یک شعر از کتاب " 68 ثانیه به اجرای این اُپرا مانده است"
فکر میکردم که آزاد است شهرِ بیقفس
باز دیدم هیچ باقی نیست حتا یک نفس
ای درخت خسته! پنهان شو، که خورشیدِ کبود
هرچه را دیدهست خواهد سوخت حتا خار و خس
پارههای سقفِ شهر از استخوانهای من است
این که خون میبارد از ابر اتفاقی نیست پس
ای تبر! این شاخههای خشک، از خود، راضیاند
رحم کن، یک ثانیه ماندهست تا فصلِ هرس
بندِ آزادی کجا از دستمان وا میشود؟
هی سپس، بعد از سپس، بعد از سپس، بعد از سپس...
مریم جعفری آذرمانی
+ نوشته شده در دوم آذر ۱۳۹۲ ساعت 10:52 توسط مریم جعفری آذرمانی