خزان به قیمتِ جان جار می زنید اما...
جملههای زیر فقط اظهار درد دل به کسانی است که در این گیرودار، هنوز ذرهای غیرت نسبت به فرهنگ و ادب فارسی برایشان باقی مانده است.
دو تا از کتابهایم سال گذشته منتشر شد که تمایلی به عرضهی آنها در نمایشگاه نداشتم البته احتمالا در غرفهها موجود باشند. دو کتاب جدید هم داشتم که میتوانست به نمایشگاه برسد، اما ترجیح دادم کمی صبر کنم و بعد از نمایشگاه منتشر کنم و خبر کتابهای قبلی و آدرس غرفهها را هم در وبلاگم نگذاشتم. میدانید چرا؟ چون احساس کردم کتابهایم نباید در کنار کتابهای متشاعران کتابساز باشد که برای تبلیغ کتابشان از هیچ وسیلهای رو گردان نیستند حتا شرف و آبرو، یا حتا به قیمت تیشه زدن به ریشهی شعر. خب، همه میدانیم که شعر را در مثال با فرزند شاعر قیاس میکنند و کتاب هم که به شکل مهمتری واقعا فرزند آدم حساب میشود و من وظیفه دارم که به عنوان یک مادر (که البته گویا تا حالا به فکر فرزندانش نبوده است!) از فرزندانم مراقبت کنم تا رفیقهای ناباب پیدا نکنند و در و همسایه و فامیل شماتتم نکند که چرا بچههایت را به هر ناکجایی میفرستی و بعد هم تبلیغشان میکنی که همه بروند و تماشایشان کنند! و البته میخواستم چند تا از کتابهای شعر خوب را در وبلاگم خبررسانی کنم اما کثرت کتابهای بیسر و ته حوصلهی معرفی آنها را باقی نگذاشت؛ کتابهای بیسروتهی که جلوی فروش کتابهای خوب را میگیرند چون مولفان گستاخی دارند که میتوانند با تبلیغات دروغین، خودشان را بهتر از دیگران جلوه بدهند چرا که شاعر نیستند و فرصت بیشتری برای ارتباط با مخاطبان دارند و وقتشان صرف جمع و جور کردن احساسات شاعرانهشان نمیشود. البته افراد مذکور شایسته دلسوزیاند چون برای کسب مقام و ثروت(!)، بدترین جا را انتخاب کردهاند، یعنی سرزمین شعر؛ که اگر مقام و ثروت از او بخواهی، حیثیتی برایت باقی نمیگذارد...
مریم جعفری آذرمانی