...
از این پس وبلاگ "من شاعرم" در آدرس زیر به روز خواهد شد:
iampoet[.]blog[.]ir
از این پس وبلاگ "من شاعرم" در آدرس زیر به روز خواهد شد:
iampoet[.]blog[.]ir
مطلبی از یزدان سلحشور بخوانید در: اینجا
شرح مراسم پایانی جایزهی مستقل کتاب سال غزل را بخوانید در: اینجا
مطلبی از یزدان سلحشور بخوانید در: اینجا
نقدی بر "تریبون" سروده مریم جعفری آذرمانی،
"فصلی از جنون و اجتماع و سیاست" را بخوانید در: اینجا
بخوانید در اینجا
محمدرضا شفیعی کدکنی:
«... برای بسیاری از ما ایرانیها تازگی خواهد داشت؛ تازگی اینکه چگونه فرم غزلِ فارسیِ ما دارد به عنوانِ یک فُرم مدرن در میانِ آوانگاردترین شعرای آمریکایی همین سالها (متولّدانِ بعد از جنگِ جهانی دوم یا مقارنِ جنگِ دوم) جایِ خود را باز می کند و از آن به عنوان یک «امکان»، یک «ظرف»، و یک «قاب و قالب» ـ که میتواند بسیاری از حال و هواهای انسانِ عصر ما را در خود انعکاس دهد ـ استفاده میکنند و ما داریم در زبانِ خودمان این قالبی را که دیوان شمس تبریزی و دیوان حافظ را به بشریّت ارمغان کرده است مسخره میکنیم و میگوییم: غزل، شعرِ روزگارِ ما نیست!...»
منبع:
با چراغ و آینه، در جستجوی ریشههای تحوّل شعر معاصر ایران، محمدرضا شفیعی کدکنی، ص673
...گویند به ابتدا که آفریدگار شیر را بیافرید، مُرغان را دید که میپریدند.
گفت «شما از که میترسید؟»
گفتند «از آدمی.»
گفت «وی به شما چهگونه رسد؟»
گفتند «به ما نرسد، ولیکن ما را به زیر آوَرَد و در قفسها محبوس کند و آنگه ما را بکُشد و بخورَد.»
شیر عَجَب ماند. میخواست که آدمی را ببیند. روزی، اسپی1 را دید که میدوید، گیسوها در پیش افکنده، ناصیه2 در پیشانی آورده. گفت مگر آدمی باشد ـ که بس شگرف و بس چابک است.
گفت «ای شیر، آدمی مرا بگیرد و لجام بر سر کند و زین بر پشتِ من نهد تا بارِ وی بکشم و مرا میدواند تا کف بر دهن آورم. چون بیچاره شوم، مرا بکُشد و بخورد.»
پس، روزی، گاوی را دید. گفت «به این قُوَّت، مگر آدمی باشی.»
گفت «آدمی مرا بگیرد و گردون در گردنِ من بندد تا بارِ وی میکشم و زمینِ سخت میشکافم. چون پیر شوم، مرا بکُشد و بخورَد.»
پس، شتر را دید. گفت «مگر این آدمی باشد ـ که بلند است.»
گفت «من نه آدمیام ـ که من حمّالِ آدمیام. مهار در بینیِ من کند و بارهای وی کشم و به عاقبت مرا بخورَد.»
پس، روزی، فیلی را دید چندان که کوهی روان. گفت «تو آدمی باشی؟»
گفت «نه ـ که آدمی مرا بگیرد و بر گردنِ من نشیند و آهنی مُعَقَّف3 در پیشانیِ من افکَنَد و دماغم میکَنَد و بارهای گران میکشم تا بمیرم. استخوانِ من عاج کند و از آن تختها سازد و بر آن نشیند.»
پس، روزی، آدمی را بدید ـ شخصی نحیف.
گفت «ای بیچاره، از آدمی نمیترسی؟ خبری باز ده از آدمی که چهگونه است که حیواناتِ عظیم از وی ترسانند؟»
گفت «من آدمیام.»
گفت «تو به این ضعیفی، سلاحی نداری و چنگی و دندانی نداری. من یک تپانچه4 بر رویِ تو زنم و این همه خَلقان را از تو برهانم.»
گفت «ای شیر، نتوانی.»
گفت «چرا نتوانم؟»
گفت «من از اینجا چیزی بر تو زنم، تو از آنجا چیزی بر من زن.»
گفت «نزدیک آی ـ که میانِ من و تو دور است، دستِ من به تو نرسد.»
آدمی گفت «دستِ من به تو رسد.»
گفت «برسان!»
آدمی سنگ برگرفت، در قَلاسنگ5 نهاد و بر میانِ دو چشمِ شیر زد. هر دو چشم بیرون آمد.
شیر گفت «ای آدمی، مرا معلوم شد هنرِ تو. و آنچه حَیَوانات میگفتند راست گفتند.»
پس آدمی آمد و دنبالِ شیر گرفت و میکشید.
گفت «ای آدمی، چه میکنی؟ مگر مهار در بینیِ من خواهی کردن یا آهن در دماغم خواهی افکندن؟»
گفت «نه. تو را پوست بکَنَم و گوشتِ تو به سگان دهم.»
...
بستن بخش نظرات این وبلاگ دلایل مختلفی داشته است یکی از آنها شاید این باشد که نظراتِ دلگرمکننده کم بود و اگر هم نظراتی جدی وجود داشت بیشتر در این حد بود که مودبانه مسائلی را که مستقیما به شعر مربوط نبود! مطرح میکردند و منتظر پاسخ هم بودند و بدتر از همهی آنها نظراتی بود که در آن با الفاظ ناشایست و گاهی بیش از حد بیادبانه به نقد شخصیتی شاعر میپرداختند و اصلا امکان تایید کردن نداشتند... اما اینها را نوشتم که بگویم کسانی هم بودهاند که بسیار لطف داشتهاند و نظرات دلگرم کننده گذاشتهاند اما نمیدانم چرا فقط این نوع نظرات بود که به صورت خصوصی در وبلاگم گذاشته میشد! نظراتی که هرشاعری دوست دارد در معرض دید عموم قرار دهد اما به دلیل قید خصوصی بودن، عمومیکردن آنها درست نبود. در واقع یکی از دلایلی که بخش نظرات را بستم همین بود که حرفهای خوب خصوصی بود و حرفهای بد عمومی! حالا برای نمونه چند تا از نظرات بسیاری را که خصوصی بودهاند بدون ذکر نام نویسندههایشان اینجا میگذارم من که دلیل خصوصی بودنشان را پیدا نکردهام!
«مدتی پیش با یکی از دوستان در مورد شاعران پیش رو حرفی در میان بود که نام " مریم جعفری آذرمانی " رو به زبون آوردن به عنوان شاعری صاحب سبک و کسی که حرف های زیادی برای گفتن داره . ... سرچی کردم و به شما رسیدم . حقیقتا هنوز درگیر کاراتون هستم و دارم دونه به دونه و با حوصله تمام پستاتون رو می خونم . و باور کنید خودم رو نمی بخشم به خاطر این همه بی خبری . .. »
و
«عاشق غزل هاتونم اگرچه هنوز به کتاباتون دست نیافتم.(از کجا می تونم تهیه شون کنم؟)
از بهترین پیوندهام شدین.
مصاحبه تونم تو روزنامه خوندم...»
و
«امید دارم راهنمایی و کمکی کنید برای چاپ دفتر شعرم.....
اما من نمیدونم از کجا شروع و باید به چه کسی رجوع کنم.
اگر با توجه به وقتتان امکان راهنمایی ام را داشتید ممنون میشم.....
ایمیلم رو در بالا نوشتم....
