یک شعر از کتاب "تریبون"

 

ریاضیات چه دشوار کرده دنیا را
بدونِ چُرتکه حل می‌کنم معما را

ستاره‌ای که به خورشید خیره شد می‌گفت:
خدا مهندس برق است؛ می‌کُشد ما را

صدای چاقِ یکی از پرنده‌ها ترکید
حروف خاطره‌اش رنگ زد دکل‌ها را

سوار پنجره بودم که صحنه را دیدم
که ماسه‌های سِمِج می‌خورند دریا را

به سمت کوه نرفتم چرا که مغرور است
بعید نیست که ویران کند تماشا را

زباله‌دانیِ تاریخ را نشان ندهید
به شاعری که خودش کشف کرده فردا را

مریم جعفری آذرمانی


 

خبر

 

جلسه نقد و بررسی کتاب "تریبون" سروده مریم جعفری آذرمانی

چهارشنبه ۲۵ بهمن ساعت ۵.۳۰ تا ۸

جنب پارک ساعی، فرهنگسرای سرو

 

یک شعر از کتاب " 68 ثانیه به اجرای این اُپرا مانده است"

 

جهان ویران نخواهد شد امیدی نیست
اگر ویران ببینی آن‌چه دیدی نیست

که مثل روز، روشن بود تاریکی
فریبش را نخور شعرِ سپیدی نیست

تحمّل کن محالِ احتمالش را
که در تشدیدِ غم، دردِ شدیدی نیست

همان مرگی که ما را می‌کُشد هر روز
شهادت می‌دهد دیگر شهیدی نیست

درون قفل غفلت، هرز می‌چرخد
بخوابید آی بیداران، کلیدی نیست

مریم جعفری آذرمانی

 

فتوحات من(1)

 

همیشه برایم تنهایی بدترین رنج بود و اصولا توان استفاده از تنهایی را نداشتم و فکر می‌کردم که چطور می‌شود این تنهایی را از بین برد. اما مدتهاست به این تنهایی عادت کرده‌ام و بسیار هم دوستش دارم. می‌دانید چطور این مسئله را برای خودم حل کردم؟ سعی کردم وقتی تنهایم فکر نکنم که این تنهایی را می‌شود با انسان‌ها پر کرد، بلکه می‌توان فقط با خواندن کتاب و کارهایی که شخصا می‌شود انجام‌شان داد این تنهایی را به یک بهشت تبدیل کرد. باورتان نمی‌شود که اوایل چقدر سخت بود، مدتها صرف این می‌شد که مثلا یک پاراگراف از یک صفحه‌ی کتاب را چند بار مرور می‌کردم تا بالاخره ذهنم را برای خواندن روی متن متمرکز کنم اما با کمال تعجب این کار انجام می‌شد و حالا می‌فهمم که چقدر عجیب است که همین خواندن‌هایی که با رنج همراه است چقدر بیشتر در ذهن انسان باقی می‌ماند، گویی هیچ چیز را نمی‌شود بدون رنج به دست آورد. حالا در حالتی هستم که خدا را شکر می‌کنم که تنهایی را به من هدیه کرد و گویا هیچ چیز نمی‌‌تواند این تنهایی را از بین ببرد چون شبیه به یک گنج بی‌حساب شده است که هیچ کس نقشه‌اش را در  دست ندارد و قلمرو منحصر به فرد خودم شده است. در واقع تنها قلمرویی است که برای تصاحب آن نیاز به هیچ انسانی ندارم.

مریم جعفری آذرمانی

 

یک شعر از کتاب "زخمه"

 

از جای دیگر آمدم این اوّلین جا نیست
پس جای دیگر می‌روم جایی که این ‌جا نیست

من هست و از می‌آورد تا می‌برد اینجاست
آوردن و بردن به دست او که این ‌جا نیست

گفته‌ست حتا در جهنم نیز جایی هست
آیا همان‌جایی که می‌گفته همین‌جا نیست

هرجای هر دنیا پر از آواز ابلیس است
دیگر برای ذکر رَبّ‌‌العالَمین، جا نیست

در اوج ایمان سجده‌ام بر کوه می‌باید
اما یقین، جز قدر مُهری بر جبین، جا نیست

با هر زبان می‌گویمش هرچند معلوم است
تنها برای عشق، این بی‌جاترین، جا نیست

مریم جعفری آذرمانی

 

حرف‌های بحث‌برانگیز کوروش صفوی درباره‌ی خط فارسی

 

بخوانید در اینجا

یک شعر از احمد شاملو

شبانه

قصدم آزارِ شماست!
اگر اینگونه به رندی
با شما
         سخن از کامیاریِ خویش در میان می‌گذارم،
ــ مستی و راستی ــ
بجز آزارِ شما
                 هوایی
در سر
        ندارم!

اکنون که زیر ستاره‌ی دور
بر بامِ بلند
مرغِ تاریک است
                     که می‌خواند، ــ
اکنون که جدایی گرفته سیم از سنگ و حقیقت از رؤیا،
و پناه از توفان را
بردگانِ فراری
حلقه بر دروازه‌ی سنگینِ زندانِ اربابانِ خویش
                                                        بازکوفته‌اند،
و آفتابگردان‌های دو رنگ
ظلمت‌گردانِ شب شده‌اند،
و مردی و مردمی را
همچون خرما و عدس به ترازو می‌سنجند
با وزنه‌های زر،
و هر رفعت را
                 دستمایه
                            زوالی‌ست،
و شجاعت را قیاس از سیم و زری می‌گیرند
که به انبان کرده باشی؛ ــ

اکنون که مسلک
                      خاطره‌یی بیش نیست
یا کتابی در کتابدان؛
و دوست
           نردبانی‌ست
که نجات از گودال را
                         پا بر گرده‌ی او می‌توان نهاد؛
و کلمه‌ی انسان
                     طلسمِ احضارِ وحشت است و
اندیشه‌ی آن
کابوسی که به رؤیایِ مجانین می‌گذرد؛ ــ

ای شمایان!
حکایتِ شادکامیِ خود را
                               من
رنج‌مایه‌ی جانِ ناباورِتان می‌خواهم!

احمد شاملو

یک شعر از کتاب "تریبون"

 

فرشته‌ی دادگستری‌ها! چه سخت افتاده‌ای به زحمت!
که هر دو بشقابِ این ترازو، شکست از شدّتِ عدالت

فرشته! در خواب‌گاهِ دیوان، چه کار کردند جز تجاوز؟
فرشته! خم شو بگو پری‌ها چه بار دارند غیر حسرت؟

دعا دعا گریه‌های خود را گذاشتم پیش چشم خورشید
منم که با قطره‌های باران دخیل بستم به آسمانت

فرشته گفت: «آسمان ندارم، به تو چه مربوط کار و بارم!
اگر غزالی، تغزّلت کو؟ چه کار داری به کار دولت!»

تغزّلم را سکوت خورده به حرمتِ عاشقانِ مرده
تمام آوازهای خود را چپانده‌ام در گلوی خلوت

اگرچه هم دائم‌الوضویم نمانده جز کینه روبه‌رویم
همین‌که شب تا سحر بگویم: به بال‌های فرشته لعنت*

مریم جعفری آذرمانی


* در جریان اخذ مجوز برای "تریبون" یکی از موارد حذف شده کلمه آخر همین شعر بود به همین دلیل در کتاب به جای "لعنت" نقطه چین آمده است.