی از نظرات خوب بودند که قید خصوصی داشتند و اسم و آدرس نویسنده‌هایشان مشخص بود! اما نظراتی که بد بودند و قید خصوصی نداشتند اصلا نمی‌شد تایید کرد و هیچ‌وقت هم نمی‌شود در معرض دید عموم قرار داد! هرچند که نظراتِ بد (برخلاف نظراتِ خوب) اسم و آدرس مشخصی هم نداشتند!

مریم جعفری آذرمانی

ادامه دارد...

مطلب مرتبط قبلی را بخوانید در: اینجا

سانسورچی ـ لزوما ـ دولتی نیست!


برای آن‌که بدانید سانسور شکل‌های مختلف دارد فقط به عنوان نمونه ایمیل‌های زیر را بخوانید. این ایمیل‌ها پس از فرستادن یکی از شعرهای کتاب "قانون" (که هنوز منتشر نشده بود) به یک سایت، رد و بدل شد. اسم سایت و مسئول شعر آن را هم به خاطر اخلاق شخصی‌ام و هم به خاطر جلوگیری از سوء استفاده‌های تبلیغاتیِ سایت مورد نظر حذف کرده‌ام ولی در ایمیل‌هایم این ماجرا به طور جز‌ئی‌تر موجود است: 

مسئول سانسور:
«سلام خانم آذرمانی
خوشحالم که برای ... شعرتان را فرستادید
 اما متاسفانه
مدتی ست سیاست ما بر این است
که فقط کارهای غیر موزون را منتشر کنیم
یادم هست
شما آثاری در قالب آزاد هم داشتید
اگر برایم بفرستید ممنون می شوم»

شاعر:
«سلام آقای ...
نه تنها سیاستِ ... بلکه سیاست اکثر سایت‌ها همین است
و من به آن عادت کرده‌ام فقط گاهی ناپرهیزی می‌کنم و فکر می‌کنم می‌توانم چیزی را تغییر دهم
دور از شما، برخی از اهالی ادب طوری می‌گویند شعر موزون که گویا اگر وزن را از آن بگیری چیزی باقی نخواهد ماند
متاسفانه یا خوشبختانه سال‌هاست که فقط غزل می‌نویسم
ممنون از پی گیری شما
موفق باشید»

مسئول سانسور:
نه [خانم] مریم [جعفری آذرمانی] عزیز
ما چند بار کار کردیم
ولی به محض انتشار یک کار
صدها کار فرستاده میشه که حتی وزن درستی هم ندارند
و وقتی میگی نه
باید چهار صفحه براشون درس عروض بنویسی
برای همین گفتیم تا وقتی فرصت یک ویژه نامه نداشته باشیم کار کنیم
من خودم به فکر این قصه هستم
فقط دنبال بهونه اش هستم
که حالا یا به بهانه بزرگداشت منزوی یا ابتهاج
این کارو حتما انجام میدم
چون به قول تو هر شعر موزونی الزاما قدیمی محسوب نمیشه
اگر تو هم به نظرت مناسبت خاصی مناسبه برام بنویس»

شاعر:
«یعنی واقعا هر شعر غیر موزونی که به دست شما می‌رسد بی‌نقص است؟
البته من مسئول شعر سایت ... نیستم و سلیقه‌‌ها با هم فرق دارند
بسیاری از این شعرهای غیر موزون ارزش یک بار خواندن هم ندارند و شما این را بهتر از من می دانید
در غزل هم خیلی از آثار را واقعا نمی‌شود شعر حساب کرد اما فکر می‌کنم همانطور که ما حسین منزوی را خاص می‌دانیم و از بقیه جدایش می‌کنیم می‌توانیم یک شاعر هم‌نسل خودمان را هم محترم و متفاوت بدانیم
من اصراری در انتشار شعرهایم ندارم و هر سایتی حق دارد که هر چه دوست دارد منتشر کند
ولی به هر حال من بر خلاف اکثر شاعران غزلسرا تمایلی به استفاده از امکانات دولتی ندارم اگرچه آن‌ها مرا هم گاهی در بازی‌شان لحاظ کرده‌اند اما از جامعه جدی شعر که معمولا غیردولتی‌ست توقع دارم که با شعر جدی تر از این برخورد کند
چرا نوبت به من که می‌رسد همه باید از حقوقی که من دارم استفاده کنند؟
من فروتن نیستم و مطمئنم که هیچ کس جلوتر از من سنگ غزل را به سینه نمی‌زند
در هر صورت شما ملزم نیستید که مرا قانع کنید
من هم در وبلاگم می‌توانم هر چه را دوست داشتم منتشر کنم و کسی هم نباید به من خرده بگیرد
حرف بسیار است اما بیش از این وقت شما را نمی‌گیرم
موفق باشید»

مسئول سانسور:
«نه [خانم] مریم [جعفری آذرمانی] عزیز
اتفاقا بسیاری از شعرهای غیر موزون هم رد می شوند
بحث من این است بر خلاف سایت های دیگر ما در ... باید تابع یک سلیقه ی گروهی باشیم
یعنی وقتی اثری را منتشر کنیم دستکم
تا حدودی به نظر ... نزدیک باشد
انتشار کشکول وار اثر آفت ادبیات معاصر ما بوده
من اطلاعی از سایت هایی که آثار موزون منتشر می کنند ندارم
ولی معتقدم اگر قرار باشد در ... به این آثار بپردازیم باید دستکم برای خودمان معیارها و ملاک های مشخص زیبایی شناسانه در این حوزه داشته باشیم
وگرنه من به شخصه بسیار به سروده های شما علاقه دارم کمااینکه کتابی از شما را چند سال پیش از ... گرفتم
و خیلی هم دوستش داشتم
بطور مثال
به شخصه فکر می کنم اگر قرار باشد غزل منتشر کنیم
باید دستکم شعر بودنش وابسته به وزن و قافیه نباشد و بخصوص باید در محتوا نیز جسارت کرده باشد
که هر دوی این ملاک ها در مورد شعرهای اون کتاب صدق می کند
ولی تا وقتی در جلسه دبیران به این مسئله نپردازیم من به تنهایی نمی توانم اثری را منتشر کنم»
......

من هم دیگر پاسخی ندادم تا حرف آخر را ایشان زده باشند البته مامورند و معذور! نمی‌دانم وقتی خودشان کارشان سانسور است چرا به سانسورچی‌ها گیر می‌دهند. البته سانسور همیشه هم بد نیست مثلا اگر جوری می‌شد که شعرهای همین سایت‌ها از فیلترِ ادبی و فنیِ یک متخصصِ منصف رد شوند چه اشکالی داشت. فقط امثال من هستیم که باید هم سانسور بخش دولتی را تحمل کنیم هم سانسور بخش به ظاهر خصوصی را! من در این متن اسم‌ها را سانسور کردم که آبروی کسی نرود ولی این‌ها شعر را سانسور می‌کنند تا آبروی خودشان نرود.
اما شعری را که برای این سایت فرستاده بودم در زیر می‌آورم:

یکی از خانه به دوشانِ فراوان هستم
کیسه پر کرده و شب‌گردِ خیابان هستم

گربه‌ها چشم ندارند ببینند مرا
شب به شب بزمِ زباله‌ست که مهمان هستم

مردم از این طرف و آن طرفم می‌گذرند
نکند فرض کنی من هم از آنان هستم

نکند فکر کنی هیچ ندارم، من هم
صاحب سفره‌ی خالی شده از نان هستم

به شناساندنِ آیینگی‌ام مشغولم
گاه اگر دیوم و گاهی اگر انسان هستم

چاره‌ای نیست، مگر چشم بپوشند از من
تا نبینند که در صورت امکان هستم

مریم جعفری آذرمانی مطلب مرتبط قبلی را بخوانید در: اینجا

Je pense donc je suis - René Descartes


هستم که می‌نویسم بودن به جز زبان نیست

هرکس نمی‌نویسد انگار در جهان نیست

مریم جعفری آذرمانی


تفسیر این بیت را بخوانید در: اینجا

خانم مریم جعفری آذرمانی،
با سلام و تشکر از ارسال شعرهاتان، از خواندن آنها خیلی لذت بردم. شما تبحر فوق‌العاده‌ای در استفاده از وزن‌های شعر فارسی، به طور کلی شعر کلاسیک دارید که بسیار هم غبطه‌انگیز است. امیدوارم در هر راهی که از نظر شعری انتخاب کرده‌اید، بیش از این‌ها حتا موفق باشید. احساس من این است که این احساس و قدرت استفاده از شیوه‌ی کلاسیک بیان، که در عین حال به مضامین جدید می‌پردازد، امکان دارد، ناگهان به علت فشار مضامین جدید، به ویژه، وقتی که مضامین به صورت مرکب و مختلط فشار بیاورند، ذهن و زبان ناگهان پرش به سوی بیان‌هایی بکند که قالب اعتیادی را از هم فرو بپاشد، و کلِّ آن استعداد و سلیقه خود را به سوی نگارشی پرتاب کند با زمان ما نه تنها از نظر محتوایی، بلکه نیز از نظر شیوه‌ی بیان و شکل شکوفایی از نوعی دیگر را تجربه کند. از شعرهاتان خیلی لذت بردم. دیدگاه انتقادی توأم با زاویه‌ای از طنز بسیار خوب نشسته بود. امیدوارم در هر شیوه‌ای که در پیش گرفته‌اید، به توفیق‌های بالاتر و بهتری دست پیدا کنید،
به امید دیدار کارهای آینده و با تشکر مجدد

رضا براهنی 17 آگوست 2011

شاعرانی که فقط مخاطب خاص دارند در واقع اصلا مخاطب ندارند

 

گفتگو با مریم جعفری آذرمانی درباره‌ی شعرهای حسین منزوی

(عزیز قاسم زاده لیاسی)

(این گفتگو با کمی تلخیص در روزنامه فرهیختگان 16 شهریور 90  با عنوان "مغضوب زمانه" منتشر شده است)


1- تعریف شما از مقوله ی ((شعر)) چیست و نسبت ((غزل)) در زمانه ی اکنون با آن در چیست؟


شعر می‌تواند به نوعی تسکینِ دردهای ازلی و ابدی انسان باشد، شاعر به عنوان یک انسان به نمایندگی از انسان‌های دیگری که شاعر نیستند، حرف می‌زند، اگرچه در نگاه اول فکر کردن و حس کردن کار روزمره‌ی تمام انسان‌هاست اما این شاعر است که به دلیل استعداد ذاتی‌اش می‌تواند این فکرها و حس‌ها را در لباس کلمات، به هنر تبدیل کند. شعر به نوعی اعتراض به زندگی نیز هست. اعتراض به کاستی‌ها و نبودن‌ها. زندگی بر خلاف تعریف و مصداقی که برای ما دارد سرشار است از نبودن و مرگ، از بخل و حسد و کینه و درد و هر یک از این‌ها نتیجه‌ی نبود چیزی است. و  شاعر به این نبودن‌ها اعتراض دارد.  غزل هم همین تعریف را دارد به اضافه‌ی اینکه شاعر باید مسلط به قالب غزل نیز باشد. البته غزل دیگر لزوما شعر عاشقانه نیست در طول تاریخ ادبیات نیز غزل صرفا شعر عاشقانه نبوده است و گاهی شعرهای اجتماعی سیاسی هم دیده شده اما امروز دیگر هر مضمون بشری شامل اجتماع و سیاست و عشق و تنهایی و... در آن وجود دارد.

2- مفروض را بر این می گذاریم که در زمانه ی نیما می زییم و با حرکت او همراه هستیم، اساساً جایگاه قالبی به نام غزل بعد از او چه معنایی می تواند داشته باشد؟ آیا در این عرصه داشته ی جامانده ای وجود داشت که انتظار احیای آن به نظر بیاید ؟در ضمن وفاداری به طریق و مسلک نیما را چطور می توان با اشتیاق به غزل پیوند زد شاید ظاهراً تناقضی در این میانه باشد، شاعری چون منزوی خود را از ارادتمندان و وفاداران نیما می داند که اتفاقاً شعر ماندگاری از او به طریقه ی نیمایی در حافظه ی ما نیست اما در غزل تا هر چقدر دلمان بخواهد...


حسین منزوی در مقدمه‌ی «از شوکران و شکر» می‌گوید: « پذيرفتن نيما به اين معني نيست كه شاعر، خود را مقيد كند كه در قالب نيمايي شعر بنويسد، چه اين خود قيد ديگري است و نيما هرگز چنين نمي‌خواست. ارج كار نيما در اين است كه ارزشهاي نيكوي گذشته، در شعرش نفي نشد. نيما دريچه‌اي ديگر به روي شعر فارسي گشود و گرچه، اين دريچه در لحظه‌اي گشوده شد كه شعر فارسي، به راستي خناق گرفته بود، اما اين هرگز به آن معني نبود كه بايد همة دريچه‌هاي ديگر بسته شود. مگر نه اينكه شعر، آزادي است و مگر نه اينكه مقيد كردن شاعر در يك قالب، گيرم، قالب آزاد، خود به نوعي ديگر، سلب آزادي از شعر است؟»  یک برداشت از این حرف منزوی می‌تواند این باشد که خودِ منزوی توانایی غزل‌گفتن به زبان روزگار خود را داشته است و بین غزل‌گفتن و لحاظ کردن نوآوری‌های نیما تضادی نمی‌دیده است، در واقع بسیاری از غزل‌های حسین منزوی در تعریف شعر نو قرار می گیرد و این به خاطر توانایی منزوی در گفتن به شیوه‌ی امروزی است اگرچه او این شعرها را در قالب غزل سروده است. بسیاری از غزل‌های او را به هیچ وجه نمی‌توان از مقطعِ تاریخی او جدا کرد مثلا تصویری که از معشوق زن ارائه داده یا تنهایی‌های انسان امروزی یا مسائل اجتماعی انسان امروز را در شعرهایش بازگو کرده و فقط قالب شعرش غزل است و باید دید که چقدر در معرض نقد و ایرادهای دیگران قرار گرفته است که برای غزل‌گفتنش ناچار این توضیح را داده که نسل بعد از نیما را قانع کند. به هرحال غزل وجود دارد و اگر در مقطعی از تاریخ شعر فارسی، غزل شکوهمندی نبوده است دلیلش این است که کسی نبوده تا بار سنگین این امانت را به دوش بکشد یا اگر بوده شاید موقعیتی برای ابراز این توانایی نداشته است وگرنه خودِ غزل فقط یک شکلِ نوشتاری است و اگر کسی حرفی داشته باشد چه بسا با ذهنی موزون و منظم بهتر بتواند حرف بزند، اگرچه ممکن است غزل در طول تاریخ شعر، در مقاطعی متوقف شود یا به تکرار برسد ولی همیشه بعد از این توقف و تکرار غزلسرایی آمده و به غزل روح تازه‌ای داده است.

3- برخی از ناقدان همچون ... اساساً امکان زایش در قالب های کهن را میسر نمی دانند و از این رو رسیدن به افق های تازه و نوآوری را نیازمند ((مخاطب خاص)) می بینند و مخاطب شاعرانی چون منزوی را « مخاطب عام » می دانند این دیدگاه تا چه اندازه درست است ؟


همیشه برایم سوال بوده است که چرا برای اثبات وجود غزل باید به کسانی که توانایی غزل گفتن ندارند مراجعه کرد. برای اثبات وجود جواهر باید به جواهر فروشی رفت نه به دکان سمساری.
مخاطب منزوی مخاطب عام و خاص است. و برخورد خواص با عامه فرق دارد. خواص نکته‌سنجی‌های شعری و اندیشه‌ای منزوی را بهتر درک می‌کنند. چون عامه مردم ممکن است شعر را به صورت صرفا ذوقی و تفننی بخوانند اما خواص دقت بیشتری دارند و به همین دلیل هر چه شعر دقیق‌تر باشد بیشتر از آن لذت می‌برند. به عنوان مثال یک هنرمند جواهرتراش قطعا بهتر از کسی که برای اضافه‌کردن به تجملاتش وارد جواهرفروشی می‌شود قدر هنر را می‌داند.
شاعرانی که فقط مخاطب خاص دارند در واقع اصلا مخاطب ندارند. اما از یک طرف باید گفت که چطور است که منزوی مخاطب عام دارد اما هنوز برای مردم به اندازه‌ی شاملو شناخته شده نیست و بیشتر، اهالی ادبیات و مخاطب‌های خاص او را می‌شناسند؟ چون به دلیل وضعیت تاسف‌بار نشر و تبلیغ و وجود تنگ‌نظری‌های معمول شعر منزوی  هنوز زمان می‌خواهد تا به مردم برسد. البته برخی از شعرهای او که اعتراض به کائنات است شاید خارج از ظرفیت جامعه باشد و در جوامع بسیار آزاد هم نتوان آن را تبلیغ کرد اما گزیده‌ای از شعرهای او را می‌توان در معرض عموم گذاشت. در واقع غزل‌هایی از او هست که در اکثر بیت‌های آن‌ها اعتراض جدی به کائنات وجود دارد از جمله:
در این مدار که هم ماه جز غریبی نیست.../ نشان به نام خود ابلیس زد جبین مرا../ فرود آمدم از بهشتت در این باغ ویران خدایا.../ و...
 منزوی از حمایت دولت برخوردار نیست و جالب اینکه بخشی از جامعه‌ی ادبی که خود از حمایت دولت برخوردار نیستند با علم کردن شاعرانِ متوسط همواره او را در محاق قرار داده‌اند  اما طول زمان تا همین حالا هم ثابت کرده است که روز به روز به مخاطب‌های منزوی اضافه می‌شود. در واقع او هم مخاطب خاص دارد و هم مخاطب عام. 