اگر امکانش و از همه مهمتر وقتش براتون بود تا کمکم کنید میتونم نمونه شعر هایم رو در اختیارتون بذارم....»
و
«...تا تمام پست هاتون رو نخونم چیزی ندارم برای گفتن و از سر حوصله این کار رو کردم و باید بگم که شیرینی کلام شما رو نمیشه توی این مجال تنگ به نظاره نشست . . . لاجرم اگه لطف بفرمائید... از هر طریق ممکن راهی برای تهیه ی کتابهایتان نشان دهید ممنونم . . .
هر چه سعی کردم از طریق اینترنت نشد اگه ممکنه شماره حساب و هزینه مربوطه (البته با هزینه پست) را عنایت بفرمائید که اگه زحمت نباشه خودتون زحمتشو بکشید و بفرستید...
تعجبم از اینه که خیلی از کارهاتون رو در قالب sms و . . . از این ور و اون ور شنیده بودم ولی نمی دونستم که این کارها دست پخت شماست و از این بابت شرمنده»
و
«وحشتناک از شعراتون و طرز بیانتون و اوزان انتخابی تون خوشم اومد.
طوری که نمی دونم چه جوری این احساسمو در قالب واژگان بریزم...»
و
«... از شعراتون خوشم اومده. خیلی. اصلا هم تا حالا نمی شناختمتون. متاسفانه.»
و
«من یکی از دوستداران شعر شما هستم که اغلب هم توفیق خواندن کارهاتون رو ندارم.
به شکل اتفاقی اینجا رو پیداکردم وخیلی خیلی خوشحالم . وخوشحال تر از اینکه درمیان غزلسرایان خانم ،عزیزی چون شما هست».
و
«به یکی از دوستان صاحب نظر کارهایتان را معرفی می کردم که به شدت مشتاق تهیه آثارتان شد و البته همین الان هم که این مطلب را می نویسم در جستجوی دیگر آثارتان صفحات وبلاگتان را ورق می زنیم . . .»
و
....
اینها نمونههایی از نظرات خوب بودند که قید خصوصی داشتند و اسم و آدرس نویسندههایشان مشخص بود! اما نظراتی که بد بودند و قید خصوصی نداشتند اصلا نمیشد تایید کرد و هیچوقت هم نمیشود در معرض دید عموم قرار داد! هرچند که نظراتِ بد (برخلاف نظراتِ خوب) اسم و آدرس مشخصی هم نداشتند!
مریم جعفری آذرمانی
ادامه دارد...
مطلب مرتبط قبلی را بخوانید در: اینجا
هستم که مینویسم بودن به جز زبان نیست
هرکس نمینویسد انگار در جهان نیست
مریم جعفری آذرمانی
تفسیر این بیت را بخوانید در: اینجا
خانم مریم جعفری آذرمانی،
با سلام و تشکر از ارسال شعرهاتان، از خواندن آنها خیلی لذت بردم. شما تبحر فوقالعادهای در استفاده از وزنهای شعر فارسی، به طور کلی شعر کلاسیک دارید که بسیار هم غبطهانگیز است. امیدوارم در هر راهی که از نظر شعری انتخاب کردهاید، بیش از اینها حتا موفق باشید. احساس من این است که این احساس و قدرت استفاده از شیوهی کلاسیک بیان، که در عین حال به مضامین جدید میپردازد، امکان دارد، ناگهان به علت فشار مضامین جدید، به ویژه، وقتی که مضامین به صورت مرکب و مختلط فشار بیاورند، ذهن و زبان ناگهان پرش به سوی بیانهایی بکند که قالب اعتیادی را از هم فرو بپاشد، و کلِّ آن استعداد و سلیقه خود را به سوی نگارشی پرتاب کند با زمان ما نه تنها از نظر محتوایی، بلکه نیز از نظر شیوهی بیان و شکل شکوفایی از نوعی دیگر را تجربه کند. از شعرهاتان خیلی لذت بردم. دیدگاه انتقادی توأم با زاویهای از طنز بسیار خوب نشسته بود. امیدوارم در هر شیوهای که در پیش گرفتهاید، به توفیقهای بالاتر و بهتری دست پیدا کنید،
به امید دیدار کارهای آینده و با تشکر مجدد
رضا براهنی 17 آگوست 2011
گفتگو با مریم جعفری آذرمانی دربارهی شعرهای حسین منزوی
(عزیز قاسم زاده لیاسی)
(این گفتگو با کمی تلخیص در روزنامه فرهیختگان 16 شهریور 90 با عنوان "مغضوب زمانه" منتشر شده است)
1- تعریف شما از مقوله ی ((شعر)) چیست و نسبت ((غزل)) در زمانه ی اکنون با آن در چیست؟
شعر میتواند به نوعی تسکینِ دردهای ازلی و ابدی انسان باشد، شاعر به عنوان یک انسان به نمایندگی از انسانهای دیگری که شاعر نیستند، حرف میزند، اگرچه در نگاه اول فکر کردن و حس کردن کار روزمرهی تمام انسانهاست اما این شاعر است که به دلیل استعداد ذاتیاش میتواند این فکرها و حسها را در لباس کلمات، به هنر تبدیل کند. شعر به نوعی اعتراض به زندگی نیز هست. اعتراض به کاستیها و نبودنها. زندگی بر خلاف تعریف و مصداقی که برای ما دارد سرشار است از نبودن و مرگ، از بخل و حسد و کینه و درد و هر یک از اینها نتیجهی نبود چیزی است. و شاعر به این نبودنها اعتراض دارد. غزل هم همین تعریف را دارد به اضافهی اینکه شاعر باید مسلط به قالب غزل نیز باشد. البته غزل دیگر لزوما شعر عاشقانه نیست در طول تاریخ ادبیات نیز غزل صرفا شعر عاشقانه نبوده است و گاهی شعرهای اجتماعی سیاسی هم دیده شده اما امروز دیگر هر مضمون بشری شامل اجتماع و سیاست و عشق و تنهایی و... در آن وجود دارد.
2- مفروض را بر این می گذاریم که در زمانه ی نیما می زییم و با حرکت او همراه هستیم، اساساً جایگاه قالبی به نام غزل بعد از او چه معنایی می تواند داشته باشد؟ آیا در این عرصه داشته ی جامانده ای وجود داشت که انتظار احیای آن به نظر بیاید ؟در ضمن وفاداری به طریق و مسلک نیما را چطور می توان با اشتیاق به غزل پیوند زد شاید ظاهراً تناقضی در این میانه باشد، شاعری چون منزوی خود را از ارادتمندان و وفاداران نیما می داند که اتفاقاً شعر ماندگاری از او به طریقه ی نیمایی در حافظه ی ما نیست اما در غزل تا هر چقدر دلمان بخواهد...
