شعر به چه دردی می‌خورد؟ این همه حرف‌ها را آرایش می‌کنیم به چه منظوری؟ واقعا اگر کسی با منطق و عقلش زندگی کند چه نیازی به شعر دارد؟ این پرسش‌ها به همراه پرسش‌های دیگر که کمابیش شبیه این‌ها هستند، همیشه دور و بر ذهنم در رفت و آمدند و من بی‌اعتنا وسط همۀ این‌ها می‌نشینم و شعر می‌نویسم. انگار لج کرده‌ام که شعر بگویم. حتا اگر هیچ فایده‌ای نداشته باشد؛ برای خودم که فایده دارد. بعد دوباره فکر می‌کنم که مردم چرا برای شعر اهمیت قائل نیستند. بعدش از خودم می‌پرسم اصلا چرا باید اهمیت قایل باشند؟ مگر شعر، کار روزمره است؟ مگر شعر، چیزی است که به راحتی مثل ماست و پنیر از مغازه بخری و از خوردنش لذت ببری؟ شعر باارزش‌تر از آن است که هرکسی از راه می‌رسد بتواند توفیق لذت بردن از آن را داشته باشد. بعد یاد کلمۀ «بی‌بها» افتادم که دو معنی متضاد می‌تواند داشته باشد؛ یکی این که چیزی آنقدر ارزشش پایین باشد که بگوییم بی‌بهاست و دیگر این‌که چیزی آنقدر ارزشمند باشد که نتوان بهایش را تخمین زد و باز هم بگوییم قیمت ندارد و بی‌بهاست. پس نتیجه این می‌شود که شعر برای همه بی‌بهاست؛ بعضی‌ها برای آن پشیزی صرف نمی‌کنند و بعضی‌ها که تعدادشان بسیار کم است برای آن همه‌چیزشان را خرج می‌کنند.

مریم جعفری آذرمانی