4-  تعریف و تلقی شما از مفهوم «زبان » در شعر چیست ؟ گاهی زبان و گفتار در هم تنیده معنا میشود، از نظر شما شاخصه های زبانی غزل منزوی که آن را از سایر غزلسرایان متمایز می سازد کدام است ؟

زبان در شعر، زبان روزمره‌ی خود شاعر است فقط کمی هنری‌تر. شاعر در لحن و بیان و محاورات روزمره‌اش هم گاهی جمله‌های متفاوت و معترض‌گونه‌ای به کار می‌برد حالا همین‌ها را با اندیشه و حس خود در شعرش به صورت هنرمندانه‌تر وارد می‌کند و حسین منزوی در این میان به دلیل صراحت بیانش در گفتگوهایی که با جامعه‌ی شعری و دوستان و نزدیکانش داشته و  همچنین به دلیل حاضر به جواب بودنش، در شعرش نیز همان‌گونه معترض و حاضر به جواب است. در واقع شعر همان احساسات و اندیشه‌هایی است که شاعر در طول زندگی‌اش دارد و گاهی آن‌ها را به صورت هنر شعر عرضه می‌کند و تمایز او در همین صراحت است و اینکه او با شعر به صورت سیاستمدارانه برخورد نکرده است و به چیزی متوسل نشده تا شعرش را بیشتر مطرح کند. با وجود اینکه بیشتر و قوی‌تر از بقیه‌ی هم‌روزگارانش شعر سیاسی اجتماعی دارد، اما سرمایه‌ی او فقط شاعری‌اش بوده، نه اداهای سیاسی و دغل‌کاری‌های غیر شاعرانه.


5-  نوآوری های منزوی در شعر بیشتر بر محور عمودی شعر استوار است یا محور افقی ؟


به دلیل توانایی منزوی در ارائه‌ی تک بیت‌های موفق، نمی‌توان شعر او را فقط بیت محور دانست، بلکه در بسیاری از شعرهایش ما نیازمند خواندن تمام شعر هستیم. یعنی با وجود اینکه مثلا یک بیت او را حفظ هستیم اما در بسیاری موارد غزل‌های کاملی از او را حفظ کرده‌ایم و این خود به زبان ساده نشان‌دهنده‌ی این است که هم در محور افقی این کار را انجام داده هم در محور عمودی. مثلا غزل «ماه و پلنگ» یا غزل «مرد خاکستری» یا «زن جوان» یا «مرا ندیده بگیرید» یا خیلی غزل‌های دیگر... این‌ها همه دارای نوآوری‌های زبانی و تصویری و اندیشه‌ای هستند هم در تک‌بیت‌ها و هم در کل غزل، و چون مخاطب گاهی بیتی از آن‌ها را زمزمه می‌کند و گاهی تمام غزل را، نشان می‌دهد که او در هر دو محور این کار را انجام داده است.


6- غزل دارای تاریخچه ی معین و در عین حال مضامین مشخص است، اغلب حال و هوای غزل مسئله ی عشق و هجران و فراق است و تا حدودی کمتری هم رویکرد اجتماعی داشته است. حال میخواستم بپرسم منزوی اساساً چه اندازه بر اساس مضمون های پیشین توانسته زبانی تازه را برای آنها برگزیند و چه ا ندازه در این زایش زبانی از مضمون های تازه بهره برده است ؟


منزوی اولین غزل‌سرایی است که با بسامد بالا، زن را با تمام خصوصیاتش به عنوان معشوق وارد غزل کرده است. پیش از او هم کم و بیش این کار انجام شده بود اما منزوی بسامد آن را افزایش داد و در واقع آن را به نام خود ثبت کرد. ولی در مورد غزل‌های اجتماعی نیز باید گفت که منزوی غزل سیاسی اجتماعی هم بسیار دارد در واقع او چه در عشق چه در اجتماع چه در تنهایی و... زبان مردم روزگار خود است و به همین دلیل بسیاری از مضمون‌هایش نیز مصداق‌های امروزی دارند و نمی‌توان آن‌ها را در دوره‌های دیگر غزل فارسی دید.


7- در مقام مقایسه غزلسرایی منزوی چه تفاوتی با غزل شاعرانی چون خانم بهبهانی و ابتهاج دارد ؟ من منظورم نمره گذاری غزل این بزرگان نیست، بیان ویژگی ها و تمایزها است ؟

غزل منزوی خصوصیت‌های غزل‌ این دو شاعر را دارد و علاوه بر آن خصوصیت‌های منحصر به فرد هم دارد. هر کدام از این دو شاعر یکی دو خصوصیت مشخص دارند ولی غزل منزوی علاوه بر این‌ها خصوصیت نوآوری‌های زبانی و اندیشه‌ای را نیز دارد. در غزل بهبهانی شاخصه‌ی مهم ارائه‌ی وزن‌های جدید است نه لزوما اندیشه‌ی منحصر به فرد یا غزل ابتهاج موسیقی کلماتش را بیشتر به رخ می کشد تا اندیشه‌ی جدید. همه‌ی این ویژگی‌ها را منزوی هم داشته ( علاوه بر ویژگی‌های بیشتر و بدیع‌تر) اما گاهی به دلایل سیاسی و گاهی به دلیل عجین شدن با موسیقی سنتی (خوانده شدن غزل‌های بعضی غزل‌سرایان به وسیله‌ی خوانندگان مشهور)، عجیب نیست که غزل این دو برای مردم شناخته‌شده‌تر از غزل منزوی باشد. علت اصلی تمایز غزل منزوی از دیگر غزلسرایان هم‌روزگار او در بازگویی اندیشه‌ی خاص و طرح مسئله‌های جدی ازلی ابدی یا اجتماعی در ذهن مخاطبان است. او در بسیاری از شعرهایش مسئله‌های اساسی در حوزه‌ی اندیشه‌ی بشری مطرح می‌کند مثلا:
کسی نگفت نسیم از تبار طوفان است/ وگرنه غنچه کجا مشت بسته وا می‌کرد... بهار نیز که با خون گل وضو می‌ساخت/ هم از نخست به پاییز اقتدا می‌کرد... یا
خزان به قیمت جان جار می‌زنید اما/ بهار را به پشیزی نمی‌خرید از من... یا
نسیم نیست نه بیم است بیم دار شدن/ که لرزه می‌فکند بر تن سپیداران... و ...
به نظر می‌رسد که منزوی ذاتا یک اندیشمند در حیطه‌ی مسائل بشری بوده و شاعر بودن فقط بخشی از ذهنیت اوست و وسیله‌ای برای ابراز حرف‌های متفاوت او بوده.


8- این تفاوت با محمدعلی بهمنی را چگونه می بینید ؟


محمد علی بهمنی در واقع در مقام دوم قرار می گیرد یعنی بالاتر از ابتهاج و بهبهانی، هر چند که از لحاظ سنی و نسلی با هم کمی فرق دارند اما به دلیل فاصله‌ی زمانی طولانی حضور این شاعران، می‌توان به نوعی آنها را هم‌دوره دانست. بعد از منزوی، درصد نوآوری‌های بهمنی بیشتر از غزل‌سرایان هم‌دوره‌اش بوده، یکی از تفاوت‌های شعر بهمنی با منزوی این است که بهمنی شاعری آرام و معتدل است ولی منزوی معترض ‌و بی‌قید، اندیشه‌ها و احساساتش را ابراز کرده است.


9- با توجه به این صحبت ها حال ایشان شاعر سنتی است یا مدرن و یا شاعر دوران گذار ؟

منزوی در بعضی از شعرهایش شاعر سنتی است حالا ممکن است در حد یک غزل کامل باشد یا در حد تک‌بیت‌ها مثلا:
ای بهار خانگی گل با تو کی هم‌سنگ خواهد شد/ حسن یوسف نیز پیش حسن تو کالای بازاری‌ست...
 در بعضی شاعر مدرن:
می‌آمد از برج ویران مردی که خاکستری بود...
و در بعضی شاعر دوران گذار:
 ببین چگونه غمت پشت من شکست ببین/ غروب‌وار طلوعم به خون نشست ببین....
البته این تقسیم‌بندی دارای توالی نیست بلکه در هر مقطعی می‌تواند هر سه مورد را دارا باشد. در واقع تفاوت بین این سه دوره برای منزوی، قاعدتا باید لحظه‌ای و کوتاه باشد مثلا فرض کنیم یک روز شعر مدرنی گفته اما فردایش یک شعر سنتی گفته است چون حال‌های متفاوتی داشته. شاید، هم در ابتدای شاعری‌اش این دوران‌ها را داشته باشد هم در اواخر شاعری‌اش، در واقع این می‌تواند طبیعت واقعی یک شاعر غزل‌سرا باشد که هم به زبان پیش از خود مسلط باشد و در آن حال و هوا غزل بنویسد هم به زبان روزگار خود و در این رفت و برگشت‌ها دوران گذار خود را طی کند.


10- با توجه به جایگاه فاخری که منزوی در غزل از آن برخوردار بوده به گونه ای که استاد شفیعی کدکنی او را بزرگترین غزلسرای 400 سال اخیر می داند چه عواملی باعث میشود موصوف منزوی تا این اندازه در زندگیش بدان صفت نیز آمیخته و آغشته باشد و حتی اهالی شعر نیز او را پس از مرگ دریافتند؟ مسئله این است که چه با غزل او موافق باشیم و چه مخالف، عظمت او را در این حوزه نمی توانیم منکر شویم، اما راز این مهجوری تا به این اندازه در چیست ؟چرا توجهات جامعه ی شعری در زمان حیاتش به او تا به این اندازه کم بود ؟

جامعه‌ی شعری همواره به دلیل کثرت سیاهی‌لشکر قدر شاعران متفاوت را ندانسته است به این دلیل که اگر بخواهد منزوی را در جایگاه واقعی خود نگاه کند، مجبور است چند نفر را حذف کند. و البته شاید بشود گفت که بزرگ داشتن چند شاعر غزلسرای هم دوره‌ي حسین منزوی، از سوی جامعه‌ی شعری  سرپوش گذاشتن روی شعر او بوده است مثلا انتشاراتی که از حسین منزوی مجموعه اشعار منتشر کرده از بسیاری دیگر هم مجموعه آثار منتشر کرده است اما دریغ از شناخت‌نامه‌ای یا نمایه‌ای مختصر که در آخر کتاب داشته باشد، باید در به در دنبال غزل موردنظرت بگردی (چون به یک فهرست غیرالفبایی بسنده کرده‌اند) اما برای چند مورد از مجموعه‌ آثاری که خودم دیده‌ام از خصوصی‌ترین مسائلی که می‌تواند به مطرح شدن شاعر مورد نظر کمک کند دریغ نشده است.


  11- می توان غزلیات منزوی را بر حسب محتوا یا زبان دوره بندی خاصی کرد ؟

بله می‌توان این کار را کرد چون او در مورد بسیاری از مسائل انسانی شعر دارد.


12- نکته ی جالب توجه در غزل منزوی این است که او شخصیت عاشق پیشه ای است در شعر اما در آن غزل معروف خود ((شاعر تو را زین جمع نا اهلان کسی نشناخت)) منزوی بیشتر سراغ شاعرانی رفته که مغضوب زمانه ی خود بودند و شاید آن عاشق پیشگی چندان در آنها مطرح نباشد، شاعرانی چون نسیمی حروفیه، قره العین، خسرو گلسرخی، فرخی یزدی و حتی حافظ ،این روح طغیانگر منزوی چگونه پوشیده مانده است در میانه ی غزل های عاشقانه اش ؟


خود منزوی نیز مغضوب زمانه‌ی خود بوده. البته در انتهای همان شعرش هم از عشق می‌گوید: هر کس رسید از عشق ورزیدن به انسان گفت/ اما تو را ای عاشق انسان کسی نشناخت. در واقع عاشق‌پیشگی حسین منزوی عشق به انسان است. علاوه بر شعرهای عاشقانه‌اش ،شعرهای اجتماعی  سیاسی او نیز ناشی از عشق او به انسان است.


13- درباره ی  شعرهای آزاد منزوی و میزان  ارزش و اعتبار آن چه نظری دارید ؟


کسی که غزل می‌گوید و غزل خوب می‌گوید در تمام حیطه‌های نوشتاری نیز تواناست فقط بحث بر سر این است که تجربه کند به هر حال اگر منزوی نمایشنامه‌نویس هم می‌شد نمایشنامه‌نویس متفاوتی بود، زیرا زبان و اندیشه‌ی متفاوتی داشت و تجربه‌اش اگر فقط در یک چیز خلاصه می‌شد قطعا آن را به کمال می‌رساند. اگر چه او شعرهای غیر از غزل نیز گفته است و خوب هم گفته است اما تجربه‌ی اصلی‌اش در غزل بوده و آن را به کمال رسانده است.


14- به گمانم غزل به شکل محاورانه با حسین منزوی جان گرفت، در مورد ویژگی این غزل ها کمی برایمان صحبت کنید.


سوال شما را اینگونه می‌شود تکمیل کرد که اگر منظور صمیمیت زبان منزوی باشد که در بسیاری از غزل‌هایش وجود دارد و در ترانه‌هایش هم به شکل محاوره‌ای موجود است باید گفت محاوره در واقع همان گفتگویی است که هر روز مردم در درددل‌ها و برخورد‌های اجتماعی‌شان با هم دارند و همان‌طور که گفتم شاعر توانِ هنرمندانه بازگو کردن اعتراض‌ها و کاستی‌ها را دارد و این عجیب نیست که منزوی با وجود زبان فاخرش، صمیمی هم به نظر برسد. مثلا: «کسی از آن سوی ظلمت مرا صدا می‌کرد/ که بادبادک خورشید را هوا می‌کرد» یا «مرا ندیده بگیرید و بگذرید از من» یا «حاصل جمع آب و تن تو، ضرب‌در وقت تن شستن تو/ هر سه منهای پیراهن تو، برکه را کرده حالی به حالی» یا در ‌ترانه‌هایش که در اصل به زبان محاوره‌ای گفته است: «نمیشه غصه ما رو یه لحظه تنها بذاره» یا «چشماتو وا کن که سحر، تو چشم تو بیدار بشه».


15- ترانه های منزوی هم حال و هوای خاصی دارند به عنوان آخرین سوال  درباره ی سبک ترانه سرایی حسین منزوی و مقایسه ی او با ترانه سرایان هم روزگارش چه نظری  دارید ؟


همان‌طور که گفتم کسی که غزل خوب می‌گوید در دیگر شکل‌های نوشتاری نیز موفق است و در این میان ترانه به دلیل نزدیک بودنش به قالب‌هایی مثل غزل، برای منزوی نیاز به تجربه‌ی بسیار هم نداشته فقط کافی بوده که همان زبان جدی و رسمی غزلش را به محاوره‌ای تبدیل کند و به همین دلیل ترانه‌های او نیز متفاوت بود. همین الان هم اگر رصد کنیم می‌بینیم که اکثر ترانه‌سرایان موفق روزگار خودمان، در اصل غزل‌سرا بوده‌اند و بعد فقط روی ترانه متمرکز شده‌اند و ترانه‌های متفاوتی ارائه داده‌اند. به هر حال درصد توجه منزوی بیشتر روی غزل بوده و از این روست که بیشتر به عنوان غزل‌سرا مطرح است.


 

درباره‌ی "۶۸ثانيه به اجرای این اپرا مانده است"

 

 نگاهی به «۶۸ثانيه به اجرای این اپرا مانده است»

سروده‌ی مريم جعفري آذرماني

یزدان سلحشور 

پرنده‌اي كه پر گرفت اما نشست!