حسین منزوی در مقدمهی «از شوکران و شکر» میگوید: « پذيرفتن نيما به اين معني نيست كه شاعر، خود را مقيد كند كه در قالب نيمايي شعر بنويسد، چه اين خود قيد ديگري است و نيما هرگز چنين نميخواست. ارج كار نيما در اين است كه ارزشهاي نيكوي گذشته، در شعرش نفي نشد. نيما دريچهاي ديگر به روي شعر فارسي گشود و گرچه، اين دريچه در لحظهاي گشوده شد كه شعر فارسي، به راستي خناق گرفته بود، اما اين هرگز به آن معني نبود كه بايد همة دريچههاي ديگر بسته شود. مگر نه اينكه شعر، آزادي است و مگر نه اينكه مقيد كردن شاعر در يك قالب، گيرم، قالب آزاد، خود به نوعي ديگر، سلب آزادي از شعر است؟» یک برداشت از این حرف منزوی میتواند این باشد که خودِ منزوی توانایی غزلگفتن به زبان روزگار خود را داشته است و بین غزلگفتن و لحاظ کردن نوآوریهای نیما تضادی نمیدیده است، در واقع بسیاری از غزلهای حسین منزوی در تعریف شعر نو قرار می گیرد و این به خاطر توانایی منزوی در گفتن به شیوهی امروزی است اگرچه او این شعرها را در قالب غزل سروده است. بسیاری از غزلهای او را به هیچ وجه نمیتوان از مقطعِ تاریخی او جدا کرد مثلا تصویری که از معشوق زن ارائه داده یا تنهاییهای انسان امروزی یا مسائل اجتماعی انسان امروز را در شعرهایش بازگو کرده و فقط قالب شعرش غزل است و باید دید که چقدر در معرض نقد و ایرادهای دیگران قرار گرفته است که برای غزلگفتنش ناچار این توضیح را داده که نسل بعد از نیما را قانع کند. به هرحال غزل وجود دارد و اگر در مقطعی از تاریخ شعر فارسی، غزل شکوهمندی نبوده است دلیلش این است که کسی نبوده تا بار سنگین این امانت را به دوش بکشد یا اگر بوده شاید موقعیتی برای ابراز این توانایی نداشته است وگرنه خودِ غزل فقط یک شکلِ نوشتاری است و اگر کسی حرفی داشته باشد چه بسا با ذهنی موزون و منظم بهتر بتواند حرف بزند، اگرچه ممکن است غزل در طول تاریخ شعر، در مقاطعی متوقف شود یا به تکرار برسد ولی همیشه بعد از این توقف و تکرار غزلسرایی آمده و به غزل روح تازهای داده است.
3- برخی از ناقدان همچون ... اساساً امکان زایش در قالب های کهن را میسر نمی دانند و از این رو رسیدن به افق های تازه و نوآوری را نیازمند ((مخاطب خاص)) می بینند و مخاطب شاعرانی چون منزوی را « مخاطب عام » می دانند این دیدگاه تا چه اندازه درست است ؟
همیشه برایم سوال بوده است که چرا برای اثبات وجود غزل باید به کسانی که توانایی غزل گفتن ندارند مراجعه کرد. برای اثبات وجود جواهر باید به جواهر فروشی رفت نه به دکان سمساری.
مخاطب منزوی مخاطب عام و خاص است. و برخورد خواص با عامه فرق دارد. خواص نکتهسنجیهای شعری و اندیشهای منزوی را بهتر درک میکنند. چون عامه مردم ممکن است شعر را به صورت صرفا ذوقی و تفننی بخوانند اما خواص دقت بیشتری دارند و به همین دلیل هر چه شعر دقیقتر باشد بیشتر از آن لذت میبرند. به عنوان مثال یک هنرمند جواهرتراش قطعا بهتر از کسی که برای اضافهکردن به تجملاتش وارد جواهرفروشی میشود قدر هنر را میداند.
شاعرانی که فقط مخاطب خاص دارند در واقع اصلا مخاطب ندارند. اما از یک طرف باید گفت که چطور است که منزوی مخاطب عام دارد اما هنوز برای مردم به اندازهی شاملو شناخته شده نیست و بیشتر، اهالی ادبیات و مخاطبهای خاص او را میشناسند؟ چون به دلیل وضعیت تاسفبار نشر و تبلیغ و وجود تنگنظریهای معمول شعر منزوی هنوز زمان میخواهد تا به مردم برسد. البته برخی از شعرهای او که اعتراض به کائنات است شاید خارج از ظرفیت جامعه باشد و در جوامع بسیار آزاد هم نتوان آن را تبلیغ کرد اما گزیدهای از شعرهای او را میتوان در معرض عموم گذاشت. در واقع غزلهایی از او هست که در اکثر بیتهای آنها اعتراض جدی به کائنات وجود دارد از جمله:
در این مدار که هم ماه جز غریبی نیست.../ نشان به نام خود ابلیس زد جبین مرا../ فرود آمدم از بهشتت در این باغ ویران خدایا.../ و...
منزوی از حمایت دولت برخوردار نیست و جالب اینکه بخشی از جامعهی ادبی که خود از حمایت دولت برخوردار نیستند با علم کردن شاعرانِ متوسط همواره او را در محاق قرار دادهاند اما طول زمان تا همین حالا هم ثابت کرده است که روز به روز به مخاطبهای منزوی اضافه میشود. در واقع او هم مخاطب خاص دارد و هم مخاطب عام.
4- تعریف و تلقی شما از مفهوم «زبان » در شعر چیست ؟ گاهی زبان و گفتار در هم تنیده معنا میشود، از نظر شما شاخصه های زبانی غزل منزوی که آن را از سایر غزلسرایان متمایز می سازد کدام است ؟
زبان در شعر، زبان روزمرهی خود شاعر است فقط کمی هنریتر. شاعر در لحن و بیان و محاورات روزمرهاش هم گاهی جملههای متفاوت و معترضگونهای به کار میبرد حالا همینها را با اندیشه و حس خود در شعرش به صورت هنرمندانهتر وارد میکند و حسین منزوی در این میان به دلیل صراحت بیانش در گفتگوهایی که با جامعهی شعری و دوستان و نزدیکانش داشته و همچنین به دلیل حاضر به جواب بودنش، در شعرش نیز همانگونه معترض و حاضر به جواب است. در واقع شعر همان احساسات و اندیشههایی است که شاعر در طول زندگیاش دارد و گاهی آنها را به صورت هنر شعر عرضه میکند و تمایز او در همین صراحت است و اینکه او با شعر به صورت سیاستمدارانه برخورد نکرده است و به چیزی متوسل نشده تا شعرش را بیشتر مطرح کند. با وجود اینکه بیشتر و قویتر از بقیهی همروزگارانش شعر سیاسی اجتماعی دارد، اما سرمایهی او فقط شاعریاش بوده، نه اداهای سیاسی و دغلکاریهای غیر شاعرانه.
5- نوآوری های منزوی در شعر بیشتر بر محور عمودی شعر استوار است یا محور افقی ؟
به دلیل توانایی منزوی در ارائهی تک بیتهای موفق، نمیتوان شعر او را فقط بیت محور دانست، بلکه در بسیاری از شعرهایش ما نیازمند خواندن تمام شعر هستیم. یعنی با وجود اینکه مثلا یک بیت او را حفظ هستیم اما در بسیاری موارد غزلهای کاملی از او را حفظ کردهایم و این خود به زبان ساده نشاندهندهی این است که هم در محور افقی این کار را انجام داده هم در محور عمودی. مثلا غزل «ماه و پلنگ» یا غزل «مرد خاکستری» یا «زن جوان» یا «مرا ندیده بگیرید» یا خیلی غزلهای دیگر... اینها همه دارای نوآوریهای زبانی و تصویری و اندیشهای هستند هم در تکبیتها و هم در کل غزل، و چون مخاطب گاهی بیتی از آنها را زمزمه میکند و گاهی تمام غزل را، نشان میدهد که او در هر دو محور این کار را انجام داده است.
6- غزل دارای تاریخچه ی معین و در عین حال مضامین مشخص است، اغلب حال و هوای غزل مسئله ی عشق و هجران و فراق است و تا حدودی کمتری هم رویکرد اجتماعی داشته است. حال میخواستم بپرسم منزوی اساساً چه اندازه بر اساس مضمون های پیشین توانسته زبانی تازه را برای آنها برگزیند و چه ا ندازه در این زایش زبانی از مضمون های تازه بهره برده است ؟
منزوی اولین غزلسرایی است که با بسامد بالا، زن را با تمام خصوصیاتش به عنوان معشوق وارد غزل کرده است. پیش از او هم کم و بیش این کار انجام شده بود اما منزوی بسامد آن را افزایش داد و در واقع آن را به نام خود ثبت کرد. ولی در مورد غزلهای اجتماعی نیز باید گفت که منزوی غزل سیاسی اجتماعی هم بسیار دارد در واقع او چه در عشق چه در اجتماع چه در تنهایی و... زبان مردم روزگار خود است و به همین دلیل بسیاری از مضمونهایش نیز مصداقهای امروزی دارند و نمیتوان آنها را در دورههای دیگر غزل فارسی دید.
7- در مقام مقایسه غزلسرایی منزوی چه تفاوتی با غزل شاعرانی چون خانم بهبهانی و ابتهاج دارد ؟ من منظورم نمره گذاری غزل این بزرگان نیست، بیان ویژگی ها و تمایزها است ؟
غزل منزوی خصوصیتهای غزل این دو شاعر را دارد و علاوه بر آن خصوصیتهای منحصر به فرد هم دارد. هر کدام از این دو شاعر یکی دو خصوصیت مشخص دارند ولی غزل منزوی علاوه بر اینها خصوصیت نوآوریهای زبانی و اندیشهای را نیز دارد. در غزل بهبهانی شاخصهی مهم ارائهی وزنهای جدید است نه لزوما اندیشهی منحصر به فرد یا غزل ابتهاج موسیقی کلماتش را بیشتر به رخ می کشد تا اندیشهی جدید. همهی این ویژگیها را منزوی هم داشته ( علاوه بر ویژگیهای بیشتر و بدیعتر) اما گاهی به دلایل سیاسی و گاهی به دلیل عجین شدن با موسیقی سنتی (خوانده شدن غزلهای بعضی غزلسرایان به وسیلهی خوانندگان مشهور)، عجیب نیست که غزل این دو برای مردم شناختهشدهتر از غزل منزوی باشد. علت اصلی تمایز غزل منزوی از دیگر غزلسرایان همروزگار او در بازگویی اندیشهی خاص و طرح مسئلههای جدی ازلی ابدی یا اجتماعی در ذهن مخاطبان است. او در بسیاری از شعرهایش مسئلههای اساسی در حوزهی اندیشهی بشری مطرح میکند مثلا:
کسی نگفت نسیم از تبار طوفان است/ وگرنه غنچه کجا مشت بسته وا میکرد... بهار نیز که با خون گل وضو میساخت/ هم از نخست به پاییز اقتدا میکرد... یا
خزان به قیمت جان جار میزنید اما/ بهار را به پشیزی نمیخرید از من... یا
نسیم نیست نه بیم است بیم دار شدن/ که لرزه میفکند بر تن سپیداران... و ...
به نظر میرسد که منزوی ذاتا یک اندیشمند در حیطهی مسائل بشری بوده و شاعر بودن فقط بخشی از ذهنیت اوست و وسیلهای برای ابراز حرفهای متفاوت او بوده.
8- این تفاوت با محمدعلی بهمنی را چگونه می بینید ؟
محمد علی بهمنی در واقع در مقام دوم قرار می گیرد یعنی بالاتر از ابتهاج و بهبهانی، هر چند که از لحاظ سنی و نسلی با هم کمی فرق دارند اما به دلیل فاصلهی زمانی طولانی حضور این شاعران، میتوان به نوعی آنها را همدوره دانست. بعد از منزوی، درصد نوآوریهای بهمنی بیشتر از غزلسرایان همدورهاش بوده، یکی از تفاوتهای شعر بهمنی با منزوی این است که بهمنی شاعری آرام و معتدل است ولی منزوی معترض و بیقید، اندیشهها و احساساتش را ابراز کرده است.
9- با توجه به این صحبت ها حال ایشان شاعر سنتی است یا مدرن و یا شاعر دوران گذار ؟
منزوی در بعضی از شعرهایش شاعر سنتی است حالا ممکن است در حد یک غزل کامل باشد یا در حد تکبیتها مثلا:
ای بهار خانگی گل با تو کی همسنگ خواهد شد/ حسن یوسف نیز پیش حسن تو کالای بازاریست...
در بعضی شاعر مدرن:
میآمد از برج ویران مردی که خاکستری بود...
و در بعضی شاعر دوران گذار:
ببین چگونه غمت پشت من شکست ببین/ غروبوار طلوعم به خون نشست ببین....
البته این تقسیمبندی دارای توالی نیست بلکه در هر مقطعی میتواند هر سه مورد را دارا باشد. در واقع تفاوت بین این سه دوره برای منزوی، قاعدتا باید لحظهای و کوتاه باشد مثلا فرض کنیم یک روز شعر مدرنی گفته اما فردایش یک شعر سنتی گفته است چون حالهای متفاوتی داشته. شاید، هم در ابتدای شاعریاش این دورانها را داشته باشد هم در اواخر شاعریاش، در واقع این میتواند طبیعت واقعی یک شاعر غزلسرا باشد که هم به زبان پیش از خود مسلط باشد و در آن حال و هوا غزل بنویسد هم به زبان روزگار خود و در این رفت و برگشتها دوران گذار خود را طی کند.
10- با توجه به جایگاه فاخری که منزوی در غزل از آن برخوردار بوده به گونه ای که استاد شفیعی کدکنی او را بزرگترین غزلسرای 400 سال اخیر می داند چه عواملی باعث میشود موصوف منزوی تا این اندازه در زندگیش بدان صفت نیز آمیخته و آغشته باشد و حتی اهالی شعر نیز او را پس از مرگ دریافتند؟ مسئله این است که چه با غزل او موافق باشیم و چه مخالف، عظمت او را در این حوزه نمی توانیم منکر شویم، اما راز این مهجوری تا به این اندازه در چیست ؟چرا توجهات جامعه ی شعری در زمان حیاتش به او تا به این اندازه کم بود ؟
جامعهی شعری همواره به دلیل کثرت سیاهیلشکر قدر شاعران متفاوت را ندانسته است به این دلیل که اگر بخواهد منزوی را در جایگاه واقعی خود نگاه کند، مجبور است چند نفر را حذف کند. و البته شاید بشود گفت که بزرگ داشتن چند شاعر غزلسرای هم دورهي حسین منزوی، از سوی جامعهی شعری سرپوش گذاشتن روی شعر او بوده است مثلا انتشاراتی که از حسین منزوی مجموعه اشعار منتشر کرده از بسیاری دیگر هم مجموعه آثار منتشر کرده است اما دریغ از شناختنامهای یا نمایهای مختصر که در آخر کتاب داشته باشد، باید در به در دنبال غزل موردنظرت بگردی (چون به یک فهرست غیرالفبایی بسنده کردهاند) اما برای چند مورد از مجموعه آثاری که خودم دیدهام از خصوصیترین مسائلی که میتواند به مطرح شدن شاعر مورد نظر کمک کند دریغ نشده است.
11- می توان غزلیات منزوی را بر حسب محتوا یا زبان دوره بندی خاصی کرد ؟
بله میتوان این کار را کرد چون او در مورد بسیاری از مسائل انسانی شعر دارد.