خب، با انتشار پنجمين مجموعه مريم جعفري آذرماني، حالا ديگر مي‌توان به نگاه دقيق‌تري نسبت به موقعيت «غزل او» در روند «غزل دهه ۸۰»، ارتقاي كيفي شگردها و رويكردهايش، همچنين جاگيري او در صف «چهره»هاي غزل معاصر رسيد.
تقريباً همه مي‌دانيم كه غزل اين شاعر متولد ۱۳۵۶، از تأييد ضمني غالب دست‌اندركاران غزل امروز برخوردار است و در مواردي هم اين تأييد ضمني به تأييد و حمايت علني بدل شده مثل مهر تأييدي كه محمدعلي بهمني بر غزل آذرماني زده و البته حسادت برخي همنسلان و در واقع رقباي نسلي او را برانگيخته. واقعيت اين است كه چه در ميان موافقان آثار اين شاعر جوان جاگيري كرده باشيم و چه در ميان مخالفانش، نه مي‌توانيم تأثيرپذيري «غزل دهه ۸۰» از غزل او را انكار كنيم نه البته خودمان را قانع كنيم كه با غزلسرايي شش دانگ روبه‌رو هستيم كه قدرت جذب كليه مخاطبان از عام گرفته تا خاص و منتقد را به شعر خود بخشيده.
«۶۸ثانيه به اجراي اين اپرا مانده است» در پايان سفر دهه‌اي شاعر و پس از زخمه، هفت، پيانو و سمفوني روايت قفل شده، منتشر شده است و لااقل، من به شخصه انتظار داشتم كه انتشارش نه فقط به ارتقاي جايگاه شعري شاعر از منظر نقد ادبي كمك كند كه به ارتقاي جايگاه او در جامعه ادبي و مخصوصاً در پيشگاه مخاطبان عام بينجامد اما...
غزل‌هاي اين دفتر، يك‌جورهايي يادآور غزل‌هاي آغازيني هستندكه اوايل دهه پنجاه، از ذهن و زبان و قلم منزوي و صادقي و بهمني و رجب‌زاده، تراويدند و توانستند نه‌تنها نوگرايان را مجذوب خود كنند كه جايگاه و پايگاهي هم براي اين نوع غزل، در جامعه شاعران سنت‌گراي آن دوره فراهم آورند؛ خب از اين نظر، مي‌شد انتظار داشت كه همان اتفاق براي اين دفتر هم بيفتد چون شعرهاي اين دفتر هم، هم بستگي و وابستگي دارند به رويكردهاي هزارساله كلاسيك و هم پرند از ارجاعات متني و فرامتني به زمانه و تاريخ و زيست‌كرداري شاعر؛ پس چرا آن اتفاق نهايي كه بايد با اين كتاب رقم مي‌خورد و نه‌تنها غزل ۸۰ را به نام اين شاعر سكه مي‌زد كه آوازه‌اش را به گوش غزلخوانان كلاسيك مي‌رسانده رقم نخورد؟ به گمانم همه‌چيز مهيا بود و كتاب «زخمه» اين انتظار را برانگيخته بود كه مريم جعفري آذرماني اكنون به آن اندازه از آمادگي ذهني و شگردي و جامعه‌محور و مخاطب‌محور برخوردار است كه كتاب بعدي‌اش، ضربه نهايي را فرود آورد و قلعه قلوب مخاطبان عام را به تصرف خود درآورد؛ شايد يك اشتباه محاسباتي و البته عقلايي، باعث اين شكست شد؛ اين اشتباه كه سال وقوع اين اتفاق، حتماً بايد همان واپسين سال دهه ۸۰ باشد پس بايد شتاب كرد و هرچه نيرو در دسترس است، به آوردگاه آورد! بله! «شتابزدگي» دخل اين پيروزي را آورد! «شتابزدگي»،‌جهان اين كتاب را «كوچك» كرد در واقع «جهان‌نگري حداقلي»، پاشنه آشيل اين كتاب و اين شاعر شد و «من»هاي روايتگر اين دفتر نتوانستند تا آن حد متكثر شوندكه به استعاره‌اي از «او»ها، «تو»ها و «آن»ها بدل شوند. آذرماني، محتملاً درس‌اش را به مرحله فارغ‌التحصيلي نرسانده و غافل مانده از دلايل سه افول تاريخي شاعران در سده‌هاي پاياني سبك‌هاي خراساني، عراقي و هندي. «من‌گرايي مفرط»، مخاطبان را از گرد شاعران مستعد اين سده‌ها پراكند. همان اتفاق را در دهه‌هاي اخير و ميان واپسين شاعران سبك نيمايي هم شاهد بوديم. [لااقل، اين يكي را كه به چشم خود ديده بود، نديده بود؟]
«۶۸ ثانيه...» البته كتابي خواندني است با برخي خصوصيات خوب و تازه و در جدال با نقد ادبي معاصر، از نمره قبولي هم برخوردار است اما همه اين امتيازات نمي‌توانندجبراني باشند براي شكست بزرگ شاعر. «۶۸ ثانيه...» همان جايگاهي را در روند شاعري مريم جعفري آذرماني دارد كه فتح مسكو براي ناپلئون؛ [يك پيروزي كم‌هيجان كه آغازي بر زنجيره شكست‌هاي بعدي بود!] با اين همه، شاعر اين غزل‌ها از يك امتياز برخوردار است كه ناپلئون نداشت؛ هنوز سرماي روسيه [بخوانيد: زمانه!] آغاز نشده و او فرصت دارد در رويكردهاي استراتژيك خود تجديدنظر كند. باور كنيد نمي‌خواهم چند سال بعد درباره «واترلو»يي بنويسم كه اين شاعر در آن گير كرده است!


تجميع موفقيت‌ها براي...شاعر در اين مجموعه، سعي دارد پلي بزند بين دستاوردهاي شعر هزارساله و تحولات غزل نو در ۴ دهه اخير.
مريم جعفري آذرماني، پس از موفقيت مجموعه «زخمه» ، براي تجميع موفقيت‌هايش در دهه ۸۰، به اين دفتر رسيده و مخاطبان خود را مشتاق كرده كه سرانجام تلاش‌هايش براي فتح قلعه قلوب مخاطبان عام نتيجه بخشد.
مداد اگرچه فقط كار مي‌دهد دستم
ولي ميان من و او، منم كه نشكستم
صداي جيغ تراشش كلافه‌ام كرده
ولي هنوز غزل مي‌نويسم و هستم
غزل تويي كه فقط ايستاده بايد گفت
هميشه شاهد من بوده‌اي كه ننشستم...


سكته، سكته است چه مليح چه قبيح!معمولاً از شاعري با موفقيت‌هاي آذرماني و البته برخوردار از تأييدات چهره‌اي چون محمدعلي بهمني، انتظار مي‌رود كه از برخي ايرادات موسيقايي و عروضي بپرهيزد اما در «۶۸ ثانيه...»، «سكته‌هاي مليح» [كه حتي به روايت «المعجم» هم ايراد است چه رسد به رويكردهاي جديد موسيقايي معاصر] چندان هم كم نيستند.
به نظر مي‌رسد كه در مواجهه با «سكته مليح» بايد آثار حافظ و سعدي، معيار اين شاعر مي‌بودند نه اغماض‌هاي برخي استادان سنتگراي معاصر [كه در تنگي قافيه، استناد مي‌كنند به برخي نسخ پر ايراد غزليات حافظ و به اعتبار ابياتي ناقص كه نسخه سلامت‌شان در دسترس است، مي‌خواهند «سكته مليح» را تئوريزه كنند!].


گريز از «جمع استعاري»
«من‌گرايي» يا «من راوي‌گري»، از مشخصه‌هاي اصلي «غزل»، نه‌تنها در «پارسي» كه در ديگر زبان‌هاست با اين همه آن آثاري كه از «گرد» زمانه، به سلامت جسته‌اند و به نسل‌هاي بعد رسيده‌اند همان‌ها هستند كه اين «من» را از «فرديت» رهانده‌اند و به يك «جمع استعاري» بدل كرده‌اند. يك فرد، تنها يك «فرد» است، «جمع» نيست و اگر بخواهد صرفاً بر محور فرديت خود به روايت جهان بپردازد [به روايت قدما، خود را ببيند و جهان را نبيند] نمي‌تواند از بلاياي تخريب تاريخي در امان بماند و خيلي زود، در ذهن جمعي مردم‌اش ناپيدا مي‌شود و گاهي ، حتي در تذكره‌ها هم جايي نخواهد داشت. آذرماني در «۶۸ ثانيه...» بدجوري دلمشغول اين فرديت است.

......................................................................

این مطلب پیش از این در روزنامه ایران ۲۰/۲/۹۰ منتشر شده است.

 

کورش صفوی:...
و اما از ما بهتران را ببینید که گروهی انگلیسی را زبان علم می‌دانند و ترجیح می‌دهند به هنگام صحبت در مورد زبان فارسی نیز از انگلیسی مدد بگیرند، گروه دوم «تراجع، متعلم، عجالتاً، متفق القول، مستمسک، اختلاط، مستفاد و سرادق» را می‌پسندند و گروه سوم در مقابل اینان قد علم کرده‌اند و از «سانبانگ، ترانهی، آلش‌میزان، آدیله، درسازگان، اندروار، همجوهیده، فرولایه‌حسگانی، استنیدگار، آپاژیرنده» برای نشان دادن توان فارسی سود می‌جویند.
و در این میان ما مانده‌ایم و دلشکسته از هر سه گروه که آن یکی عروس فرنگی به خانه آورده و دومی مادربزرگش را به میدان کشانده و این سومی دست از سر امواتمان بر نمی‌دارد. و در این احوالیم که مترجمان از راه می‌رسند، در رابطه با موضوعات حرف می‌زنند؛ به گفتگو می‌نشینند؛ می‌روند که از مسابقه تصویری داشته باشند؛ می‌خواهند سقف قیمتها را پائین بیاورند؛ زبان فارسی را به‌سختی دوست دارند؛ روی ادبیات کار می‌کنند و مبحثی جدید در زبان فارسی باز می‌کنند و امان از دست اینان که انگار زبانشان فارسی و فکرشان انگلیسی است و مرا به یاد شام عروسی می‌اندازد که میهمانان ظرف بستنی را روی خورشت خالی می‌کنند از ترس آنکه مبادا رندان زودتر به حساب بستنی برسند و سر اینان بی‌کلاه بماند.
و تمامی رنج بدان خاطر که از فرهنگمان دور مانده‌ایم. از روح زبانمان فاصله گرفته‌ایم و به حساب آنکه فارسی را از مادر به ارث برده‌ایم، بدنبال آموختنش نرفتیم. و وای بر ما که چنینیم.

برگرفته از کتاب «هفت گفتار درباره‌ی ترجمه» ـ نوشته‌ی دکتر کورش صفوی ـ ص 79

یک شعر از کتاب "۶۸ ثانیه به اجرای این اپرا مانده است"

 

"انسان وقتی مدتی را در مصائب طولانی بگذراند کم کم به نظر او می‌رسد که همه چیز با او نامساعد است. همه چیز برای نیست کردن اوست. حتا فرض می‌کند که نزدیک‌ترین دوستان او هم با او ترک علاقه‌ی محبت کرده‌اند."ـ برگرفته از نامه‌های نیما ـ

...........................................................................

 برای نیما یوشیج:

گرچه آورده‌ام تابِ فرزانگی
خسته‌ام می‌کند شغلِ دیوانگی

می‌شناسم کی‌ام باز ناراضی‌ام
خانه‌ی ابری‌ام رو به ویرانگی

حسرتِ پا شدن فکرِ نیما شدن
در گلو جا شدن، نای افسانگی

نامه‌ای بی‌صدا آشنایم کجا
کُشت آخر مرا، غربتِ خانگی

ببرِ مازندران، توی بیشه، نهان
می‌کِشد هم‌چنان، درد بیگانگی

مریم جعفری آذرمانی
 

 

 

محمدرضا شفیعی کدکنی:

من مانند Julien Benda که در نیمه‌ی اوّلِ قرن بیستم از خیانت روشنفکران The treachery of the intellectuals سخن به میان آورد نیستم و قصد توهین به هیچ روشنفکر راستینی را ندارم. از میرزا فتح‌علیِ آخوندزاده و میرزاآقاخان کرمانی بگیر و بیا تا سیدحسن تقی‌زاده و ارانی و بهار و نیما یوشیج و صادق هدایت و ذبیح بهروز؛ ولی در مجموع آن‌ها را به دو گروه تقسیم می‌کنم:
الف) روشنفکرِ «نمی‌خواهم»
ب) روشنفکرِ «چه می‌خواهم»
متأسفانه، جامعه‌ی عقل‌گریز ما همیشه به «روشنفکرانِ نمی‌خواهم» (امثال صادق هدایت) بها داده است و از روشنفکرِ «چه می‌خواهم» (امثال سیدحسن تقی‌زاده و ارانی) با بی‌اعتنایی و گاه نفرت یاد کرده است. ولی آن‌ها که سازندگان این سرزمین‌اند بیشتر همان «روشنفکرانِ چه می‌خواهم»اند چه ارانی باشد چه تقی‌زاده. در ایران برای این که شما مصداقِ روشنفکرِ «نمی‌خواهم» شوید کافی است که از مادرتان «قهر کنید» و بگویید «خورشت بادمجان را دوست ندارم» و یک عدد رُمان پُست‌مُدِرْنِ کذائی و یا چند شعرِ جیغ بنفشِ بی‌وزن و بی‌قافیه و بی‌معنی («اَحْمدا»ی مُدِرْن) هم در این عوالم مرتکب شوید و به تمام کاینات هم بد و بیراه بگویید و دهن‌کجی کنید. ولی روشنفکرِ «چه می‌خواهم» شدن بسیار دشوار است و «خربزه خوردنی» است که حتی پس از مرگ هم باید «پای لرز» آن بنشینید. و از نکات عبرت‌آموز، یکی هم این که فرنگی جماعت نیز، برای روشنفکران «نمی‌خواهم»ِ ما همیشه کف زده‌اند!

برگرفته از کتاب «زمینه‌ی اجتماعی شعر فارسی»، دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی، زیرنویسِ صفحه‌ی 402

 


شتابان در پیِ اتفاقی متفاوت

دربارهٔ شعر «مریم جعفری آذرمانی»

به مناسبت انتشار مجموعه «۶۸ ثانیه به اجرای این اپرا مانده است»

مرتضی کاردر
برای شاعر و منتقد ارجمند
حمیدرضا شکارسری

نور از جان شب چه می‌خواهد؟ که قدم در قدم حضورش را
به رخ شب کشیده است به زور، تا منظم کند عبورش را
وقتی از اضطراب می‌گذری روی پل‌ها کمی توقف کن
به تماشای ارتفاع بایست، خودکشی باز کرده تورش را
در تمدن نمی‌شود خوابید بوق ماشین، صدای انسان است
که به بیداری‌اش طلسم شده، تا نبیند دو چشم کورش را
واقعیت چه کرده با حسش؟ که به شعری نمی‌رسد هرگز
شاعر شهر ساختار زده، منطقش می‌کشد شعورش را
مریم جعفری آذرمانی یک غزلسرای حرفه‌ای و تمام وقت است. شاعری که تمام توانایی‌اش را برای انجام حرکت‌های تازه در غزل و رسیدن به بیانی متفاوت و مخصوص به خود در این قالب به کار بسته است. او در پنج سال گذشته چهار مجموعه غزل منتشر کرده است که حاوی بیش از دویست غزل است. انواع و اقسام تجربه‌ها را نیز در این قالب انجام داده است. از سرودن در وزن‌ها و بحرهای کوتاه و آسان تا بحرهای بلند و دشوار، از غزل‌هایی روایی تا کارهایی کلاسیک، از زبانی به شدت تجربه‌گرا با آشنایی‌زدایی‌های فراوان تا زبانی تجربه شده و باستان‌گرا، از یک جهان‌بینی نامتعارف و هنجارشکن تا یک نگاه متعارف و معمولی…

تنوع تجربه‌های او آن‌قدر هست که نمی‌توان با یک حکم کلی درباره آن‌ها به داوری نشست. شاید بتوان نقاط مشترکی را در آن‌ها بازشناخت و مشخصه‌هایی کلی را برایشان برشمرد اما به راحتی می‌توان با مثال نقض‌هایی کلیت آن‌ها را در معرض تردید قرار داد. مثلاً می‌توان چنین گفت که: اگر یکی از بنیادی‌ترین تفاوت‌های شعر کلاسیک و مدرن را در نسبت میان تصویر و معنا بدانیم شعر او از این جهت که معناگراست و معنا در بسیاری از شعرهایش نسبت به تصویر اصالت دارد شعری کلاسیک است، اما به راحتی می‌توان غزل‌‌های بسیاری را یافت که خلاف این مدعا را اثبات می‌کنند و تصویر در آن‌ها اصالت دارد. می‌توان گفت که: شعر او از این جهت که بیشتر به دغدغه‌ها و پرسش‌های ازلی ابدی انسان می‌پردازد شعری کلاسیک است اما باز شعرهایی در میان کارهایش یافت می‌شود که در زندگی روزمره اتفاق می‌افتند و خاستگاهی امروزی دارند. یا می‌توان گفت که: او با انتخاب وزن‌ها و بحرهای دشوار و در هم ریختن موسیقی طبیعی غزل می‌کوشد سابقه شنیداری مخاطب را به هم بریزد تا شعرش را به نثر نزدیک کند اما در مقابل انبوه غزل‌هایی را می‌توان یافت که کاملاً از شیوه‌های متعارف موسیقایی غزل پیروی می‌کنند.
همچنین می‌توان گزاره‌های دیگری را کاملاً خلاف جمله‌های بالا به دست داد:
می‌توان شعر او را به دلیل تلقی متفاوت و مدرنی که از زن دارد شعری کاملاً مدرن دانست اما زن در بسیاری از غزل‌هایش تفرد و تشخصی ندارد و در حد یک نوع باقی می‌ماند، یا مثلاً می‌توان شعر او را به خاطر این که شاعر گاه و بیگاه در متن حضور می‌یابد یا به خاطر بازی‌هایی که با ساختار شعر کرده است شعری مدرن یا حتی پست مدرن دانست اما لحن و نگاه شاعر در آن غزل‌ها کلیتی کلاسیک را به غزل تحمیل می‌کند.
می‌توان گفت که او در بعضی از غزل‌هایش مدرن است و در بعضی دیگر کلاسیک اما چه می‌توان گفت وقتی بعضی از این مؤلفه‌ها در یک غزل جمع می‌شوند و مؤلفه‌های دیگر در غزل‌هایی دیگر. مثلاً گاه تک بیت‌ها روایی‌اند اما بیت‌ها با هم ارتباط ساختاری ندارند و غزل به جای این‌که ساختمند باشد بیت محور است. یا مثلاً در بسیاری از غزل‌هایش فردیت شاعر و شخصیت‌ها به عنوان یکی از مشخصه‌های ادبیات مدرن کاملاً آشکار است اما در عین حال در همان غزل‌ها با نگاهی کل‌نگر به دغدغه‌ها و پرسش‌های ازلی ابدی پرداخته است.
سری از دار آویزان، زبانش را درآورده‌ست
چه حرفی داشت با مردن که… جانش را درآورده‌ست
زنی محو تماشا، عکس فرزندش در آغوشش
که چندی پیش، مغز استخوانش را در آورده‌ست
خلافی کرده آیا مرد زندانبان که یک عمر است
خلاف دیگران هر روز، نانش را در آورده‌ست
چه دارد ابر زخمی تا ببارد پیش چشم او
که با یک اشک، کفر آسمانش را در آورده‌ست
زنان آبستن عشق‌اند، دردی مشترک دارند
جنینی که… دمار مادرانش را در آورده‌ست
*
من چه گفتم به دختر که ترسید؟ ساعت خواب‌ها را عوض کرد
خواستم تا جوابی بگوید با سکوتش صدا را عوض کرد
خوبی‌ات بیشتر از بدی بود، هی به خود بد نکن آخرش چه؟
سادگی جز تو حرفی ندارد تو نبودی، کجا را عوض کرد؟
آن همه شعر حالا کجایند؟ باز باید به دنیا بیایند
تا به خود نقش مادر گرفتم کارگردان نما را عوض کرد
- آرزو کن که دردی نباشد… – درد من آرزو کردنم بود
فلسفه ذهن زیبای من شد، جای قانون شفا را عوض کرد
شعر باید بمیرد نه شاعر، مریم! الله اکبر، خدایی؟
روی انگشت جای قلم ماند، دست نفرین دعا را عوض کرد
*
به نظر من گوناگونی این تجربه‌هاست که هویت شعری مریم جعفری آذرمانی را شکل داده است. او با تلفیق و در هم آمیختن مؤلفه‌های مختلف غزل کلاسیک و مدرن و استفاده اغلب ناهمگن از این مولفه‌ها در هر غزل، به غزلی متفاوت دست یافته است. کارنامه شاعری او آکنده از این تجربه‌هاست. کتاب‌هایش را که به دقت بررسی کنیم می‌بینیم که همین روند را با شدت و ضعف‌ها و فراز و فرودهایی دنبال کرده است.
اما اگر مانند عده‌ای معتقد باشیم که او هنوز در حال تجربه و در مسیر شدن است و مانده است تا به وضعیت ثابت و نقطه قابل اتکایی در غزل برسد باز هم نمی‌توان انکار کرد که غزل او پس از غزل مدرن دهه هفتاد و شعر شاعرانی چون محمد سعید میرزایی اتفاقی متفاوت و پیشنهادی تازه در غزل امروز است. اگر چه من معتقدم که در مسیر همین تجربه‌ها نیز به موقعیت قابل توجهی دست یافته است.
*
اما یکی دو نکته که فکر می‌کنم تذکر آن می‌تواند برای ادامه کار شاعر سودمند باشد:
نخست این‌که شتاب او در انتشار پی‌در‌پی مجموعه‌هایش قدری زیاد است. چهار مجموعه در عرض پنج سال؛ و تا آنجا که می‌دانم پنجمین مجموعه غزلش هم در راه است. بی‌آن‌که بخواهم منکر این شوم که تعداد غزل‌های قابل توجه او از هر غزلسرای دیگری در این سال‌ها بیشتر بوده باید بگویم که در کارنامه‌اش غزل‌هایی دیده می‌شود که چیزی بر کارنامه‌اش نمی‌افزاید، اگر نگوییم از آن می‌کاهد. غزل‌هایی که جنبه تفنن و طبع‌آزمایی دارند و هر شاعری درلابه‌لای دفترهایش نمونه‌هایی از آن‌ها را دارد اما به گمان من دلیلی ندارد که همه آن‌ها را منتشر کند. سهل‌انگاری شاعر در انتشار چنین غزل‌هایی سبب می‌شود که کارهای خوبش در میان این شعرها گم شود و کمتر به چشم بیاید.

دوم این‌که، طبیعی است هر هنرمندی بی‌تردید بهره‌ای از خودشیفتگی دارد. قدری خودشیفتگی و میل به جلوه‌گری اگر چاشنی کار هنرمند نباشد شاید در خلق و ارائهٔ کارهایش به مشکل بر بخورد، اما این خودشیفتگی اگر از حد نرمال آن فراتر برود کار دست هنرمند می‌دهد. فکر می‌کنم که حضور و جلوه‌گری‌های شخصی مریم جعفری در غزل‌هایش بیش از اندازه است. تکرار گاه و بی‌گاه نام شاعر فقط در بعضی از غزل‌هایش پذیرفتنی است و در بسیاری از آن‌ها وجهی ندارد. ادامه این کار غزل های او را ابتذال می‌کشاند و از کیفیت آن‌ها می‌کاهد.

.................................................................................

این مطلب پیش از این در نشریه فیروزه ۱۱ اسفند ۱۳۸۹ منتشر شده است. 




مطلبی درباره کتاب "68 ثانیه به اجرای این اپرا مانده است"

با عنوان "پرنده‌اي كه پر گرفت اما نشست!" بخوانید در: اینجا



ديدم كه شعرم حرف تازه بيشتر دارد

درباره‌ی کتاب «68 ثانیه به اجرای این اپرا مانده است»
سروده‌ی مریم جعفری آذرمانی

اميرحسين نيكزاد


«68 ثانيه به اجراي اين اپرا مانده است» پنجمين مجموعه شعر مريم جعفري آذرماني است كه پس از كتاب‌هاي «سمفوني روايت قفل شده»، «پيانو»، «هفت» و «زخمه» منتشر شده است. تقريبا همه شعرهاي منتشر شده در اين پنج كتاب داراي تاريخ سرايش‌اند و حتا شاعر در شعري به صراحت تاريخ شعر را نه وصله‌اي جدا از شعر كه بخشي از متن شعر قلمداد مي‌كند:
هر شعر را بايد كه تا آخر بخوانيدش
تاريخ هر يك داستاني پشت سر دارد
(68 ثانيه... صفحه 47)
شاعر تاريخ را بخش پاياني شعر مي‌داند مانند امضايي كه نقاش پاي تابلو مي‌نهد و خود ارزشي در تماميت تابلوي نقاشي دارد.
با نگاهي اجمالي به تاريخ سرايش شعرهاي اين پنج مجموعه روشن‌مان مي‌شود كه آذرماني از حيث تعداد شعر، شاعر پركاري است. به علاوه شاعر در وبلاگ شخصي‌اش ضمن يادداشتي به حذف 120 شعر سروده شده در فاصله دو كتاب «زخمه» و «68 ثانيه...» اشاره مي‌كند كه اين تعداد خود مي‌تواند كارنامه كاملي براي يك شاعر پركار جوان به حساب بيايد.

غرض از پرداختن به اين وجه از كار شاعري آذرماني نه ستايش اين پركاري است نه تقبيح آن بلكه يافتن زمين نرمي است كه بتوان از آن نقبي به جهان شاعر زد و در چند و چون نگرش او به مقوله شاعري باريك شد.
شعر‌هاي آذرماني در بيشتر موارد ثبت لحظه به لحظه درگيري‌هاي عاطفي او با جهان اطراف است. البته همه شاعران در اين درگيري‌هاي عاطفي مشترك‌اند و شعر اصلا زاييده كنشي عاطفي با اشياست. اما ويژگي آن دسته از شعر‌ها كه شعر آذرماني هم به آن تعلق دارد تاثر بلافاصله و ثبت زود هنگام اين تاثرات است. در مقابل رويه‌اي ديگر كه مي‌تواند تجمع اين تاثرات در روان شاعر و تخليه يكباره آنها باشد لازمه اين طرز شاعري اتفاقا همين نوشتن‌هاي پر تعداد است. به علاوه اين شيوه كه در آن عواطف مانند چشمه‌اي با تري و طراوت و لحظه به لحظه بيان مي‌شوند، شخصيتي دقيق، متين و كم هيجان به شعرهاي آذرماني بخشيده است.
براي مقوله دقت در شعر آذرماني مثال‌هاي زيادي مي‌توان آورد. به قول اخوان كه دقت را مهم ترين اصل در به دست‌آوردن زبان منحصر به فرد خود مي‌دانست دقيق بودن نگاه شاعر نسبت به جهان، خواه نا خواه به زبان او هم سرايت مي‌كند. در شعر آذرماني نيز درستي و باريكي انديشه و زبان توامان اند:
مباد غنچه كه ميل شكفتنت باشد
كه پوست مي‌درد از تو بهارِ هار شده
(68 ثانيه... صفحه 20)
يا
حواسش پنج حسش نه، كه احساسات او بودند
زبانش تلخ را مي‌گفت و چشمش زشت را مي‌ديد
(68 ثانيه... صفحه 32)
متانت و كم هيجاني كه البته دو روي يك سكه‌اند هم به باور نگارنده از ويژگي‌هاي شعر آذرماني اند. شاعر در بيان حالت‌هاي حاد روحي از قبيل خشم زياد يا در بيان تصوير‌هايي تكان دهنده و تاثير‌گذار همان موضع متين را حفظ مي‌كند و لحن كمتر دچار فراز و فرود‌هاي هيجاني مي‌شود:
اگرچه قدرتم از انتقام بيشتر است
مرامِ كينه ام از لطف عام بيشتر است

نگو كه سينِ حسادت نديده ام در دوست
كه من شنيدم و در هر سلام بيشتر است
(68 ثانيه... صفحه 52)
يا
مردِ خيابان، در زمستان، گرم مردن بود
آن‌سوتر از او گربه‌اي مشغول خوردن بود
(صفحه 41)
«68 ثانيه به اجراي اين اپرا مانده است» در روند كار شاعري آذرماني كتاب موفقي است. زبان شاعر زباني ست دقيق و متشخص و تصاويري كه گاه از كشف و شهودي ناگهاني پرده بر مي‌دارند:
شكاف سنگ، دهاني به سمت باران بود
(صفحه51)
همين‌طور چند شعر كامل كه علاوه بر اين برجستگي‌هاي زباني و تصويري از تكنيك‌هاي دروني شده روايي و فرمي نيز سود مي‌برند:
تا پري باز در صحنه اجرا كند نقش ابليسي‌اش را
بي رمق گفت مرسي و زد بر تنش عطر پاريسي‌اش را
(صفحه 34)
حرف آخر اينكه با توجه به اينكه نوشتن مداوم ويژگي آذرماني در كار شاعري‌اش است و در اين كتاب و كتاب‌هاي قبلي‌اش حتي شعرهايي در ستايش نوشتن سروده است چه بسا بايد منتظر چاپ شعرهاي تازه تر او در آينده‌اي نزديك باشيم.

....................................................................................................

این مطلب پیش از این در روزنامه تهران امروز (۱۶ آبان ۱۳۸۹) منتشر شده است.



شعری از کتاب «68 ثانیه به اجرای این اپرا مانده است»


وقتی نفس را می‌کشم حتما هوایم هست

نقّاشِ هستی هستم و هستم که جایم هست


قلبم اگر، روحم اگر آتش گرفت امّا

در فرصتی خاکستری، سلول‌هایم هست


پایینِ آن جا که شما هستید جایی نیست

بالای این جایی که من هستم خدایم هست


تا مدّعی باشید تا افسرده من باشم

عمری دعا کردید امّا ادّعایم هست


دیر آمدید و زود می‌خواهید برگردید

ای آشنایان، دشمنِ دیرآشنایم هست


یادِ حسینِ منزوی بی‌وقفه می‌گوید

فریاد را تمرین کنم وقتی صدایم هست

مریم جعفری آذرمانی

...........................................................................


- مطلبی از مریم جعفری آذرمانی درباره نصرت رحمانی با عنوان "من هیچ‌کاره‌ام، یعنی که شاعرم" بخوانید در: اینجا

- مطلبی از "مرتضی کاردر" درباره کتاب "۶۸ ثانیه..." بخوانید در: اینجا

نگاه تازه به قالب كهن


نگاهي به مجموعه شعر «پيانو» سروده‌ي مريم جعفري آذرماني
علی مسعودی نیا


دعوای شعر نو و كهن، دعوای تازه‌ای نیست. اگر چه در نگاه نخست به نظر می‌رسد كه شعر مدرن ما توانسته رقبای كلاسیكش را كنار بزند و به عنوان شعر رسمی و جدی مطرح شود، اما حقیقت آن است كه غزل همچنان به حیات خود ادامه می‌دهد و حضورش را نمی‌توان نادیده گرفت. هر چند این حضور به گونه‌ای است كه غزل و غزلسرایی را بیشتر در هیات یك جریان جانبی - و نه در نقش یك آلترناتیو برای شعر امروز- می‌بینیم، اما پویایی غزل فارسی- به‌رغم تمامی تنگناهایی كه به آن دچار است و نقدهایی كه بر آن وارد- انكارناپذیر است. مریم جعفری در مجموعه «پیانو» نگاهی آشنایی‌زدایانه به این قالب آشنا دارد. او می‌كوشد با حذف تغزل از اشعارش، نقطه ضعف حسی غزل را از متنش خارج كند و بدون هراس از افتادن به ورطه سانتی مانتالیسم، دو حیطه مضمونی مورد علاقه‌اش - یعنی نقد اجتماعی و عرفان- را در شعرهایش مطرح كند. بنابراین به نظر می‌رسد كه عمده تلاش و نیروی او به جای پرداختن به سنت رمانس، صرف یافت زبانی ساده و خاص به موازات نگاهی مدرن و تا حدودی زنانه است:
هرچند زن اسم عام است، زن بودن من خصوصی‌ست
امكان ندارد بفهمی، این طرزِ بودن خصوصی‌‌ست(ص47- متن كتاب)

به نظر می‌رسد شاعر در شعرهای این دفتر بیش از آنكه به روساخت و ظواهر تكنیكی غزل بپردازد، سعی بر آن دارد تا حیطه‌های مضمونی- معنایی شعرش را گسترش دهد. از این روست كه برخلاف بسیاری از مجموعه غزل‌های این روزگار، آمار قوافی و ردیف‌های عجیب و دور از ذهن یا بازی‌های زبانی مرسوم چندان بالا نیست و اینها همان چالش‌هایی هستند كه غزل را در برهه‌ای تحت تاثیر خود قراردادند و تا حدی رو به افول بردند. شاعر می‌كوشد تا با تنگناهای عروض و قافیه مقابله كند و متنی دیسكورسیو و رها از قید خلق كند. چنین است كه روی می‌آورد به كشف‌هایی بعضا حیرت‌آور كه موجب می‌شوند ساختار عمودی غزل او منسجم و درهم بافته باشد. او به سنت ابیات مستقل‌المعانی كم‌توجه است و رویكردش به گونه‌ای است كه كلیت شعر سازنده مضمون كم و بیش تاویل‌پذیرش باشد:
مادرم می‌گوید انسان یا پر از درد است، یا مرد است / دردسرهای پدر سردرد شد مادر چه نامرد است / گاهی از این جمله مادر جنون می‌گیردم اما / باز می‌پرسم پدر با این همه دردش چرا مرد است؟ / (ص49- متن كتاب)

این نگاه جزئی‌نگر و خلاق در اكثر اشعار «پیانو» قابل تشخیص است و از این رو تعداد غزل‌های خواندنی این دفتر كم نیست. زبان در این دفتر، خلاف انتظاری است كه از غزل داریم. این زبان عمدتا زبانی است خشن، جدی و به دور از احساسات. انتخاب و چینش واژگان در غزل‌ها نشان می‌دهد كه شاعر از شعر امروز و دیروزِ نزدیك چندان دور نیست و به نیكی از آنها تاثیر پذیرفته است. به ویژه هنگامی كه می‌كوشد ساختی روایی به شعرش بدهد:
سلول‌های مغزم، زندان حرف‌ها بود / هر یك در انفرادی، از دیگری جدا بود(ص16- متن كتاب)

اما هر گاه شاعر از این نگاه جزئی‌نگر فاصله می‌گیرد و به سمت كلان روایت‌ها خیز برمی‌دارد، از تازگی شعرش كاسته می‌شود. در واقع اهمیت غزل‌های مریم جعفری آذرمانی به همان رویكرد آشنایی‌زدایانه‌اش از غزل است و به ویژه وقتی كه به سمت طرح مضامین عرفانی می‌رود، تا حدود زیادی از تخیل جاری در متن و در نتیجه از تاثیر غزلش كاسته می‌شود؛ چرا كه وادار می‌شود به كلی‌گویی و طرح مضامینی ازلی- ابدی كه در تاریخ ادبیات ما نمونه‌های موفق آن به وفور یافت می‌شود و بالطبع امتیاز چندانی بر این دفتر نمی‌افزایند، هر چند كه در این غزل‌ها هم نمی‌توان از قدرت فنی و بیان شیرین شاعر گذر كرد:

آموختم پی خویش، بی‌پا و سر بگردم / بی حركتی برقصم، بی‌همسفر بگردم(ص13- متن كتاب)

به نظر می‌رسد اهمیت شعر مریم جعفری در خوانش نوینش از ژانر غزل است(اگر غزل را ژانر بدانیم). بنابراین وقتی به اِلمان‌های معهود این ژانر می‌پردازد، به‌رغم تمام تسلط و اشرافی كه بر كارش دارد، چیزی بر غزل امروز ما نمی‌افزاید. اما هر گاه از این قید می‌گریزد و شعرش را بر اساس نگاهی نوجو و گریزان از قراردادهای ژانر می‌سراید، به نتایج بسیار درخشانی نائل می‌شود:
مثل یك پل كه كمربند خیابان باشد / عشق آن نیست كه در شهر فراوان باشد / زن زیبای جهان! سبزه‌ی گریان، تلخ است / پای‌تختت دل گندیده تهران باشد(ص28- متن كتاب)
«پیانو» در مجموع اتفاق خوبی برای شعر امروز، به ویژه غزل امروز ماست. پیشنهادهای چشمگیری در متن اشعار آن هست كه نمی‌توان از آنها به سادگی گذشت. می‌ماند دعوای كذایی كهنه و نو كه گویا به این زودی‌ها قرار نیست خاتمه بیابد!
.....................................................................................................
این مطلب پیش از این در روزنامه‌ي كارگزاران 31 ارديبهشت 87 منتشر شده است.