12- نکته ی جالب توجه در غزل منزوی این است که او شخصیت عاشق پیشه ای است در شعر اما در آن غزل معروف خود ((شاعر تو را زین جمع نا اهلان کسی نشناخت)) منزوی بیشتر سراغ شاعرانی رفته که مغضوب زمانه ی خود بودند و شاید آن عاشق پیشگی چندان در آنها مطرح نباشد، شاعرانی چون نسیمی حروفیه، قره العین، خسرو گلسرخی، فرخی یزدی و حتی حافظ ،این روح طغیانگر منزوی چگونه پوشیده مانده است در میانه ی غزل های عاشقانه اش ؟
خود منزوی نیز مغضوب زمانهی خود بوده. البته در انتهای همان شعرش هم از عشق میگوید: هر کس رسید از عشق ورزیدن به انسان گفت/ اما تو را ای عاشق انسان کسی نشناخت. در واقع عاشقپیشگی حسین منزوی عشق به انسان است. علاوه بر شعرهای عاشقانهاش ،شعرهای اجتماعی سیاسی او نیز ناشی از عشق او به انسان است.
13- درباره ی شعرهای آزاد منزوی و میزان ارزش و اعتبار آن چه نظری دارید ؟
کسی که غزل میگوید و غزل خوب میگوید در تمام حیطههای نوشتاری نیز تواناست فقط بحث بر سر این است که تجربه کند به هر حال اگر منزوی نمایشنامهنویس هم میشد نمایشنامهنویس متفاوتی بود، زیرا زبان و اندیشهی متفاوتی داشت و تجربهاش اگر فقط در یک چیز خلاصه میشد قطعا آن را به کمال میرساند. اگر چه او شعرهای غیر از غزل نیز گفته است و خوب هم گفته است اما تجربهی اصلیاش در غزل بوده و آن را به کمال رسانده است.
14- به گمانم غزل به شکل محاورانه با حسین منزوی جان گرفت، در مورد ویژگی این غزل ها کمی برایمان صحبت کنید.
سوال شما را اینگونه میشود تکمیل کرد که اگر منظور صمیمیت زبان منزوی باشد که در بسیاری از غزلهایش وجود دارد و در ترانههایش هم به شکل محاورهای موجود است باید گفت محاوره در واقع همان گفتگویی است که هر روز مردم در درددلها و برخوردهای اجتماعیشان با هم دارند و همانطور که گفتم شاعر توانِ هنرمندانه بازگو کردن اعتراضها و کاستیها را دارد و این عجیب نیست که منزوی با وجود زبان فاخرش، صمیمی هم به نظر برسد. مثلا: «کسی از آن سوی ظلمت مرا صدا میکرد/ که بادبادک خورشید را هوا میکرد» یا «مرا ندیده بگیرید و بگذرید از من» یا «حاصل جمع آب و تن تو، ضربدر وقت تن شستن تو/ هر سه منهای پیراهن تو، برکه را کرده حالی به حالی» یا در ترانههایش که در اصل به زبان محاورهای گفته است: «نمیشه غصه ما رو یه لحظه تنها بذاره» یا «چشماتو وا کن که سحر، تو چشم تو بیدار بشه».
15- ترانه های منزوی هم حال و هوای خاصی دارند به عنوان آخرین سوال درباره ی سبک ترانه سرایی حسین منزوی و مقایسه ی او با ترانه سرایان هم روزگارش چه نظری دارید ؟
همانطور که گفتم کسی که غزل خوب میگوید در دیگر شکلهای نوشتاری نیز موفق است و در این میان ترانه به دلیل نزدیک بودنش به قالبهایی مثل غزل، برای منزوی نیاز به تجربهی بسیار هم نداشته فقط کافی بوده که همان زبان جدی و رسمی غزلش را به محاورهای تبدیل کند و به همین دلیل ترانههای او نیز متفاوت بود. همین الان هم اگر رصد کنیم میبینیم که اکثر ترانهسرایان موفق روزگار خودمان، در اصل غزلسرا بودهاند و بعد فقط روی ترانه متمرکز شدهاند و ترانههای متفاوتی ارائه دادهاند. به هر حال درصد توجه منزوی بیشتر روی غزل بوده و از این روست که بیشتر به عنوان غزلسرا مطرح است.
نگاهی به «۶۸ثانيه به اجرای این اپرا مانده است»
سرودهی مريم جعفري آذرماني
یزدان سلحشور
پرندهاي كه پر گرفت اما نشست!
خب، با انتشار پنجمين مجموعه مريم جعفري آذرماني، حالا ديگر ميتوان به نگاه دقيقتري نسبت به موقعيت «غزل او» در روند «غزل دهه ۸۰»، ارتقاي كيفي شگردها و رويكردهايش، همچنين جاگيري او در صف «چهره»هاي غزل معاصر رسيد.
تقريباً همه ميدانيم كه غزل اين شاعر متولد ۱۳۵۶، از تأييد ضمني غالب دستاندركاران غزل امروز برخوردار است و در مواردي هم اين تأييد ضمني به تأييد و حمايت علني بدل شده مثل مهر تأييدي كه محمدعلي بهمني بر غزل آذرماني زده و البته حسادت برخي همنسلان و در واقع رقباي نسلي او را برانگيخته. واقعيت اين است كه چه در ميان موافقان آثار اين شاعر جوان جاگيري كرده باشيم و چه در ميان مخالفانش، نه ميتوانيم تأثيرپذيري «غزل دهه ۸۰» از غزل او را انكار كنيم نه البته خودمان را قانع كنيم كه با غزلسرايي شش دانگ روبهرو هستيم كه قدرت جذب كليه مخاطبان از عام گرفته تا خاص و منتقد را به شعر خود بخشيده.
«۶۸ثانيه به اجراي اين اپرا مانده است» در پايان سفر دههاي شاعر و پس از زخمه، هفت، پيانو و سمفوني روايت قفل شده، منتشر شده است و لااقل، من به شخصه انتظار داشتم كه انتشارش نه فقط به ارتقاي جايگاه شعري شاعر از منظر نقد ادبي كمك كند كه به ارتقاي جايگاه او در جامعه ادبي و مخصوصاً در پيشگاه مخاطبان عام بينجامد اما...
غزلهاي اين دفتر، يكجورهايي يادآور غزلهاي آغازيني هستندكه اوايل دهه پنجاه، از ذهن و زبان و قلم منزوي و صادقي و بهمني و رجبزاده، تراويدند و توانستند نهتنها نوگرايان را مجذوب خود كنند كه جايگاه و پايگاهي هم براي اين نوع غزل، در جامعه شاعران سنتگراي آن دوره فراهم آورند؛ خب از اين نظر، ميشد انتظار داشت كه همان اتفاق براي اين دفتر هم بيفتد چون شعرهاي اين دفتر هم، هم بستگي و وابستگي دارند به رويكردهاي هزارساله كلاسيك و هم پرند از ارجاعات متني و فرامتني به زمانه و تاريخ و زيستكرداري شاعر؛ پس چرا آن اتفاق نهايي كه بايد با اين كتاب رقم ميخورد و نهتنها غزل ۸۰ را به نام اين شاعر سكه ميزد كه آوازهاش را به گوش غزلخوانان كلاسيك ميرسانده رقم نخورد؟ به گمانم همهچيز مهيا بود و كتاب «زخمه» اين انتظار را برانگيخته بود كه مريم جعفري آذرماني اكنون به آن اندازه از آمادگي ذهني و شگردي و جامعهمحور و مخاطبمحور برخوردار است كه كتاب بعدياش، ضربه نهايي را فرود آورد و قلعه قلوب مخاطبان عام را به تصرف خود درآورد؛ شايد يك اشتباه محاسباتي و البته عقلايي، باعث اين شكست شد؛ اين اشتباه كه سال وقوع اين اتفاق، حتماً بايد همان واپسين سال دهه ۸۰ باشد پس بايد شتاب كرد و هرچه نيرو در دسترس است، به آوردگاه آورد! بله! «شتابزدگي» دخل اين پيروزي را آورد! «شتابزدگي»،جهان اين كتاب را «كوچك» كرد در واقع «جهاننگري حداقلي»، پاشنه آشيل اين كتاب و اين شاعر شد و «من»هاي روايتگر اين دفتر نتوانستند تا آن حد متكثر شوندكه به استعارهاي از «او»ها، «تو»ها و «آن»ها بدل شوند. آذرماني، محتملاً درساش را به مرحله فارغالتحصيلي نرسانده و غافل مانده از دلايل سه افول تاريخي شاعران در سدههاي پاياني سبكهاي خراساني، عراقي و هندي. «منگرايي مفرط»، مخاطبان را از گرد شاعران مستعد اين سدهها پراكند. همان اتفاق را در دهههاي اخير و ميان واپسين شاعران سبك نيمايي هم شاهد بوديم. [لااقل، اين يكي را كه به چشم خود ديده بود، نديده بود؟]
«۶۸ ثانيه...» البته كتابي خواندني است با برخي خصوصيات خوب و تازه و در جدال با نقد ادبي معاصر، از نمره قبولي هم برخوردار است اما همه اين امتيازات نميتوانندجبراني باشند براي شكست بزرگ شاعر. «۶۸ ثانيه...» همان جايگاهي را در روند شاعري مريم جعفري آذرماني دارد كه فتح مسكو براي ناپلئون؛ [يك پيروزي كمهيجان كه آغازي بر زنجيره شكستهاي بعدي بود!] با اين همه، شاعر اين غزلها از يك امتياز برخوردار است كه ناپلئون نداشت؛ هنوز سرماي روسيه [بخوانيد: زمانه!] آغاز نشده و او فرصت دارد در رويكردهاي استراتژيك خود تجديدنظر كند. باور كنيد نميخواهم چند سال بعد درباره «واترلو»يي بنويسم كه اين شاعر در آن گير كرده است!