فراخوان انديشيدن


حمیدرضا شکارسری
    

چرا هنوز غزل مي‌خوانيم؟
ما که مي‌دانيم ديگر با شعر به مثابه اسطوره برخورد نمي‌کنند، پس آن شکل منظم و دوتايي غزل که درواقع يک الگوبرداري از نظام روشنِ متکي بر دوگانه‌هايي چون خير و شر، خوب و بد، تاريک و روشن ... است، ديگر با جهان مشوّش و اسطوره زدايي شده امروز هم‌خواني ندارد؛ ما که مي‌دانيم فرم‌هاي آزاد چه هماهنگي جذابي با بي‌شکلي و نامنسجمي جهان معاصر دارد و قالب غزل، مفهوم سيّال شاعرانه را به احتمال زياد مچاله مي‌کند تا ارايه‌اش دهد؛ ما که مي‌دانيم امروزه ديگر شعر آنچه استاد ازل گفت بگو نيست. پس با الهام، ميانه‌اي ندارد و در واقع نوعي معماري آگاهانه و عامدانه کلمات محسوب مي‌شود، پس براي سرودن غزل ديگر احتمالاً نمي‌توان در خلسه فرو رفت و ارکان افاعيلي را رديف کرد، شايد ناگهان بوق کاميوني از اين خلسه پرتابمان کرد به پشت ميزمان؛ ما که از اين دانستني‌ها زياد در چنته داريم، چرا هنوز غزل مي‌خوانيم و احتمالاً لذّت مي‌بريم؟
نکته در همين لذت است.
نمي‌خواهيم وارد بحث‌هاي پيچيده زيبايي‌شناسي و هنرهاي زيبا و لذّت هنري شويم، بحث‌هايي که اينک از زير‌شاخه‌هاي سترگ فلسفه جديد محسوب مي‌شود، امّا مي‌خواهيم بر نسبي‌بودن زيبايي و لذّت تأکيد کنيم. همين نسبيت نيز به نوبه خود بر رابطه‌اي آزاد و دموکرات بين مخاطب و اثر هنري تأکيد مي‌نمايد. اين امر به خصوص در دوراني که موسوم به وضعيت پست‌مدرن گرديده و پسند انساني، جاي خرد انساني و معيارهاي برآمده از آن را گرفته است، وجهي بارزتر مي‌يابد. پس در حقيقت بهتر است بگوييم ما هنوز غزل مي‌خوانيم چون به هر دليل آن را «مي‌پسنديم» و از آن لذت مي‌بريم. مهم نيست که دليل اين لذّت چيست؟! آيا هنوز مدرنيسم را درک و تجربه نکرده در موقعيت پسامدرنيسم قرار گرفته‌ايم و به همين دليل از ساخت متقارن و موزون غزل احساس لذّت مي‌کنيم؟ آيا بنابر عادتي که به ارث برده‌ايم از غزل لذّت مي‌بريم؟ آيا از توان توسّعي غزل و گسترش مضموني آن و در يک کلام از کشف ظرفيت‌هاي تازه آن لذّت مي‌بريم؟ آيا از شورش غزل به عنوان حاشيه پُرزرق و برق و قدرتمند شعر امروز، بر متن مسلّط نوگرايي اين شعر و احساس طغيان‌گري و شورشگري خود و غزل‌سرايان لذّت مي‌بريم؟
پروژه تجدد در ايران با شکست نهضت مشروطه، پروژه‌اي شکست خورده بود، امّا شکست خود را قبول نکرد. پس در بستري نامناسب به حرکت کلاغ‌وار خود ادامه داد، امّا معلوم بود که کبک نخواهد شد. اين کبک در جهان غرب در بستري فکري، فلسفي راه مي‌رفت که به تدريج از ساحت ذهني متفکران و فلاسفه به عرصه زندگي اجتماعي راه مي‌يافت. حالا فرهنگ انسان غربي در هماهنگي آشکاري با تفکر و فلسفه روز از يک سو و زندگي اجتماعي او از سوي ديگر شکل مي‌گرفت و قوام مي‌يافت؛ پس طبيعي مي‌نمود. فرهنگي که تمدن جديد را شکل داد و خود بر اومانيسم، سکولاريسم و پوزيتيويسم يا پايه‌هاي سه‌گانه مدرنيسم متکي بود. چنين بستر فرهنگي‌اي، به دليل فقدان پايه‌هاي فکري و فلسفي لازم، اصولاً در ايران وجود نداشت (و ندارد!) پس تجدد در ايران با رويه اي سطحي و تقليدي شکل گرفت و پيشروي کرد. اين رويه در زندگي اجتماعي، اقتصاد، هنر و حتي سياست کشور تداوم يافت. حاصل کار انسان ايراني امروز است که ژرف‌ساخت فکري‌اش همچنان سنّتي است، امّا در روساخت زندگي اجتماعي‌اش از مدرن‌ترين انسان‌هاي غربي هم نمي‌خواهد کم بياورد. اين ناهمگوني، فضايي پارادوکسيکال را بر تمام شئون زندگي او حاکم کرده است. پس در کافي شاپ، قليان مي‌کشد، با مانتو و چادر در دريا شيرجه مي‌رود، با نواي گيتار و پيانو مي‌زند زير آواز و ابوعطا مي‌خواند و... و در حالي که تئوري هاي مدرن و پست مدرن شعر آوانگارد جهان را زير و رو مي‌کند، غزل هم مي‌خواند (و مي‌سرايد!)

در غزل‌سرايي امّا، اين همه ماجرا نيست. غزل‌سرا مي‌داند در چه جامعه‌اي زندگي مي‌کند. پس رگ خواب مخاطب ايراني را در دست دارد و مي‌داند که مدرن‌ترين (يا يکي از مدرن‌ترين) شاعران روزگارش هنوز مي‌تواند با با خواندن غزل به‌به و چه‌چه کند. او مي‌داند که زيبايي شناسي متکي بر تقارن و وزن عروضي و موسيقي قافيه و رديف، در مقام عادتي ديرين در لذّت بخشي به مخاطب ايراني، هنوز هم بس کارا و مؤثر است. پس اتفاقاً بر موسيقي سنّتي غزل پافشاري مي‌کند. از اوزان دوري بيشتر استفاده مي‌کند. بر انطباق تکانه‌هاي روايي و انتهاي ارکان افاعيلي تأکيد مي‌ورزد. او به اين ترتيب عملاً به پيشنهادهاي غزل نو معاصر پشت مي‌کند و بر آن وقعي نمي‌گذارد؛ اگرچه گاه براي اثبات توانايي‌هايش ناخنکي هم، بابت تفنن به اين پيشنهادات مي‌زند و الحق و الانصاف خوب هم از پس آن برمي‌آيد. و شما مي‌توانيد در سطرهاي فوق به جاي «غزل‌سرا» بگذاريد «مريم جعفري آذرمانی»! و لابد مي‌توانيد از همان سطرها نتيجه بگيريد که مریم جعفری در غزلسرايي همان قدر که جسور ونوگراست، محافظه کار و سنتي است. محافظه‌کاري او را مي‌توان در دلبستگي او به معايير زيبايي‌شناسي غزل سنتي فارسي رديابي کرد و اين که او سرسپرده پيشنهادات اغواگرانه امّا بعضاً قابل تأمل غزل نو معاصر به حساب نمي‌آيد. امّا جسارت و نوگرايي او را در کجا بايد جست و جو کرد؟

گفتيم که فرم، موسيقي و حتي نوع زبان (صورت زباني) غزل‌هاي جعفري اتفاقاً نمايشگاه دلبستگي او بر بخشي از بوطيقاي شعر و غزل سنتي است. علي‌رغم رفت و آمدهايي کم‌شمار بين زبان نو و آرکاييک و نيز با وجود دايره وسيع واژگان، زبان در غزل او بي ترديد هويتي باستانی، فاخر و فخيمانه دارد. زباني که بر اساس پيشينه‌اي منجمد، فضايي کهنه را در شعر حاضر مي‌کند و اثر را از انعکاس جهان معاصر محروم مي‌کند. درست در همين جاست که جسارت و نوگرايي مريم جعفری به منصّه ظهور مي‌رسد. اين نقطه محل تلاقي بوطيقاي غزل سنّتي با ابعادي از غزل نو معاصر است.
بازآفريني يا حداقل انعکاس جهان معاصر در قالبي کهن در نگاه اوّل توليد ناسازه‌اي مي‌کند که نمونه روشن آن شعر نوخواه و نوجو، امّا نوگراي مشروطه است. حالا اگر به قالب کهن، زبان آرکاييک را هم اضافه کنيم، وضعيت بغرنج‌تر هم مي‌شود.
مريم جعفری از اين ناسازه در بسياري از اوقات سازه‌اي مستحکم و پايدار ايجاد مي‌کند. امّا او چگونه موفق به اين کار مي‌شود؟
تسلط شگفت انگيز جعفري بر عروض و قافيه از يک سو و توجه هميشگي او به ظرفيت‌هاي متعدد معنايي و موسيقايي کلمات از سوي ديگر و مهم‌تر از اين هر دو، نگاه جزء نگرانه و عيني‌گرايانه او به جهان، به تشکل آن سازه کمک مي‌کند. يعني او مي‌داند چگونه در فضايي عروضي واژه‌هايي از جنس‌هاي مختلف را طوري کنار هم قرار دهد و بيارايد تا کاملاً طبيعي جلوه کند.
«رود پا شد که به ابر آب دهد برف نشست
ناودان بيني بامي‌ست که سرما خورده است
دست و لب يخ زد و در گردن من نايي نيست
که تکان داده بگويم که بهاري هم هست»
پس جعفري با وجود احترام به موسيقي غزل سنّتي و بيت‌مداري خاص شعر کلاسيک به دليل جزء‌نگري و عيني‌گرايي‌اش، غزلي مي‌سرايد که بازتاب نگاهي مدرن به جهان است. به اين ترتيب، او توان وزن عروضي و چارچوب تغيير ناپذير غزل را کشف مي‌کند و توسّع مي‌بخشد. از جمله اين ظرفيت‌ها اين‌که علي‌رغم بيت انديشي، غزل مي‌تواند به يک قطعه شعر تبديل شود. سودايي که اساس تلاش غزل فرم، خودکار، پست مدرن يا ... در دهه هفتاد و با شکلي تعديل يافته‌تر در دهه هشتاد را تشکيل مي‌دهد. جعفري آگاهانه، کليت غزل را به قطعه نزديک مي‌کند امّا فقط نزديک مي‌شود. انگار هرگز نمي‌خواهد غزل را با روايت، موقوف‌المعاني يا شگردهايي از اين دست، از موهبت شاه‌بيت محروم نمايد. اصولاً غزل جعفري از مضامين بکر شاه بيت‌ساز لبريز است. البته گاهي نيز سرريز مي‌شود! آنگاه «جمجمه» بدون وجه شبه تصويري و صرفاً با علاقه‌اي ذهني به پله و نردبان تشبيه مي‌شود.
«استخوان جمجه‌ام پله شد به معراجم
موريانه ها خوردند فکر نردبانم را»
در چنين مواردي که البته کم هم نيست، فضاي پيچيده و متراکم و مراعات‌النظيري جاري در تصوير، مخاطب را وحشت زده و منکوب و مسحور مي‌کند. به طوري که بدون غور در عمق تصوير از شناور شدن در سطح تصوير سيراب مي‌شود و نمي‌تواند به نقد آن بپردازد. مثلاً نمي‌تواند بپرسد آيا مغز همان ذهن است و يا اينکه درخت مدور چگونه درختي است؟!
«درون جمجه‌ام ذهن تازه مي‌روييد
سرم به شکل درخت مدوري ديگر»

با توجه به نوع زبان و حرکت جدي در جهت تشکل ساختار عرضي در ابياتي که به مضامين، تصاوير و تعابيري بکر مجهز شده‌اند، مي‌توان شعر مريم جعفری را شورشي سنجيده در برابر حرکات راديکاليستي غزل آوانگارد دهه هفتاد دانست. امّا اين شاعر، فاصله‌اي زيباشناختي بين شعر خود و غزل سنتي فارسي هم ايجاد کرده است که هنوز لذت خواندن شعر او را حتّي براي مخاطب نوگراي امروز امکان پذير ساخته است. او اين فاصله را با جزء‌نگري و عيني‌گرايي مدرن ايجاد کرده است، اما گاه موفق نشده است که آينه شعرش را از غبار معناگرايي و ذهني‌گرايي مزمن غزل کلاسيک پاک نمايد. البته اين گاه‌ها آنقدر کم شمار است که به حساب نمي‌آيد.
«بنشين که حالم خراب است، از هرچه در من گذشته‌ست
شايد در آينده باشد، چيزي که حالا ندارم»
به طور خلاصه بايد گفت مريم جعفری در آنِ واحد، هم از بوطيقاي غزل سنّتي فارسي و هم از مختصات غزل آوانگارد امروز آشنايي‌زدايي کرده است؛ به هر کدام نزديکي‌هايي داشته است امّا در ادامه از آن‌ها فراروي کرده است. اين يعني اينکه مريم جعفری در برزخ دو نحله غزل رايج و پر طرفدار فارسي در حال حاضر، يک ياغيِ تنهاست.

امّا طغيان اين ياغي تنها در حيطه برخورد با فرم و ساختار غزل نيست، بلکه يک منتقد فعال اجتماعي نيز محسوب مي‌شود. غزل مريم جعفری در عين پرداختي حرفه‌‌اي از درونمايه‌هايي به شدت اعتراضي غني شده است. اين درونمايه‌ها، غزل جعفري را از سويي به شدت آرمانگرا و معنامند نموده است، امّا از سوي ديگر از ورطه سانتي مانتاليسم و بيان تغزلي رايج و به ابتذال کشيده شده بخش وسيعي از غزلي که امروزه به تأثير و تقليد مستقيم از غزل سنتي فارسي سروده مي‌شود دور نگه داشته است. در عين حال لحن بسيار سرد، خنثي و شيء‌گونه غزل او، که شايد ناشي از سخت‌گيري او در کار با صورت زبان در چنبره عروض و قافيه است، از تأثيرگذاري عاطفي شعر او بر مخاطب جلوگيري مي‌کند. آنگاه شعر همچون پيام‌هاي رهايي بخش يا حماسي مصلحان اجتماعي به نظر مي‌رسد بدون آنکه تن به شعار داده باشد يا صراحتي ژورناليستي و ايدئولوژيک را به عنوان دستور کاري استراتژيک پذيرفته باشد. اين حالت برزخي و پارادوکسيکال مشخصه مثبت هر شعر متعهد و ملتزم پذيرفتني به حساب مي‌آيد. متني که در آن نه شعر قرباني محتواي مقدس شده و نه تقدس محتوا در حين پروسه تقدس زدايي شاعرانه لجن مال شده است.
«ديوار‌ها بي سوادند، وقتي که يکسر سپيدند
با خون کمي رنگشان کن، ديوارها نااميدند
ديوار قبلا نبوده است، اينجا پر از باغ بوده‌ست
پس خوش به حال درختان، ديوارها را نديدند»
نوشتن از زن و زنانگي، نوشتن از شعر و شاعرانگي، نوشتن از انسان و خود (کدام خود؟) و نوشتن از مفاهيمي ازلي و ابدي چون مرگ و زندگي، عشق و آزادي، ياس و اميد و ... رئوس اصلي موضوعي در درونمايه‌هاي معترض غزلهاي مريم جعفری هستند. او منتقد جدي جهان و انسان است. نگاه تلخ او به اين هر دو، نوعي هماهنگي شگفت آور با زبان، بيان و لحن سرد و گزنده او در شعر دارد. اين سردي و گزندگي، موسيقي شعر را به طنطنه‌اي ترس‌آور امّا تأمل برانگيز نزديک کرده است. نوعي فراخوان به انديشيدن. به اين ترتيب، سويه ديگري از سويه‌هاي متعدد لذت از غزل جعفري لذّت از انديشيدن با شعر است. جعفري انديشه را شعر نمي‌کند، او با شعر مي‌انديشد. پس استدلالات او در شعر، به تمامي حسن تعليل است و نه از جنس منطقي يا فلسفي. اگرچه ته رنگي از اين هردو در تمام غزل‌ها قابل تشخيص باشد و اين همه موجب مي‌گردد غزل مريم جعفری عميق بنمايد؛ عمقي که برخاسته از پيچيدگي‌هاي ساختار زباني است و نه لزوماً برآمده از غنا و پيچيدگي انديشگي شاعر.
«يا پا براي رفتن نيست يا راه کاروان بسته است
از آرزو عقب مانديم بر ما، در زمان بسته است
از روحمان چه مي‌خواهند پيغمبران بي لبخند
اين خانه‌ها پر از سقفند پس راه آسمان بسته است
خون از خشونتش جاري است از جنگ هاي تکراري
ديگر چه مي‌تواند گفت گرگِ بشر، زبان بسته است
آن منجيان رؤيايي خوابند و ما نمي‌بينيم
وقتي که چشممان باز است وقتي که چشممان بسته است
در اين جهان مرگ آيين، بهتر که سوّمي باشيم
از زندگي چه مي‌دانيم تا جانمان به نان بسته است»
اوج اين عمق و پيچيدگي هنگامي در غزل مريم جعفری به نمايش درمي‌آيد که او از زن و زنانگي مي‌سرايد. او نااميدانه مي‌کوشد به نرمي از کنار اروتيسمي که ضرورت زنانه نويسي است بگذرد. او نا‌اميدانه مي‌کوشد به نرمي از کنار فمينيسم راديکال جاري در زنانه نويسي رايج امروز بگذرد. او نا‌اميدانه مي‌کوشد نگاه انساني به زن را جايگزين نگاه جنسي‌اش به زن نمايد و اين همه کوشش نا‌اميدانه، غزل او را در اين ژانر موضوعي خاص، دچار عمق و پيچيدگي متصنعانه و متکلفانه‌اي کرده‌است که کمتر مبتلا به ديگر ژانرهاي موضوعي است.
«عريانم، مي‌بيني؟ من اينم مي‌داني؟
مي‌فهمي؟ از اين تن، پيراهن مي‌ترسد
تو مردي بي دردي من دردم نامردم
دهشتناکم، آري، ترس از من مي‌ترسد»
يا در اين غزل که زن و مرد را از دم تيغ مي‌گذراند، امّا درک اين واقعيت که او يک زن‌گراست نيازمند شالوده شکني وقت‌گير و پر زحمتي نيست! گرچه زبان همچنان مغلق و پيچيده به نظر مي‌رسد:
«گردن به پايين زن، گردن به بالا مرد
ديگر نمي‌دانم من يک زنم يا مرد
گردن نمي‌خواهم من زن نمي‌خواهم
تن وا کن از گردن، تا سر کنم با مرد
آرايشم کردي تا حس کني مردي
تا صورتم زن شد در ذهنم اما مرد
بهتر که زنها هم طردم کنند از خود
چون خسته‌ام ديگر، از اين همه نامرد
هم جنس حوايم هم آدمي هستم
اسم مرا بردار، بگذار حوّا ـ مرد»
و البته به ندرت به صراحتي کور کننده مي‌رسد. اينجا ديگر فقط پيچيدگي و تکلفي زباني در کار است و نشاني از آن عمق تصنعي هم باقي نمانده است.
«مادرم مي‌گويد: انسان يا پر از درد است يا مرد است
دردسرهاي پدر سردرد شد مادر چه نامرد است
مادرم عاشق شده معشوق او هرجا بخواهد هست
کاري از دست پدر هم برنمي‌آيد خدا مرد است»
در همين راستاست که «منِ فردي» مريم جعفری تقريباً هميشه در پس «منِ جمعي» يا «منِ جنسي» او پنهان مي‌ماند. حتي وقتي به نظر مي‌رسد جزء نگرانه‌ترين، عيني‌گرايانه‌ترين، خصوصي‌ترين و شخصي‌ترين تصوير را از خود ارايه مي‌دهد. انگار اين صداي دوباره «فردوسي» است که از سي‌سال رنج خود براي سرودن شاهنامه و زنده کردن عجم مي‌گويد امّا، باز هم به جاي «خودِ خود» او، انسان ايراني هويت‌خواه آن روزگار است که چهره نموده است.
«بيداري از دنده چپ، آغاز عصيانگري بود
حالا کمي دورتر باش، ابعاد اين تن خصوصي‌ست
هفت آسمان نا ندارد، هي مرد و زن مي‌شمارد
بر دوش من مي‌گذارد، اين بار حتما خصوصي‌ست».
امّا مريم جعفری هرگاه تصاويري از يک «زن شاعر» ارائه مي‌کند به «خودِ متشخص فرديِ» خود نزديک و نزديکتر مي‌شود:
«نوشتن را صرف کردم گرسنه ماندم هميشه
نوشتم يا مي‌نويسم زني هستم شعر پيشه
اگر خود خواهم اگر نه، من از يک من مي‌نويسم
که خوبي سنگي به دوشش، بدي هايش پشت شيشه
من از غير از خود فراري، به مولانا گفتم آري
غمم تکراري‌ست گرچه گريزانم از کليشه»
و در اين لحظات مؤلفه هايي از هستي مريم جعفری طرح مي‌گردد که مي‌تواند در تحليل روانشناختي او به کار آيد:
«به جز او که مي‌تواند که بنويسد اين جنون را
بهشتش بهانه‌اي شد که آدم غزل بگويد
پر از وحي جبرئيلم که پيغمبري بزايم
پرش را به خون فرو کن که مريم غزل بگويد»
که تصويري تکراري‌ست از تصويري در غزلي ديگر:
«جبريل يک شب، پرش را، جوهر زد و دست من داد
من مريمم مادر درد، شعرم نفس‌هاي عيساست»

مريم جعفری چهره‌اي جوان و تازه امّا شناخته شده و جذاب، در عرصه غزل امروز به تاخت و تازي زيبا و دلنشين و پر هياهو، مشغول است. او اين جواني و تازگي را بايد حفظ کند و اين ممکن نيست مگر با کم و گزيده‌گويي. انرژي به ظاهر بي‌پايان او نبايد در مسير پرگويي به خصوص در بيراهه‌هاي متروک و مرده‌اي چون مسمط‌سرايي يا قصيده سازي به هدر رود. در اين صورت بي‌ترديد پيش‌بيني شاعرانه‌اش به حقيقت خواهد پيوست:
«با دست هاي يک حکاک بعد از اداي يک آيين
روزي نوشته خواهم شد، روي کتيبه‌اي سنگينِ...
وقت کتاب خواندن نيست، مردم کتيبه مي‌خوانند
شادم کني اگر سطري، از آن کتيبه باشد اين:
آمد نوشت و رفت، آري، رفت آمدش نوشتن بود
او از تب نوشتن مرد، روحش هميشه شاد آمين»...

...........................................................................................................
این مطلب پیش از این در فصل‌نامه شعر شماره 67، پاییز 88 منتشر شده است.


پیروزی تمام‌عیار برای غزل جوان

نگاهى به مجموعه غزل «زخمه» از مريم جعفری آذرمانى

یزدان سلحشور

يك
«هستم كه مى نويسم بودن به جز زبان نيست
هركس نمى نويسد انگار درجهان نيست
من آمدم به دنيا، دنيا به من نيامد
من در ميان اويم، اويى در اين ميان نيست
آتش زدم به بودن تا گر بگيرم از تن
حرفى ست مانده در من، مى سوزد و دهان نيست
لكنت گرفته شايد، پس من چگونه بايد
بنويسمش به كاغذ، شعرى كه در زبان نيست»
مريم آذرمانى [يا چنان كه از كتاب هاى پيشين اش مى شناسيم: مريم جعفرى] متولد ۱۳۵۶ است و با همان دو كتاب نخستين [سمفونى روايت قفل شده و پيانو] ثابت كرده است كه غزلش نه از جنس غزل «پسا مشروطه» است كه بزرگانش رهى و پژمان و غيره اند و نه از جنس غزل «پسا نيما» كه شهريار و فيروزكوهى و ابتهاج و عماد و اخوان را مى شناسيم از ميانه ايشان؛ كه مشهورترند و نه از جنس «غزل نو» كه منزوى و بهمنى و پدرام و رجب زاده از چهره هاى مشخص آن اند و نه از جنس غزل «دشت ارژن» و نه از جنس «غزل دهه شصت حوزه هنرى» كه امين پور و حسينى و باقرى و محمودى و قزوه و كاكايى از آن ميان مشهورترند و نه از جنس غزل قائم به ذاتى چون غزل «معلم» و نه از جنس غزل «فرم» و نه و نه؛ اما در واقع، همه اين ها هم هست. به گونه اى اشتراك ساختارى اين آثار است در متنى واحد و از اين رو، آثار مريم جعفرى آذرمانى، در شعر دو دهه اخير، يك «اتفاق» است؛ اتفاقى هيجان انگيز كه مخصوصاً پس از آخرين اتفاق از اين دست يعنى انتشار «مرد بى مورده» [سعيد ميرزايى] در دهه هفتاد، تا كنون تكرار نشده در حوزه غزل. تفاوت غزل «آذرمانى» با غزل «ميرزايى» [كه بعدها با همان قوت آن كتاب ادامه نيافت و گرچه پيروان بسيار يافت اما از آن ميان، حتى يك تن هم به پايه و مايه او نرسيدند] در اين است كه غزل «ميرزايى» همه آن آثارى كه از آنها ياد نشد، نيست، چيز ديگرى است و جنسى ديگر و چندان ريشه در گذشته يك قرنى غزل پس از مشروطه ندارد اما غزل «آذرمانى» هم هست و هم نيست. «نيست» به اين دليل كه «فضاسازى» ، «رنگ آميزى»، «مضمون سازى»، كاربرد واژگان روزمره و روايات روزمره در آن آثار، شكل ديگرى دارد و «هست» به اين دليل كه مى توان در جاى جاى اين غزل، به ريشه ها بازگشت و گرماى غزل «پسا مشروطه» را با هوشمندى غزل «پسما نيما» آميخته ديد و «به روز شدن» غزل نو را رد پا جست و كاربرد نشانه شناسى آيينى را - به شكل جديدش- كه مختص غزل حوزه هنرى است در جاى جاى شعر آذرمانى درك كرد و تعمق «نيمه فلسفى- نيمه عرفانى» غزل معلم را دريافت و سادگى و راحتى غزل «دشت ارژن» را آميخته با كاربرد اوزان جديد، رد گرفت و نزديكى به منطق نثر غزل «فرم» را به عينه ديد.
«به شما مى نويسم اينها را ‎/ آى مردم، مخاطبان منيد
جوهر از خون چكيده است‎/ اين بار، حرف زخم است مرهمى بزنيد
عنكبوتى است پشت هر غزلم ‎/ تار را مى تند قلم به قلم
كه به چنگش گرفته در بغلم‎/ دور دردم كمى دوا بتنيد
گفته ام از نبودن از بودن ‎/ از سرودن، مدام فرسودن
شعر يعنى به مرگ افزودن‎/كه شما زنده هاى اين كفنيد
شرح حال شماست دفتر من‎/ اى درختان ريشه در سر من
مى نويسم اگرچه مى دانم كه ‎/ به هر شعر تازه مى شكنيد
اين غزل مثل هر غزل‎/ ساده است شاعرش تا هميشه ‎/ آماده ست
گرچه از اوج خويش ‎/افتاده ست مريم جعفرى ست كف بزنيد»
شايد بيت پايانى، تنها يك خودستايى شاعرانه به نظر برسد اما نوعى احياى آوردن نام شاعر است در بيت پايانى غزل كه دهه هاست از غزل معاصر حذف شده است، مضاف بر اين كه، مسبوق به سابقه است در اكثر غزليات هزار سال اخير تا پيش از دهه پنجاه.
دو
«خواب مانده ام كه مانده ام خواب ديده ام كه ديده ام
قهرمان پشت صحنه ام پرده را خودم كشيده ام
هرچقدر تند مى دوم روى خط اولم هنوز
بيست و هشت سال مى شود روى غلتكى دويده ام
متن اصلى ام كه مرده ام زندگى ضميمه ام شده
بس كه مرگ را ورق زدم تا ضميمه ام رسيده ام
روز من هزار و يك شب است لحظه لحظه در روايتم
در روايتى كه لحظه اى ست قصه هاى بد شنيده ام
چون كه حرفهام كهنه است روى پوست مى نويسمش
روى پوستى كه سال هاست از پس سرم بريده ام»
«زخمه» را مى توان يك جهش بلند در سير كارى شاعر دانست و البته با توجه به تجربياتى كه از اين دست جهش ها دارم، ممكن است يك «پايان» باشد ‎/ متأسفانه هر جهشى، ترغيب ها و تشويق هاى بسيار را به همراه دارد كه شاعران جوان را مقهور خود مى كند و هرچه به اين ترغيب ها و تشويق ها، همگانى تر و مورد تأييد بزرگان اهل تميز باشد، آينده آنان ، ويران تر! باور كنيد كه اين تفكر، سياه انديشى نيست و حاصل نگاه منصفانه به زندگى ادبى بيش از ۵۰ شاعر «فوق مستعد» از نيما به اين سوست. مريم جعفرى آذرمانى، اكنون در سى و يك سالگى خود، تأييدى همگانى را از سوى پيشكسوتان به همراه دارد و بزرگترين حامى معنوى شعر او «محمدعلى بهمنى»ست كه قدر شعر و جايگاه ادبى اش در شعر چهار دهه اخير ايران، محتاج توضيح نيست. آنچه «بهمنى» را - بيش از آن كه از شعر «ميرزايى» به دفاع برخاست- جذب شعر آذرمانى مى كند، به گمانم همان ردپاى ريشه هاست و اين كه غزل جعفرى آذرمانى، به چارچوب هاى غزل هزارساله وفادار است و مخصوصاً «قافيه» را از آن نقش محورى در استحكام مضمون و روايت ساقط نكرده است. [پديده اى كه امروزه به هر سايت و وبلاگى كه اختصاص به غزل جوان دارد سرى بزنيد شاهد آن خواهيد بود به گونه اى كه اگر چينش مصراع ها را عوض كنيم، اكثر، به دشوارى و اغلب ، به ناممكنى، قافيه را مى توان جست يعنى فرقى ميان «قافيه» با باقى كلمات نيست يعنى اين آثار، در يك جمله : «غزل نيستند» شعرهايى نيمايى اند كه به جاى كوتاهى و بلندى مصراع ها، به تساوى مصراع ها رسيده اند و خب! چه نيازى ست به اين همه زحمت شعر نيمايى بگوييد و خلاص!] غزل هاى تازه مريم جعفرى كه با «زخمه» منتشر شده اند حاوى ويژگى ديگرى نيز هستند نسبت به غزل هاى كتاب قبلى اش«پيانو» و آن هم اين است كه نوعى رهايى از «مضمون»[در عين «مضمون سازى»] كه خاص شاعران سبك عراقى ست به «فرهيختگى بيشتر فضايى» و «معنايى» شعر او كمك كرده است. اين شيوه را در شعر بهمنى و منزوى هم مى توان سراغ گرفت؛ يعنى به گونه اى بى خيالانه و غيرعمد به سراغ يك «مضمون» رفتن كه انگار آن «مضمون» كلامى عادى ست كه از ازل در زبان شاعر كاربرد داشته.
«هركس كه رسيده است تا سطحش، سطحى ست كه از خودش فراتر نيست
بايد فقط از غرور بنويسد از آينه اى كه در برابر نيست
هرچند غزل به خون من آميخت تيغى به رگم كشيد و جوهر ريخت
هرچند كه سر به گردنم آويخت در سطح به جز قلم، سرى، سر نيست
خوب از همه مى رسيد و بد از هيچ، خوب است و به بد كشيده مد از هيچ
تا چند صدا در آورد از هيچ، در حلق جنون، صداى ديگر نيست
تاريك نوشته ام نمى داند روشن بنويسمش نمى خواند
خواننده من به نور حساس است چشمش كه شبيه چشم من ، تر نيست
تا شعر نخوانده روبه بالايم تا كف بزنند رو به پائين ام
تشويق مخاطبان چه تكرارى است هر چند سرودنم مكرر نيست
دستم به جنون كليد را چرخاند پايم به لگد، دهان در را بست
حالا شب شعر من خصوصى شد ديوار چهار گوش من ، كر نيست»

و خب.‎/‎/ بايد منتظر آثار بعدى ماند كه پيش تر خواهند رفت يا پاى پس خواهند كشيد

..........................................................................................................

این مطلب پیش از این در روزنامه ایران به تاریخ ۱۰ دى ۱۳۸۷ منتشر شده است.




 

ديدم كه شعرم حرف تازه بيشتر دارد

امیر حسين نيكزاد

«68 ثانيه به اجراي اين اپرا مانده است» پنجمين مجموعه شعر مريم جعفري آذرماني است كه پس از كتاب‌هاي سمفوني روايت قفل شده، پيانو، هفت و زخمه منتشر شده است. تقريبا همه شعرهاي منتشر شده در اين پنج كتاب داراي تاريخ سرايش‌اند و حتا شاعر در شعري به صراحت تاريخ شعر را نه وصله‌اي جدا از شعر كه بخشي از متن شعر قلمداد مي‌كند:

هر شعر را بايد كه تا آخر بخوانيدش

تاريخ هر يك داستاني پشت سر دارد

(68 ثانيه... صفحه 47)

شاعر تاريخ را بخش پاياني شعر مي‌داند مانند امضايي كه نقاش پاي تابلو مي‌نهد و خود ارزشي در تماميت تابلوي نقاشي دارد.

با نگاهي اجمالي به تاريخ سرايش شعرهاي اين پنج مجموعه روشن‌مان مي‌شود كه آذرماني از حيث تعداد شعر، شاعر پركاري است. به علاوه شاعر در وبلاگ شخصي‌اش ضمن يادداشتي به حذف 120 شعر سروده شده در فاصله دو كتاب زخمه و 68 ثانيه... اشاره مي‌كند كه اين تعداد خود مي‌تواند كارنامه كاملي براي يك شاعر پركار جوان به حساب بيايد.

غرض از پرداختن به اين وجه از كار شاعري آذرماني نه ستايش اين پركاري است نه تقبيح آن بلكه يافتن زمين نرمي است كه بتوان از آن نقبي به جهان شاعر زد و در چند و چون نگرش او به مقوله شاعري باريك شد.

شعر‌هاي آذرماني در بيشتر موارد ثبت لحظه به لحظه درگيري‌هاي عاطفي او با جهان اطراف است. البته همه شاعران در اين درگيري‌هاي عاطفي مشترك‌اند و شعر اصلا زاييده كنشي عاطفي با اشياست. اما ويژگي آن دسته از شعر‌ها كه شعر آذرماني هم به آن تعلق دارد تاثر بلافاصله و ثبت زود هنگام اين تاثرات است. در مقابل رويه‌اي ديگر كه مي‌تواند تجمع اين تاثرات در روان شاعر و تخليه يكباره آنها باشد لازمه اين طرز شاعري اتفاقا همين نوشتن‌هاي پر تعداد است. به علاوه اين شيوه كه در آن عواطف مانند چشمه‌اي با تري و طراوت و لحظه به لحظه بيان مي‌شوند، شخصيتي دقيق، متين و كم هيجان به شعرهاي آذرماني بخشيده است.