تجميع موفقيتها براي...شاعر در اين مجموعه، سعي دارد پلي بزند بين دستاوردهاي شعر هزارساله و تحولات غزل نو در ۴ دهه اخير.
مريم جعفري آذرماني، پس از موفقيت مجموعه «زخمه» ، براي تجميع موفقيتهايش در دهه ۸۰، به اين دفتر رسيده و مخاطبان خود را مشتاق كرده كه سرانجام تلاشهايش براي فتح قلعه قلوب مخاطبان عام نتيجه بخشد.
مداد اگرچه فقط كار ميدهد دستم
ولي ميان من و او، منم كه نشكستم
صداي جيغ تراشش كلافهام كرده
ولي هنوز غزل مينويسم و هستم
غزل تويي كه فقط ايستاده بايد گفت
هميشه شاهد من بودهاي كه ننشستم...
سكته، سكته است چه مليح چه قبيح!معمولاً از شاعري با موفقيتهاي آذرماني و البته برخوردار از تأييدات چهرهاي چون محمدعلي بهمني، انتظار ميرود كه از برخي ايرادات موسيقايي و عروضي بپرهيزد اما در «۶۸ ثانيه...»، «سكتههاي مليح» [كه حتي به روايت «المعجم» هم ايراد است چه رسد به رويكردهاي جديد موسيقايي معاصر] چندان هم كم نيستند.
به نظر ميرسد كه در مواجهه با «سكته مليح» بايد آثار حافظ و سعدي، معيار اين شاعر ميبودند نه اغماضهاي برخي استادان سنتگراي معاصر [كه در تنگي قافيه، استناد ميكنند به برخي نسخ پر ايراد غزليات حافظ و به اعتبار ابياتي ناقص كه نسخه سلامتشان در دسترس است، ميخواهند «سكته مليح» را تئوريزه كنند!].
گريز از «جمع استعاري»
«منگرايي» يا «من راويگري»، از مشخصههاي اصلي «غزل»، نهتنها در «پارسي» كه در ديگر زبانهاست با اين همه آن آثاري كه از «گرد» زمانه، به سلامت جستهاند و به نسلهاي بعد رسيدهاند همانها هستند كه اين «من» را از «فرديت» رهاندهاند و به يك «جمع استعاري» بدل كردهاند. يك فرد، تنها يك «فرد» است، «جمع» نيست و اگر بخواهد صرفاً بر محور فرديت خود به روايت جهان بپردازد [به روايت قدما، خود را ببيند و جهان را نبيند] نميتواند از بلاياي تخريب تاريخي در امان بماند و خيلي زود، در ذهن جمعي مردماش ناپيدا ميشود و گاهي ، حتي در تذكرهها هم جايي نخواهد داشت. آذرماني در «۶۸ ثانيه...» بدجوري دلمشغول اين فرديت است.
......................................................................
این مطلب پیش از این در روزنامه ایران ۲۰/۲/۹۰ منتشر شده است.
کورش صفوی:...
و اما از ما بهتران را ببینید که گروهی انگلیسی را زبان علم میدانند و ترجیح میدهند به هنگام صحبت در مورد زبان فارسی نیز از انگلیسی مدد بگیرند، گروه دوم «تراجع، متعلم، عجالتاً، متفق القول، مستمسک، اختلاط، مستفاد و سرادق» را میپسندند و گروه سوم در مقابل اینان قد علم کردهاند و از «سانبانگ، ترانهی، آلشمیزان، آدیله، درسازگان، اندروار، همجوهیده، فرولایهحسگانی، استنیدگار، آپاژیرنده» برای نشان دادن توان فارسی سود میجویند.
و در این میان ما ماندهایم و دلشکسته از هر سه گروه که آن یکی عروس فرنگی به خانه آورده و دومی مادربزرگش را به میدان کشانده و این سومی دست از سر امواتمان بر نمیدارد. و در این احوالیم که مترجمان از راه میرسند، در رابطه با موضوعات حرف میزنند؛ به گفتگو مینشینند؛ میروند که از مسابقه تصویری داشته باشند؛ میخواهند سقف قیمتها را پائین بیاورند؛ زبان فارسی را بهسختی دوست دارند؛ روی ادبیات کار میکنند و مبحثی جدید در زبان فارسی باز میکنند و امان از دست اینان که انگار زبانشان فارسی و فکرشان انگلیسی است و مرا به یاد شام عروسی میاندازد که میهمانان ظرف بستنی را روی خورشت خالی میکنند از ترس آنکه مبادا رندان زودتر به حساب بستنی برسند و سر اینان بیکلاه بماند.
و تمامی رنج بدان خاطر که از فرهنگمان دور ماندهایم. از روح زبانمان فاصله گرفتهایم و به حساب آنکه فارسی را از مادر به ارث بردهایم، بدنبال آموختنش نرفتیم. و وای بر ما که چنینیم.
برگرفته از کتاب «هفت گفتار دربارهی ترجمه» ـ نوشتهی دکتر کورش صفوی ـ ص 79
"انسان وقتی مدتی را در مصائب طولانی بگذراند کم کم به نظر او میرسد که همه چیز با او نامساعد است. همه چیز برای نیست کردن اوست. حتا فرض میکند که نزدیکترین دوستان او هم با او ترک علاقهی محبت کردهاند."ـ برگرفته از نامههای نیما ـ
...........................................................................