براي مقوله دقت در شعر آذرماني مثال‌هاي زيادي مي‌توان آورد. به قول اخوان كه دقت را مهم ترين اصل در به دست‌آوردن زبان منحصر به فرد خود مي‌دانست دقيق بودن نگاه شاعر نسبت به جهان، خواه نا خواه به زبان او هم سرايت مي‌كند. در شعر آذرماني نيز درستي و باريكي انديشه و زبان توامان اند:

مباد غنچه كه ميل شكفتنت باشد

كه پوست مي‌درد از تو بهارِ هار شده

(68 ثانيه... صفحه 20)

يا

حواسش پنج حسش نه، كه احساسات او بودند

زبانش تلخ را مي‌گفت و چشمش زشت را مي‌ديد

(68 ثانيه... صفحه 32)

متانت و كم هيجاني كه البته دو روي يك سكه‌اند هم به باور نگارنده از ويژگي‌هاي شعر آذرماني اند. شاعر در بيان حالت‌هاي حاد روحي از قبيل خشم زياد يا در بيان تصوير‌هايي تكان دهنده و تاثير‌گذار همان موضع متين را حفظ مي‌كند و لحن كمتر دچار فراز و فرود‌هاي هيجاني مي‌شود:

اگرچه قدرتم از انتقام بيشتر است

مرام كينه ام از لطف عام بيشتر است

نگو كه سين حسادت نديده ام در دوست

كه من شنيدم و در هر سلام بيشتر است

(68 ثانيه... صفحه 52)

يا

مرد خيابان، در زمستان، گرم مردن بود

آن سو تر از او گربه‌اي مشغول خوردن بود

(صفحه 41)

«68 ثانيه به اجراي اين اپرا مانده است» در روند كار شاعري آذرماني كتاب موفقي است. زبان شاعر زباني ست دقيق و متشخص و تصاويري كه گاه از كشف و شهودي ناگهاني پرده بر مي‌دارند:

شكاف سنگ، دهاني به سمت باران بود

(صفحه51)

همين‌طور چند شعر كامل كه علاوه بر اين برجستگي‌هاي زباني و تصويري از تكنيك‌هاي دروني شده روايي و فرمي نيز سود مي‌برند:

تا پري باز در صحنه اجرا كند نقش ابليسي‌اش را

بي رمق گفت مرسي و زد بر تنش عطر پاريسي‌اش را

(صفحه 34)

حرف آخر اينكه با توجه به اينكه نوشتن مداوم ويژگي آذرماني در كار شاعري‌اش است و در اين كتاب و كتاب‌هاي قبلي‌اش حتي شعرهايي در ستايش نوشتن سروده است چه بسا بايد منتظر چاپ شعرهاي تازه تر او در آينده‌اي نزديك باشيم.
................................................................................................................

این مطلب  پیش از این در روزنامه تهران امروز در تاریخ ۱۶آبان ۸۹ منتشر شده است.

 




گفت‌‌و‌گو با مريم جعفري‌آذرماني شاعر ‌
شعرم تلفيق احساس و استدلال است

مريم جعفري‌آذرماني ‌از شاعران جوان زن معاصر است، شاعري كه تابه‌حال چهار كتاب «سمفوني روايت قفل شده»، «پيانو»، «هفت» و «زخمه» از او منتشر شده است. زبان شعر «آذرماني»‌گاهي اوقات مردانه است و از فضاي رمانتيك شعرهاي زنانه فاصله مي‌گيرد. ذات اعتراضي در اشعار او به‌خوبي ديده مي‌شود و كنايه‌هاي شاعرانه و ظريف به عميق بودن غزل‌هاي او كمك زيادي كرده است. پنجمين مجموعه غزل‌هاي او در آينده‌اي نزديك به بازار خواهد آمد.

(سيدمهدي موسوي‌تبار)

شعر گفتن را از چه زماني شروع كرديد، اولين شعري كه گفتيد يادتان است؟

خيلي سنم پايين بود و مدرسه مي‌رفتم، البته اولين شعري كه گفتم يادم نيست اما چيزي كه مي‌خواهم برايتان تعريف كنم يكي از آن رفتارهاي شاعرانه است كه مربوط به دوره راهنمايي و زنگ انشا مي‌شود. يك موضوعي بود كلي، فكر كنم مربوط به زندگي مي‌شد و من انشاي خودم را به نظم نوشتم و فكر مي‌كنم كه غزل بود و معلم به من گفت می‌خواسته به من 20 بدهد اما فقط به خاطر اينكه نثر ننوشته بودم و انشايم غزل بود به من 18 داده است. اين خاطره را تعريف كردم كه بگويم يكجور ذاتي و دروني شعر با من بوده است.

مي‌خواهم بدانم كه خودتان چه وقت به اين درك شاعرانه رسيديد و پشتوانه يا مشوقي هم داشته‌ايد يا به تنهايي اين مسير را طي كرده‌ايد؟

با توجه به اينكه شعر فقط نوشتن نيست و به ذهنيت شاعرانه برمي‌گردد، قديمي‌ترين اين رفتارهاي شاعرانه برمي‌گردد به دوران كودكي‌ام. زماني كه من آمادگي مي‌رفتم. اولين روز، يكي از بچه‌هاي كلاس كاري كرد كه نبايد مي‌كرد و معلم او را از كلاس بيرون كرد و بچه‌ها هم به او مي‌خنديدند و من آن زمان خودم را جاي او گذاشتم و فكر مي‌كردم كه چرا به او مي‌خندند. جرقه شعري فكر مي‌كنم كه همين‌ها باشد و اینکه يك اتفاق را يكجور ديگري ببينيم.

تحصيلات شما چقدر به اين حس شاعریتان كمك كرده است. با توجه به اينكه يك‌بار تغيير رشته داده‌ايد.

من معتقدم كه شاعر بايد ذهن استدلالي داشته باشد. حسابداري مي‌خواندم و آن را رها كردم و زبان فرانسه را ادامه دادم. با توجه به اينكه زبان فرانسوي زبان استدلالي است و من هم دوست داشتم كه زبان بخوانم و اعتقاد به ذهن استدلالي در شعر هم دارم گرچه شعر منطق و فلسفه نيست.

تكليف احساس در شعر چه مي‌شود آيا به اين ذهن استدلالي كمك مي‌كند يا لطمه مي‌زند؟

خب، فكر مي‌كنم كه اين تناقض شاعر را به‌وجود مي‌آورد. يعني كمك به شاعر مي‌كند اما من این را فقط در حد يك فرمول كلي قبول دارم و باقی‌اش درک و شعور شاعر است از خودش و اجتماعش. مثلا به نظر من «حسين منزوي» نماينده كامل شعر معاصر است و حاضرم كه براي اين ادعا مدارك و استدلال بياورم نه به‌خاطر اينكه او غزل گفته است.

طبق گفته شما «حسين منزوي»‌كه يكي از قله‌هاي غزل معاصر است اين تلفيق، احساس و ذهن استدلالي را داشته است؟

بله، حتما، مثلا در بيت «نهاده‌ايم قدم از عدم به سوي عدم/ حيات نام مده فصل انتقالی را» اين يك استدلال است كه هم زندگي را دارد و هم از عدم صحبت مي‌كند. از يك عدم به مقصد عدم كه نشانگر ذهن استدلالي است كه تناقض هم دارد. حس و شعور هم دارد.

و اين تناقض چقدر به شعر شما كمك كرده است؟

همين كه در شرايط امروز كسي شعر مي‌گويد با خودش و جامعه‌اش مشكل پيدا مي‌كند. يعني درون جامعه باشد، زندگي كند و شعر هم بگويد. مثلا هم بايد علاقه‌مند باشد، دوست بدارد، پول در بياورد، كار كند و شاعرانگي‌هاي خودش را هم حفظ كند و نمونه‌هاي مختلفي از اين شاعران را داشته‌ايم.
چه زماني تصميم گرفتيد كه كتاب شعرتان را منتشر كنيد؟

از زماني كه هر چه تلاش كرديم، انگار نه انگار كه شعر مي‌گوييم. اين واكنش از هر طرفي بود. از سوي گردانندگان مجلات، جلسه‌هاي ادبي و... خيلي تشويق مي‌شدم البته فقط به صورت شفاهی. شعرهايم مخاطب هم داشت، هر چند كه يك عده دوست نداشتند اين اتفاق بيفتد، از سوي مجلات تخصصي شعر هم هيچ‌گونه واكنش کتبی ديده نمي‌شد. گرچه مخاطبان من در شعرهايم مردم هستند. مردمي كه گاهي با شعرهايي از من ارتباط برقرار مي‌كنند كه متعجبم مي‌كند. من براي مردم شعر مي‌گويم زيرا شاعر كه نيازي به اينها ندارد و مخاطب شعرهايم مي‌تواند هفت نفر يا 70 ميليون نفر باشد. نهايتا دوست دارم مردم مرا قبول كنند. اين مردم هستند كه به شعر نياز دارند.

زبان شعرتان بعد از چهار كتاب به يك استقلال نسبي رسيده است، چه عواملي در استقلال زبانتان نقش داشته است؟

ما در حرف زدنمان هم به لحن‌ها و شیوه‌هاي شخصی مختلف صحبت مي‌كنيم، با توجه به لحن‌هاي مختلف در گفت‌وگوي بين آدم‌ها و با فرض اينكه ممكن است اين آدم‌ها شاعر هم بشوند، اين امر ايجاد مي‌شود يعني كسي كه به يك لحن خاص حرف مي‌زند، اگر شعر بگويد،‌شعرش بدون آنكه بخواهد مانيفست بدهد، همان لحن را پيدا مي‌كند و اگر شاعر خوبي شود، لحنش و زبانش هم قوي مي‌شود و اين لحن زبان شعر من است با تمام آموزه‌هايي كه در اين سال‌ها داشته‌ام.

اگر قبول كنيم كه لحن شما، زبان شعرتان است پس لحن خشني داريد كه در شعر زنان ديگر ديده نمي‌شود، زنانگي در شعرتان خيلي كم ديده مي‌شود. چرا؟

يك دليل اين است كه من هم در معرض اتفاق‌هايي كه براي زنان مي‌افتد، هستم. اما نوع عكس‌العمل و نوع واكنش مهم است، هيچ‌وقت جنسيتي به مسائل نگاه نكردم، بيشتر نگاهم انساني است. اين انسان مي‌تواند زن باشد يا مرد و مشكلات جامعه براي من دغدغه است.

در مورد اسامي كتاب‌هايتان حساسيت داريد؟ معمولا يك سيلابي هستند.

نه. فقط سعي مي‌كنم كه به موسيقي ارتباط داشته باشد. اصراري ندارم كه يك سيلابي باشد، در «زخمه»، «هفت»، «پيانو»، «سمفوني روایت قفل‌شده» اين اتفاق افتاده است و در كتاب جديدم «شصت‌وهشت ثانيه به اجراي يك اپرا مانده است» هم اين اتفاق مي‌افتد. احساس كردم كه «زخمه» بار منفي داشت و بعد از آن خواستم كه اميدوارتر باشم و طراوت در من ديده شود. با توجه به اينكه 68 تا از شعرهایم را آنجا گذاشته‌ام، اين اسم را انتخاب كردم.

در زمان چاپ كتاب‌هايتان مشكل هم داشتيد؟

خيلي مشكل داشتم، در حدي كه واقعا خسته شده بودم. از طرف ناشر و بخشی از جامعه ادبي خيلي مشكلات پيش آمد، بعضی‌ها خيلي راحت مي‌توانستند ناشر به من معرفي كنند اما متاسفانه با ناشرانی برخورد کردم که شرایط خوبی برای نشر کتاب‌هایم فراهم نکردند در واقع شاید بخشی از جامعه ادبی چه شاعر چه ناشر با من به عنوان يك نماد مخالفت مي‌كردند نه يك زن يا يك شاعر. خيلي اذيت شدم. اين اتفاقي است كه براي شاعران جوان ديگر هم ممکن است افتاده باشد.

آينده خودتان و شعرتان را چگونه مي‌بينيد؟

دوست دارم كه تاثيرگذار باشم. در راهي كه طي مي‌كنيم، گاهي اوقات به درختان كنار جاده نگاه مي‌كنيم و حواسمان پرت از مسير مي‌شود. شعرم اگر تاثير‌گذار باشد به آن چيزي كه دوست دارم رسيده‌ام. اگر چه مستقل كار كردن مخصوصا براي زن خيلي سخت است، اما سعي مي‌كنم كه در مسيرم مستقل حركت كنم.

.................................................................................................
این مطلب پیش از این  در تهران امروز (11 اردیبهشت 89)  منتشر شده است.

درنگی بر کتاب «هفت»

بنياد مبارکِ اين«هفت»*
درباره کتاب هفت سروده مریم جعفری آذرمانی

پگاه احمدی

التذاذی که هنگام خواندن شعر، در جان، روان و آگاهی خواننده حاصل می شود و او را در مرحله‌ای والاتر از خواننده به خوانشگر (تعبیر کننده) ارتقاء می‌دهد، نخستین عاملی‌ست که وی را بر می‌انگیزد تا با تأمل درباره‌ی زیرساخت‌ها و لایه‌های پنهان اثر، علل و اسباب التذاذ خود را در حیطه‌ی تحلیل و قرائتی ادبی جست‌وجو کند.
خواندن مجموعه‌ی خلاق، اندیشه ورز و دغدغه مند «هفت» سروده‌ی مریم آذرمانی، چنان با لذت و کشش همراه بود که این قلم را به نوشتن درباره‌ی آن و در حاشیه‌ی متن پرطنین آن واداشت.
«هفتِ» او آیا این بار در نوردیدن هفت وادی سلوک در نوشتنی به سمت رهایی و تعالی ست؟
آیا هفت نُت به کمال رسیده‌ی موسیقیِ شعر است که در مجموعه شعرهای “پیانو”، “زخمه” و “سفونی روایت قفل شده” نیز طنین خوش آهنگ‌اش گوش جان را می‌نواخت؟
مریم آذرمانی که در سه دفتر پیشین، عمدتا در قالب غزل طبع‌آزمایی کرده، این بار در قالب “مسمط”، تجربه‌های قابل تأمل دیگری را به اجرا گذاشته است.
دراین مجموعه هفت مسمط با هفت وزن متفاوت تجربه شده است:
1- مِه که سر می‌کشد به خانه‌ی من (فاعلاتن مفاعلن فعلن)؛ بحر خفیف مسدّس مخبون محذوف
2- خورشید، درخشان شده از من (مفعول مفاعیل فعولن)؛ بحر هزج مسدّس اخرب مکفوف محذوف
3- سر را از آسمان تو رد کردهام (مفعول فاعلات مفاعیلن)؛ بحر مضارع مسدّس اخرب مکفوف
4- گرچه اندازه‌ی دنیا نشده ست (فاعلاتن فعلاتن فعلن)؛ بحر رمل مسدّس مخبون محذوف
5- زمستان وحشی، سوار درختان (فعولن فعولن فعولن فعولن)؛ بحر متقارب مثمّن سالم
6- چشم را وا نکنی (فاعلاتن فعلن)؛ بحر رمل مثنّای محذوف
7- گریه به صف شد خط دریادلان (مفتعلن مفتعلن فاعلن)؛ بحر سریع مسدّس مطوی مخبون

به ویژه در مسمط سوم، تنیده قصیده‌ای ناصری، وزنی دشوار، مورد تمرین و توجه شاعر قرار گرفته است، براستی طبع آزمایی در چنین وزنی و ایجاد تناسب معنایی میان بندهای مسمط با قصیده‌ی ناصر خسرو، در عین حفظ شاعرانگی و سازمندی اثر و دوری از تصنع، امری دشوار و مستلزم احاطه بر بنیان‌های شعر متقدم فارسی ست. بی شک رو به رو بودن با شعری که بر اوزان سنگین ناصری و شعر حکمی و حکمت شعری او تکیه دارد و به خوبی از پس تخاطب با آن برمی‌آید، نکته‌ای ارزشمند است. آذرمانی با ایجاد تقارب و خویشاوندی میان فضاهای معنایی و اسلوب کلامی نو و کهن، گذشته‌ی زبان و زبان گذشته را به ساحت قرائتی امروزین می‌کشاند و با شیوه‌ی سرایش خود یادآوری می‌کند که چه ظرفیت‌هایی وسیعی از شعر کلاسیک و قوالب آن می‌تواند مورد رمزگشایی و قاعده افزایی‌های زبانی و معنایی قرار بگیرد.
تخیل در آفرینش تصاویر بدیع و استحکام و قدرت اوزان و قوافی، موید این مطلب است که اشعار این مجموعه محصول غلیان سیلان عمیق حسی و درونی شاعر است، نه کوشش او در قافیه پردازی:
حلقه‌ی ماه، آسمان را خورد
مکث کردم دهان زبان را خورد
تا سرودم روان دهان را خورد
جان به لب آمد و روان را خورد
چه کنم با جهان که جان را خورد
فرصتی شد زمان جهان را خورد
بی‌زمان باش و عاشقانه بیا..................... (هفت، ص9)
در پاره‌ای مسمط‌های این مجموعه، گویی به لحاظ معنایی یک مناظره یا گفت و گو میان بندهای پیوسته و تک سطرهای هم قافیه در پایان هر بند در می‌گیرد؛ مناظره‌ای امید و نومیدی. گفت و گویی میان خروشیدن و آرامش. شعر، به لحاظ مضمون دارای منحنی های اوج و فرود است، به این معنی که عصیان، گلایه، شوریدن و گداختن شاعر در پایان هربند بر سطرهایی سرشار از آرامش و لطافت‌های آوایی و معنایی، قرار و سکون می‌گیرد. سطرهایی که لولاهای اتصال بندهای شعرند و دانه‌های مسمط را به رشته می کشند:
خانه وابسته‌ی در بود و شکست
حرمت خانه پدر بود و شکست
مادر آیينه‌ی تر بود و شکست
خواهرم شانه به سر بود و شکست
نای فریاد نداری بپذیر

روی در، نقشه‌ی دریا، آبی
زیر پرپر زدن مهتابی
در چه فکری حسنک؟ بی‌تابی؟
زنگ تاریخ فقط می‌خوابی؟
شب نخوابیده‌ام آقای دبیر........................................( همان صفحه 28ـ 29)

لازم به ذکر نیست که رگه‌های آشکاری از عصیان در برابر پاره‌ای ناملایمات و نابه‌سامانی‌های اجتماعی، چه در غزلیات و چه در مسمط‌های مریم آذرمانی آشکارا به چشم می‌خورد.:
برای کشتن خورشید قد علم کردید
از اعتبار سرودن چقدر کم کردید
که دست خسته‌ی شاعر نمی‌تواند گفت
خیانتی که به حیثیتِ قلم کردید.................... ( سمفونی روایت قفل شده،صفحه 82)

عقربه می‌دود و زندگی‌ام پشت سرش
فرصتی نیست که تشخیص دهم تاک از تیک
مگر از برکت یک زلزله ویران شود «این
میهمان‌خانه مهمان‌کُشِ روزش تاریک» .......................(پیانو ، صفحه 32)

در «هفت» نیز مانند مجموعه‌های پیشین، زبان و بیان شاعر، نقاد، تحلیل‌گر و استوار است. این زبان و بیان در جای جای اشعار، با گذر از تاریخ شعر و تاریخ ادبیات، از ناصر خسرو، تاریخ بیهقی و شرح بردار کردن حسنک وزیر گرفته تا حافظ، سعدی، انوری، خاقانی، بیدل و ظهیر فاریابی، وضعیت‌های گوناگونی را در عرصه‌ی مناسبات اجتماعی به تصویر می‌کشد:
نسبش می‌رسد از خون به جنون
او که خون می‌خورَد از کاسه‌ی خون
غولِ کج با حرکاتی موزون
دُمش این بار بیفتد بیرون
پیِ دزدیدنِ یک تکه پنیر..........................(هفت، صفحه 29)

یا آن جا که می سراید:
خانه کوچک شده است
جای هر شک شده است
خنده شکلک شده است
فصلِ دلقک شده است
پس بخند و بگذر
[...]