برای نیما یوشیج:
گرچه آوردهام تابِ فرزانگی
خستهام میکند شغلِ دیوانگی
میشناسم کیام باز ناراضیام
خانهی ابریام رو به ویرانگی
حسرتِ پا شدن فکرِ نیما شدن
در گلو جا شدن، نای افسانگی
نامهای بیصدا آشنایم کجا
کُشت آخر مرا، غربتِ خانگی
ببرِ مازندران، توی بیشه، نهان
میکِشد همچنان، درد بیگانگی
مریم جعفری آذرمانی
محمدرضا شفیعی کدکنی:
من مانند Julien Benda که در نیمهی اوّلِ قرن بیستم از خیانت روشنفکران The treachery of the intellectuals سخن به میان آورد نیستم و قصد توهین به هیچ روشنفکر راستینی را ندارم. از میرزا فتحعلیِ آخوندزاده و میرزاآقاخان کرمانی بگیر و بیا تا سیدحسن تقیزاده و ارانی و بهار و نیما یوشیج و صادق هدایت و ذبیح بهروز؛ ولی در مجموع آنها را به دو گروه تقسیم میکنم:
الف) روشنفکرِ «نمیخواهم»
ب) روشنفکرِ «چه میخواهم»
متأسفانه، جامعهی عقلگریز ما همیشه به «روشنفکرانِ نمیخواهم» (امثال صادق هدایت) بها داده است و از روشنفکرِ «چه میخواهم» (امثال سیدحسن تقیزاده و ارانی) با بیاعتنایی و گاه نفرت یاد کرده است. ولی آنها که سازندگان این سرزمیناند بیشتر همان «روشنفکرانِ چه میخواهم»اند چه ارانی باشد چه تقیزاده. در ایران برای این که شما مصداقِ روشنفکرِ «نمیخواهم» شوید کافی است که از مادرتان «قهر کنید» و بگویید «خورشت بادمجان را دوست ندارم» و یک عدد رُمان پُستمُدِرْنِ کذائی و یا چند شعرِ جیغ بنفشِ بیوزن و بیقافیه و بیمعنی («اَحْمدا»ی مُدِرْن) هم در این عوالم مرتکب شوید و به تمام کاینات هم بد و بیراه بگویید و دهنکجی کنید. ولی روشنفکرِ «چه میخواهم» شدن بسیار دشوار است و «خربزه خوردنی» است که حتی پس از مرگ هم باید «پای لرز» آن بنشینید. و از نکات عبرتآموز، یکی هم این که فرنگی جماعت نیز، برای روشنفکران «نمیخواهم»ِ ما همیشه کف زدهاند!
برگرفته از کتاب «زمینهی اجتماعی شعر فارسی»، دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی، زیرنویسِ صفحهی 402
دربارهٔ شعر «مریم جعفری آذرمانی»
به مناسبت انتشار مجموعه «۶۸ ثانیه به اجرای این اپرا مانده است»
دوم اینکه، طبیعی است هر هنرمندی بیتردید بهرهای از خودشیفتگی دارد. قدری خودشیفتگی و میل به جلوهگری اگر چاشنی کار هنرمند نباشد شاید در خلق و ارائهٔ کارهایش به مشکل بر بخورد، اما این خودشیفتگی اگر از حد نرمال آن فراتر برود کار دست هنرمند میدهد. فکر میکنم که حضور و جلوهگریهای شخصی مریم جعفری در غزلهایش بیش از اندازه است. تکرار گاه و بیگاه نام شاعر فقط در بعضی از غزلهایش پذیرفتنی است و در بسیاری از آنها وجهی ندارد. ادامه این کار غزل های او را ابتذال میکشاند و از کیفیت آنها میکاهد.
.................................................................................
این مطلب پیش از این در نشریه فیروزه ۱۱ اسفند ۱۳۸۹ منتشر شده است.
مطلبی درباره کتاب "68 ثانیه به اجرای این اپرا مانده است"
با عنوان "پرندهاي كه پر گرفت اما نشست!" بخوانید در: اینجا
اميرحسين نيكزاد
....................................................................................................
این مطلب پیش از این در روزنامه تهران امروز (۱۶ آبان ۱۳۸۹) منتشر شده است.
وقتی نفس را میکشم حتما هوایم هست
نقّاشِ هستی هستم و هستم که جایم هست
قلبم اگر، روحم اگر آتش گرفت امّا
در فرصتی خاکستری، سلولهایم هست
پایینِ آن جا که شما هستید جایی نیست
بالای این جایی که من هستم خدایم هست
تا مدّعی باشید تا افسرده من باشم
عمری دعا کردید امّا ادّعایم هست
دیر آمدید و زود میخواهید برگردید
ای آشنایان، دشمنِ دیرآشنایم هست
یادِ حسینِ منزوی بیوقفه میگوید
فریاد را تمرین کنم وقتی صدایم هست
مریم جعفری آذرمانی
...........................................................................
- مطلبی از مریم جعفری آذرمانی درباره نصرت رحمانی با عنوان "من هیچکارهام، یعنی که شاعرم" بخوانید در: اینجا
- مطلبی از "مرتضی کاردر" درباره کتاب "۶۸ ثانیه..." بخوانید در: اینجا
نگاهى به مجموعه غزل «زخمه» از مريم جعفری آذرمانى
و خب.// بايد منتظر آثار بعدى ماند كه پيش تر خواهند رفت يا پاى پس خواهند كشيد
..........................................................................................................
این مطلب پیش از این در روزنامه ایران به تاریخ ۱۰ دى ۱۳۸۷ منتشر شده است.
ديدم كه شعرم حرف تازه بيشتر دارد
امیر حسين نيكزاد
«68 ثانيه به اجراي اين اپرا مانده است» پنجمين مجموعه شعر مريم جعفري آذرماني است كه پس از كتابهاي سمفوني روايت قفل شده، پيانو، هفت و زخمه منتشر شده است. تقريبا همه شعرهاي منتشر شده در اين پنج كتاب داراي تاريخ سرايشاند و حتا شاعر در شعري به صراحت تاريخ شعر را نه وصلهاي جدا از شعر كه بخشي از متن شعر قلمداد ميكند:
هر شعر را بايد كه تا آخر بخوانيدش
تاريخ هر يك داستاني پشت سر دارد
(68 ثانيه... صفحه 47)
شاعر تاريخ را بخش پاياني شعر ميداند مانند امضايي كه نقاش پاي تابلو مينهد و خود ارزشي در تماميت تابلوي نقاشي دارد.
با نگاهي اجمالي به تاريخ سرايش شعرهاي اين پنج مجموعه روشنمان ميشود كه آذرماني از حيث تعداد شعر، شاعر پركاري است. به علاوه شاعر در وبلاگ شخصياش ضمن يادداشتي به حذف 120 شعر سروده شده در فاصله دو كتاب زخمه و 68 ثانيه... اشاره ميكند كه اين تعداد خود ميتواند كارنامه كاملي براي يك شاعر پركار جوان به حساب بيايد.
غرض از پرداختن به اين وجه از كار شاعري آذرماني نه ستايش اين پركاري است نه تقبيح آن بلكه يافتن زمين نرمي است كه بتوان از آن نقبي به جهان شاعر زد و در چند و چون نگرش او به مقوله شاعري باريك شد.
شعرهاي آذرماني در بيشتر موارد ثبت لحظه به لحظه درگيريهاي عاطفي او با جهان اطراف است. البته همه شاعران در اين درگيريهاي عاطفي مشتركاند و شعر اصلا زاييده كنشي عاطفي با اشياست. اما ويژگي آن دسته از شعرها كه شعر آذرماني هم به آن تعلق دارد تاثر بلافاصله و ثبت زود هنگام اين تاثرات است. در مقابل رويهاي ديگر كه ميتواند تجمع اين تاثرات در روان شاعر و تخليه يكباره آنها باشد لازمه اين طرز شاعري اتفاقا همين نوشتنهاي پر تعداد است. به علاوه اين شيوه كه در آن عواطف مانند چشمهاي با تري و طراوت و لحظه به لحظه بيان ميشوند، شخصيتي دقيق، متين و كم هيجان به شعرهاي آذرماني بخشيده است.
براي مقوله دقت در شعر آذرماني مثالهاي زيادي ميتوان آورد. به قول اخوان كه دقت را مهم ترين اصل در به دستآوردن زبان منحصر به فرد خود ميدانست دقيق بودن نگاه شاعر نسبت به جهان، خواه نا خواه به زبان او هم سرايت ميكند. در شعر آذرماني نيز درستي و باريكي انديشه و زبان توامان اند:
مباد غنچه كه ميل شكفتنت باشد
كه پوست ميدرد از تو بهارِ هار شده
(68 ثانيه... صفحه 20)
يا
حواسش پنج حسش نه، كه احساسات او بودند
زبانش تلخ را ميگفت و چشمش زشت را ميديد
(68 ثانيه... صفحه 32)
متانت و كم هيجاني كه البته دو روي يك سكهاند هم به باور نگارنده از ويژگيهاي شعر آذرماني اند. شاعر در بيان حالتهاي حاد روحي از قبيل خشم زياد يا در بيان تصويرهايي تكان دهنده و تاثيرگذار همان موضع متين را حفظ ميكند و لحن كمتر دچار فراز و فرودهاي هيجاني ميشود:
اگرچه قدرتم از انتقام بيشتر است
مرام كينه ام از لطف عام بيشتر است
نگو كه سين حسادت نديده ام در دوست
كه من شنيدم و در هر سلام بيشتر است
(68 ثانيه... صفحه 52)
يا
مرد خيابان، در زمستان، گرم مردن بود
آن سو تر از او گربهاي مشغول خوردن بود
(صفحه 41)
«68 ثانيه به اجراي اين اپرا مانده است» در روند كار شاعري آذرماني كتاب موفقي است. زبان شاعر زباني ست دقيق و متشخص و تصاويري كه گاه از كشف و شهودي ناگهاني پرده بر ميدارند:
شكاف سنگ، دهاني به سمت باران بود
(صفحه51)
همينطور چند شعر كامل كه علاوه بر اين برجستگيهاي زباني و تصويري از تكنيكهاي دروني شده روايي و فرمي نيز سود ميبرند:
تا پري باز در صحنه اجرا كند نقش ابليسياش را
بي رمق گفت مرسي و زد بر تنش عطر پاريسياش را
(صفحه 34)
حرف آخر اينكه با توجه به اينكه نوشتن مداوم ويژگي آذرماني در كار شاعرياش است و در اين كتاب و كتابهاي قبلياش حتي شعرهايي در ستايش نوشتن سروده است چه بسا بايد منتظر چاپ شعرهاي تازه تر او در آيندهاي نزديك باشيم.
................................................................................................................
این مطلب پیش از این در روزنامه تهران امروز در تاریخ ۱۶آبان ۸۹ منتشر شده است.
.............................
این مطلب پیش از این در هفتهنامهی ایراندخت، شماره 89، 12/10/88 منتشر شده است
موقعيت پايين زنانگی در عرصه زبانی
زنانگی در عرصه زبانی نه تنها صاحب موقعيتی مشابه موقعيت مردانه نيست، بلكه دهها دليل و مثال زبانی متفاوت را نيز میتوان برای اثبات موقعيت نازل آن جمعآوری و ارايه كرد. كاركردهای زبانیای كه به ستايش مرد و تقبيح زن میپردازند، چنان با سنن فرهنگی و عادتهای زبانی ما درآميختهاند كه افراد معمولاً بدون توجه به مفهوم اصلی عبارتهای يادشده، به شكل روزمره به استفاده از آنها مبادرت میورزند.
اگرچه به كار بردن عبارتها و اصطلاحهایی كه در آنها تبعيض، تقبيح و ستايش جنسيتی به عريانی تمام جاخوش كرده را الزاماً نمیتوان نشانگر ديدگاههای جنسيتی تك- تك افراد جامعه به حساب آورد، وجود چنين تعابيری را به ناچار بايد تابعی از نگرشهای رايج فرهنگی و فكری متكلمان آن زبان دانست. تعابيری همچون «قول مردانه»، «حرف مرد»، «مردانه ايستادگی كردن» و ... كه در كشور ما همچنان برای اطلاق به جنبههای مثبت امور به كار میروند، در پس زمينه خود نقاط مقابل اين امور مثبت را نيز ناخواسته منسوب به صفت زنانه میكنند. به عنوان مثال اگر تعابير «قول و حرف مردانه» نشانگر صداقت و صحت كلام باشد، «قول و حرف زنانه» نيز يا در نقطه مقابل صداقت و صحت كلام قرار خواهد گرفت يا در حالتی خوشبينانه فاقد ارزش و خنثی خواهد بود. كاركردهای فوق و ديگر تعابير مشابه اگرچه ريشهای تاريخی دارند، استفاده از آنها در روزگار ما عملی چندان شايسته به نظر نمیرسد. اما متاسفانه نه تنها چنان تعابيری به صورت گسترده توسط مردان ايرانی مورد استفاده قرار میگيرد، بلكه زنان ايرانی نيز برای ارزشگذاری به برخی كارهای خود، آنها را موصوف به صفت مردانه میكنند و مثلاً ما از زبان زنی میشنويم: «قول مردانه میدهم كه ...» به بيان ديگر اين زن با به زبان آوردن جمله بالا، ناخودآگاه شان و اعتبار زنانگی را به طرز دردناكی پايين آورده است.
در هيچ يك از عرصههای زبانی، واژگان به اندازه دنيای شعر و شاعری زنده و دارای اهميت به حساب نمیآيند. سرودن يا نوشتن شعر يعنی رسوخ به عمق معنای واژگان و گزينش دقيق و ظريفانه آنها. اما اگر كاركردهای زبانیای كه به شانيت مرد و حقارت زن دلالت دارند در شعر زنی جوان يافت شود، چگونه بايد به تحليل واقعه نشست؟ آيا بايد آن را به حساب بیدقتی گذاشت يا به حساب بينش مردمحور زن شاعر يا به حساب تنگ آمدن قافيه شعری يا به حساب كليشههای جنسيتی حاكم بر جامعه؟! در هر حال وقتی در نخستين شعر دفتر «سمفونی روايت قفل شده» خانم «مريم جعفری» به مصرع زير برخوردم، كوشيدم با شكی عميق به پيرامونم نگاه كنم. مصرع پايانی اولين غزل دفتر خانم "م. آذرمانی" (مريم جعفری) چنين است: «مردانه خواهم مرد اگر دختر به دنيا آمدم.».شاعر جوان ناخواسته و به احتمال قوی در پی بيان معنايی ديگر، دختر به دنيا آمدن انسانی را كم ارزشتر از پسر به دنيا آمدن او میگيرد و خوشبينانه به خود وعده میدهد كه اگر چه دختر به دنيا آمده، مردانه اين دنيا را ترك خواهد كرد. شاعر جوان برای بيان مفهوم مورد نظر خود به ورطه كليشههای جنسيتی فرو رفته و بیآنكه بداند جايگاه انسانی خود و ساير همجنسانش را به موقعيتی فروتر تقليل داده و به اين وضعيت مهر تاييد ضمنیای نيز زده است. كمی دقت نه تنها چيزی از كيفيت كار هنری كم نمیكند، بلكه به ارزش و ماندگاری آن نيز میافزايد. ما بين صدها ذهنيت و واژه و عبارت مبتنی بر تبعيض جنسيتی سرگردان ماندهايم. دقت فوقالعاده تنها راه نجات از چنگ كليشههاست. اگر به اندازه كافی دقت كنيم حتماً تزلزل كليشههای تبعيض جنسيتی را هم به چشم خواهيم ديد.
.........
یادداشت فوق در تاریخ ۱۴ آذرماه ۱۳۸۵ در روزنامه سرمایه به چاپ رسیده است