چشم‌ها یک سره پوک
آستین‌های چروک
سرزمینی متروک
مرد، مشغول سلوک
از حقیقت چه خبر؟............................(همان ، صفحه 34 و 33)

در سروده‌های مریم آذرمانی به لحاظ کارکردهای محتوایی، انواع مختلفی از قبیل شعر حِکمی، غنایی، تغزلی، عرفانی و اجتماعی هرکدام از طنین ویژه‌ی خود برخوردارند:
بخت اژدهاست گاه خوش و گاه بد
کاری به قصد من نکند جز حسد
من با خِرَد خوشم اگر آن بی خرد
باید به من همیشه دهان کج کند..............(همان ، صفحه 18) حکمی

هر چه حرف است میم و نونِ من است
کینه بیرون‌تر از درون من است
بید مجنون که سرنگون من است
عشق، دیوانه‌ی جنون من است
آن چه می‌نوشد آه خون من است
سقف دنیا که بر ستون من ا ست
صبح فردا اگر بدون من است
جشن آوار می‌شود بر پا.............( همان، صفحه 10ـ9) عرفانی

آه ای نگاِه پر زده از سر بیا
این جا کسی که نیست به جز آشنا
من ماندم و نیاز به آن چشم ها
تا آن چراغ گم شده در خانه را
«روشن به سانِ ماه به سرطان کنم»..........(همان ، صفحه 23) عاشقانه

آذرمانی در این دفتر از عهده‌ی آفرینش تصاویری بدیع بر آمده است که در قالب کهن مسمط، حضور و شمایلی جذاب و امروزین دارند:
حلقه ی ماه، آسمان را خورد
مکث کردم دهان زبان را خورد... (همان، ص9)
خاصم و از عوام، عام ترم
گرچه از باد بی‌دوام ترم... (همان، ص10)
خورده‌ام شعر و استخوان شده‌ام
دنده بر دنده نردبان شده‌ام
بروید از مقام من بالا (ص11)
مزرعه خاک مشبک شده است (ص28)
و... بسیاری موارد دیگر.

شاعر این شعرها، در ادامه سنت نوجویی و دیگر شدن، با زورچپانی پاره‌ای واژه‌های مدرن به سطرها یا استفاده‌ی اغراق‌آمیز از اوزان و بازی با اعراب‌ها و تکیه‌ها، شعرش را دست‌مایه‌ی مُدهای رایج نمی‌کند، بلکه شیوه‌ای از اندیشیدن را در اثرش بازتاب می‌دهد که بی هیچ کوشش و اغراق مضاعفی، بدیع و تازه است که به تعبیر مولانای بزرگ:
از خوف و رجا، پار دو پر داشت دل من
امروز چنان شد که پَر از پار ندانم
از کار جهان کور بود مردم عاشق
اما نه چو من خود که کر از کار ندانم
جولاهه‌ی تر دامن ما تار بدرّید
می‌گفت زمستی که "تر از تار ندانم"
چون چنگم و از زمزمه‌ی خود خبرم نیست
اسرار همی گویم و اسرار ندانم
مانند ترازو و گزم من که به بازار
بازار همی سازم و بازار ندانم
در اصبع عشقم چو قلم بی‌خود و مضطر
طومار نویسم من و طومار ندانم.
-------------------------------------------
*اشاره دارد به این مصرع از ناصر خسرو: بنیاد این مبارک بنیان کنم

.................................................
این مطلب پیش از این در جلسه نقد و بررسی کتاب «هفت» در کانون ادبیات ایران ارایه شده و همچنین در فصل‌نامه شعر شماره 67 پاییز88 منتشر شده است.

شعر، به همین سادگی!

شعر، به همین سادگی! *
درباره‌ی «از خاموشی‌ها و فراموشی‌ها» سروده‌ی حسین منزوی

مریم جعفری آذرمانی

     شاعرانی که سراینده‌‌ی شعرهای مهم و فراموش‌نشدنی‌ هستند معمولا در تمام حیطه‌های نوشتاری و گفتاری موفقند، چه نثر باشد چه شعر. یعنی در زیبایی و رسایی کلام، از عهده بر می‌آیند. «حسین منزوی» اگر نگوییم در این صفت‌، تنها شاعر هم‌روزگار ماست، دست‌کم یکی از معدود شاعران‌ است. آثار او به هر شیوه و شکل نوشتاری شامل غزل و غیر غزل و مقاله و نقد و نظر ( البته آن‌هایی که با نظارت خود شاعر منتشر شده است و یکی دو موردِ معدود بعد از درگذشت شاعر) از کتاب‌های مهم شعر و ادبیات فارسی‌زبانان است. بگذریم که در میان کتاب‌هایش چند کتاب هم هست که خواندن آن‌ها برای اهالی شعر ضروری و حیاتی‌ست. زیرا اگر آن‌ها را نخوانیم یا دست کم تورق نکنیم، از برگ‌هایی از تاریخ شعر خود محروم مانده‌ایم. اما چند کتاب از همین شاعر هست که کمتر مورد توجه قرار گرفته و دلیلش هم شاید همان کتاب‌های پرخواننده‌ی دیگرش باشد که مجالی برای خواندن دیگر کتاب‌ها نگذاشته است. یکی از این کتاب‌ها «از خاموشی‌ها و فراموشی‌ها»ست.‌
     نکته‌ی قابل توجه این کتاب غیر از بخش شعرها این است که با سه گفتار زیر عنوان‌های مقدمه، پیش درآمد و درآمد آغاز می‌شود که فارغ از آن‌که دلایلی برای نوشته‌شدن سه متن برای یک کتاب وجود دارد، می‌توان گفت مثل تمام نثرهای «حسین منزوی» علاوه بر این که بسیار گیرا و خواندنی‌ست، نکته‌ها و دقت‌هایی را در شعر و شاعری بازگو می‌کند:
     «شعر اگر قادر باشد خود از خود دفاع خواهد کرد و خواهد ماند اگرنه، از گردونه بیرون خواهد افتاد و از یادها خواهد رفت» ص8
     «اگر پیام عشقی از این دفتر گرفتید به حرمت عشق که عزیزش بدارید چرا که عمری برای ستایش عشق گلو پاره کرده‌ام از روزگار «حنجره زخمی تغزل» تا ...» ص9
     «می‌دانستم که در میان کاغذ پاره‌هایم شعرهایی دارم که بی‌آنکه کاملا از دور بیرون رفته باشند، خاموشانه در نوبت فراموشی‌اند! در حالی که هر یک پاره‌هایی از وجود من و بریده‌هایی از زندگی من بوده‌اند و هنوز هم هستند و بخور که همانا پاره‌ای از گوشت من است و بنوش که همانا جرعه‌ای از خون من...» ص15
     مخاطب در این کتاب، با انواع مختلف شعری «حسین منزوی» شامل غزل، مثنوی و ... و همچنین مضمون‌های عاشقانه، اجتماعی، شخصی، عرفانی و ... روبروست. همانطور که در سه نوشته‌ی اول کتاب اشاره شده بعضی از شعرهای این کتاب شعرهایی بوده‌اند که پیش از این منتشر شده‌اند اما بعضی‌ها به دلایلی که خود شاعر آورده و شاید همه‌ی دلایل را هم ذکر نکرده، پیش از این کتاب منتشر نشده بودند، هرچند که شاعر را می‌توان تنها با یک شعر شناخت، حتا اگر معمولی‌ترین و غیر مطرح‌ترین شعرش باشد.
     بیشتر شعرهای این کتاب، این گمان را در مخاطب ایجاد می‌کند که بسیار ساده سروده شده‌اند، اما این‌گونه به ظاهر «ساده سروده‌ها»، سهم شاعرانی‌ست که می‌توانند پیچیدگی‌های کلام و معنا را در عبارت‌هایی ساده بیاورند، چنانکه هر خواننده‌ای به قدر تجربه و دقت خود، سهمی از فهمیدن آن‌ها داشته باشد.

ملال پنجره را آسمان به باران شست/ چهار چشم غبارینش از غباران شست/  از این دو پنجره اما ـ از این دو دیده‌ی من ـ/ مگر ملال تو را می‌شود به باران شست؟/ ... / ص23

از آن‌سوی فلق آمد زنِ ستاره به دست/ کنار من، منِ تاریک بی‌ستاره نشست/ چگونه شاکر آن چشم مهربان باشم/ اگر نباشم از این پس همه ستاره‌پرست؟/ ... ص75

یا کسی جز تو زیبا نبوده‌ست/ یا مرا چشم بینا نبوده‌ست/ ... ص85


...تنهاست عشق، بی‌تو و سر بر نمی‌کند/ او خویش را بدون تو باور نمی‌کند... ص120

     در تمام این شعرها، عبارت‌هایی متناسب با هم آورده شده است که شاید از بسیاری شاعران شنیده می‌شود اما او با افزودن یکی دو کلمه‌ی دیگر یا دلیلی دیگرگونه به آن‌ها تازگی داده است. این‌که این شعرها چرا دلنشین هستند شاید به این علت باشد که شاعر تمام این منطق‌ها و فلسفه‌ها و نگاه‌ها را خودش تجربه کرده است؛ تجربه در زیستنی که برای دیگرانِ غیرِ شاعر نیز اتفاق افتاده است. «حسین منزوی» یکی از انگشت‌شمارْ کسانی‌ست که به جای تمام آنانی که ذوق و هوش نوشتن را نداشته‌اند حرف زده است. در واقع منزوی شاعری مردمی‌ست انگار که از زبان همه سخن می‌گوید. تعهد او شاید همان بوده است که از استعدادش تا جای ممکن بهره بگیرد و بسیار بنویسد و بسراید و گویا خودش هم این اعتقاد را داشته و  نسبت به آن آگاه بوده است.

-------------------------------------------
* به همین سادگی: نام کتابی از منزوی‌ست

.............................

این مطلب پیش از این در هفته‌نامه‌ی ایران‌دخت، شماره 89، 12/10/88 منتشر شده است

درباره یک عبارت از یک شعر


موقعيت پايين زنانگی در عرصه زبانی

آیدین فرنگی


      زنانگی در عرصه زبانی نه تنها صاحب موقعيتی مشابه موقعيت مردانه نيست، بلكه ده‌ها دليل و مثال زبانی متفاوت را نيز می‌توان برای اثبات موقعيت نازل آن جمع‌آوری و ارايه كرد. كاركردهای زبانی‌ای كه به ستايش مرد و تقبيح زن می‌پردازند، چنان با سنن فرهنگی و عادت‌های زبانی ما درآميخته‌اند كه افراد معمولاً بدون توجه به مفهوم اصلی عبارت‌های يادشده، به شكل روزمره به استفاده از آن‌ها مبادرت می‌ورزند.   
     اگرچه به كار بردن عبارت‌ها و اصطلاح‌هایی كه در آن‌ها تبعيض، تقبيح و ستايش جنسيتی به عريانی تمام جاخوش كرده را الزاماً نمی‌توان نشانگر ديدگاه‌های جنسيتی تك- تك افراد جامعه به حساب آورد، وجود چنين تعابيری را به ناچار بايد تابعی از نگرش‌های رايج فرهنگی و فكری متكلمان آن زبان دانست. تعابيری همچون «قول مردانه»، «حرف مرد»، «مردانه ايستادگی كردن» و ... كه در كشور ما همچنان برای اطلاق به جنبه‌های مثبت امور به كار می‌روند، در پس زمينه خود نقاط مقابل اين امور مثبت را نيز ناخواسته منسوب به صفت زنانه می‌كنند. به عنوان مثال اگر تعابير «قول و حرف مردانه» نشانگر صداقت و صحت كلام باشد، «قول و حرف زنانه» نيز يا در نقطه مقابل صداقت و صحت كلام قرار خواهد گرفت يا در حالتی خوشبينانه فاقد ارزش و خنثی خواهد بود. كاركردهای فوق و ديگر تعابير مشابه اگرچه ريشه‌ای تاريخی دارند، استفاده از آن‌ها در روزگار ما عملی چندان شايسته به نظر نمی‌رسد. اما متاسفانه نه تنها چنان تعابيری به صورت گسترده توسط مردان ايرانی مورد استفاده قرار می‌گيرد، بلكه زنان ايرانی نيز برای ارزشگذاری به برخی كارهای خود، آن‌ها را موصوف به صفت مردانه می‌كنند و مثلاً ما از زبان زنی می‌شنويم: «قول مردانه می‌دهم كه ...» به بيان ديگر اين زن با به زبان آوردن جمله بالا، ناخودآگاه شان و اعتبار زنانگی را به طرز دردناكی پايين آورده است.
     در هيچ يك از عرصه‌های زبانی، واژگان به اندازه دنيای شعر و شاعری زنده و دارای اهميت به حساب نمی‌آيند. سرودن يا نوشتن شعر يعنی رسوخ به عمق معنای واژگان و گزينش دقيق و ظريفانه آن‌ها. اما اگر كاركردهای زبانی‌ای كه به شانيت مرد و حقارت زن دلالت دارند در شعر زنی جوان يافت شود، چگونه بايد به تحليل واقعه نشست؟ آيا بايد آن را به حساب بی‌دقتی گذاشت يا به حساب بينش مردمحور زن شاعر يا به حساب تنگ آمدن قافيه شعری يا به حساب كليشه‌های جنسيتی حاكم بر جامعه؟! در هر حال وقتی در نخستين شعر دفتر «سمفونی روايت قفل شده» خانم «مريم جعفری» به مصرع زير برخوردم، كوشيدم با شكی عميق به پيرامونم نگاه كنم. مصرع پايانی اولين غزل دفتر خانم "م. آذرمانی" (مريم جعفری) چنين است: «مردانه خواهم مرد اگر دختر به دنيا آمدم.».شاعر جوان ناخواسته و به احتمال قوی در پی بيان معنايی ديگر، دختر به دنيا آمدن انسانی را كم ارزش‌تر از پسر به دنيا آمدن او می‌گيرد و خوشبينانه به خود وعده می‌دهد كه اگر چه دختر به دنيا آمده، مردانه اين دنيا را ترك خواهد كرد. شاعر جوان برای بيان مفهوم مورد نظر خود به ورطه كليشه‌های جنسيتی فرو رفته و بی‌آنكه بداند جايگاه انسانی خود و ساير همجنسانش را به موقعيتی فروتر تقليل داده و به اين وضعيت مهر تاييد ضمنی‌ای نيز زده است. كمی ‌دقت نه تنها چيزی از كيفيت كار هنری كم نمی‌كند، بلكه به ارزش و ماندگاری آن نيز می‌افزايد. ما بين صدها ذهنيت و واژه و عبارت مبتنی بر تبعيض جنسيتی سرگردان مانده‌ايم. دقت فوق‌العاده تنها راه نجات از چنگ كليشه‌هاست. اگر به اندازه كافی دقت كنيم حتماً تزلزل كليشه‌های تبعيض جنسيتی را هم به چشم خواهيم ديد.

.........
یادداشت فوق در تاریخ ۱۴ آذرماه ۱۳۸۵ در روزنامه سرمایه به چاپ رسیده است


گفتگویی با مریم جعفری آذرمانی با عنوان «شعرم تلفیق احساس و استدلال است» بخوانید در: اینجا