عرض تسلیت
درگذشت شاعر مهربان و صمیمی؛ "حریر پورهاشم" را به دوستان تسلیت میگویم، روانش شاد و قرین رحمت و برکت باد. همچنین برای دو فرزند گرامیاش آرزوی صبر دارم.
مریم جعفری آذرمانی
درگذشت شاعر مهربان و صمیمی؛ "حریر پورهاشم" را به دوستان تسلیت میگویم، روانش شاد و قرین رحمت و برکت باد. همچنین برای دو فرزند گرامیاش آرزوی صبر دارم.
مریم جعفری آذرمانی
هر زنده رنگ مرگ گرفته، دنیا پر از نژندیِ مرگ است
ای زندگی نخند که دیگر طعم لبت به گَندیِ مرگ است
سیلابِ خون گرفته به کُشتن خاکی که خو گرفته به مردن
تقصیر از تو نیست که هستی؛ کوتاهی از بلندیِ مرگ است
با یک نفر بخوابد و بعدش با دیگری بخوابد و بعدش
با هر کسی بخوابد و بعدش... هی قصه از لَوَندیِ مرگ است
دنیا به کام مورچهها شد صدها هزار مردهی شیرین
محصول کارخانهی دنیا ـ تابوت ـ بستهبندیِ مرگ است
مریم جعفری آذرمانی
نگاهی به «۶۸ثانيه به اجرای این اپرا مانده است»
سرودهی مريم جعفري آذرماني
یزدان سلحشور
پرندهاي كه پر گرفت اما نشست!
خب، با انتشار پنجمين مجموعه مريم جعفري آذرماني، حالا ديگر ميتوان به نگاه دقيقتري نسبت به موقعيت «غزل او» در روند «غزل دهه ۸۰»، ارتقاي كيفي شگردها و رويكردهايش، همچنين جاگيري او در صف «چهره»هاي غزل معاصر رسيد.
تقريباً همه ميدانيم كه غزل اين شاعر متولد ۱۳۵۶، از تأييد ضمني غالب دستاندركاران غزل امروز برخوردار است و در مواردي هم اين تأييد ضمني به تأييد و حمايت علني بدل شده مثل مهر تأييدي كه محمدعلي بهمني بر غزل آذرماني زده و البته حسادت برخي همنسلان و در واقع رقباي نسلي او را برانگيخته. واقعيت اين است كه چه در ميان موافقان آثار اين شاعر جوان جاگيري كرده باشيم و چه در ميان مخالفانش، نه ميتوانيم تأثيرپذيري «غزل دهه ۸۰» از غزل او را انكار كنيم نه البته خودمان را قانع كنيم كه با غزلسرايي شش دانگ روبهرو هستيم كه قدرت جذب كليه مخاطبان از عام گرفته تا خاص و منتقد را به شعر خود بخشيده.
«۶۸ثانيه به اجراي اين اپرا مانده است» در پايان سفر دههاي شاعر و پس از زخمه، هفت، پيانو و سمفوني روايت قفل شده، منتشر شده است و لااقل، من به شخصه انتظار داشتم كه انتشارش نه فقط به ارتقاي جايگاه شعري شاعر از منظر نقد ادبي كمك كند كه به ارتقاي جايگاه او در جامعه ادبي و مخصوصاً در پيشگاه مخاطبان عام بينجامد اما...
غزلهاي اين دفتر، يكجورهايي يادآور غزلهاي آغازيني هستندكه اوايل دهه پنجاه، از ذهن و زبان و قلم منزوي و صادقي و بهمني و رجبزاده، تراويدند و توانستند نهتنها نوگرايان را مجذوب خود كنند كه جايگاه و پايگاهي هم براي اين نوع غزل، در جامعه شاعران سنتگراي آن دوره فراهم آورند؛ خب از اين نظر، ميشد انتظار داشت كه همان اتفاق براي اين دفتر هم بيفتد چون شعرهاي اين دفتر هم، هم بستگي و وابستگي دارند به رويكردهاي هزارساله كلاسيك و هم پرند از ارجاعات متني و فرامتني به زمانه و تاريخ و زيستكرداري شاعر؛ پس چرا آن اتفاق نهايي كه بايد با اين كتاب رقم ميخورد و نهتنها غزل ۸۰ را به نام اين شاعر سكه ميزد كه آوازهاش را به گوش غزلخوانان كلاسيك ميرسانده رقم نخورد؟ به گمانم همهچيز مهيا بود و كتاب «زخمه» اين انتظار را برانگيخته بود كه مريم جعفري آذرماني اكنون به آن اندازه از آمادگي ذهني و شگردي و جامعهمحور و مخاطبمحور برخوردار است كه كتاب بعدياش، ضربه نهايي را فرود آورد و قلعه قلوب مخاطبان عام را به تصرف خود درآورد؛ شايد يك اشتباه محاسباتي و البته عقلايي، باعث اين شكست شد؛ اين اشتباه كه سال وقوع اين اتفاق، حتماً بايد همان واپسين سال دهه ۸۰ باشد پس بايد شتاب كرد و هرچه نيرو در دسترس است، به آوردگاه آورد! بله! «شتابزدگي» دخل اين پيروزي را آورد! «شتابزدگي»،جهان اين كتاب را «كوچك» كرد در واقع «جهاننگري حداقلي»، پاشنه آشيل اين كتاب و اين شاعر شد و «من»هاي روايتگر اين دفتر نتوانستند تا آن حد متكثر شوندكه به استعارهاي از «او»ها، «تو»ها و «آن»ها بدل شوند. آذرماني، محتملاً درساش را به مرحله فارغالتحصيلي نرسانده و غافل مانده از دلايل سه افول تاريخي شاعران در سدههاي پاياني سبكهاي خراساني، عراقي و هندي. «منگرايي مفرط»، مخاطبان را از گرد شاعران مستعد اين سدهها پراكند. همان اتفاق را در دهههاي اخير و ميان واپسين شاعران سبك نيمايي هم شاهد بوديم. [لااقل، اين يكي را كه به چشم خود ديده بود، نديده بود؟]
«۶۸ ثانيه...» البته كتابي خواندني است با برخي خصوصيات خوب و تازه و در جدال با نقد ادبي معاصر، از نمره قبولي هم برخوردار است اما همه اين امتيازات نميتوانندجبراني باشند براي شكست بزرگ شاعر. «۶۸ ثانيه...» همان جايگاهي را در روند شاعري مريم جعفري آذرماني دارد كه فتح مسكو براي ناپلئون؛ [يك پيروزي كمهيجان كه آغازي بر زنجيره شكستهاي بعدي بود!] با اين همه، شاعر اين غزلها از يك امتياز برخوردار است كه ناپلئون نداشت؛ هنوز سرماي روسيه [بخوانيد: زمانه!] آغاز نشده و او فرصت دارد در رويكردهاي استراتژيك خود تجديدنظر كند. باور كنيد نميخواهم چند سال بعد درباره «واترلو»يي بنويسم كه اين شاعر در آن گير كرده است!
تجميع موفقيتها براي...شاعر در اين مجموعه، سعي دارد پلي بزند بين دستاوردهاي شعر هزارساله و تحولات غزل نو در ۴ دهه اخير.
مريم جعفري آذرماني، پس از موفقيت مجموعه «زخمه» ، براي تجميع موفقيتهايش در دهه ۸۰، به اين دفتر رسيده و مخاطبان خود را مشتاق كرده كه سرانجام تلاشهايش براي فتح قلعه قلوب مخاطبان عام نتيجه بخشد.
مداد اگرچه فقط كار ميدهد دستم
ولي ميان من و او، منم كه نشكستم
صداي جيغ تراشش كلافهام كرده
ولي هنوز غزل مينويسم و هستم
غزل تويي كه فقط ايستاده بايد گفت
هميشه شاهد من بودهاي كه ننشستم...
سكته، سكته است چه مليح چه قبيح!معمولاً از شاعري با موفقيتهاي آذرماني و البته برخوردار از تأييدات چهرهاي چون محمدعلي بهمني، انتظار ميرود كه از برخي ايرادات موسيقايي و عروضي بپرهيزد اما در «۶۸ ثانيه...»، «سكتههاي مليح» [كه حتي به روايت «المعجم» هم ايراد است چه رسد به رويكردهاي جديد موسيقايي معاصر] چندان هم كم نيستند.
به نظر ميرسد كه در مواجهه با «سكته مليح» بايد آثار حافظ و سعدي، معيار اين شاعر ميبودند نه اغماضهاي برخي استادان سنتگراي معاصر [كه در تنگي قافيه، استناد ميكنند به برخي نسخ پر ايراد غزليات حافظ و به اعتبار ابياتي ناقص كه نسخه سلامتشان در دسترس است، ميخواهند «سكته مليح» را تئوريزه كنند!].
گريز از «جمع استعاري»
«منگرايي» يا «من راويگري»، از مشخصههاي اصلي «غزل»، نهتنها در «پارسي» كه در ديگر زبانهاست با اين همه آن آثاري كه از «گرد» زمانه، به سلامت جستهاند و به نسلهاي بعد رسيدهاند همانها هستند كه اين «من» را از «فرديت» رهاندهاند و به يك «جمع استعاري» بدل كردهاند. يك فرد، تنها يك «فرد» است، «جمع» نيست و اگر بخواهد صرفاً بر محور فرديت خود به روايت جهان بپردازد [به روايت قدما، خود را ببيند و جهان را نبيند] نميتواند از بلاياي تخريب تاريخي در امان بماند و خيلي زود، در ذهن جمعي مردماش ناپيدا ميشود و گاهي ، حتي در تذكرهها هم جايي نخواهد داشت. آذرماني در «۶۸ ثانيه...» بدجوري دلمشغول اين فرديت است.
......................................................................
این مطلب پیش از این در روزنامه ایران ۲۰/۲/۹۰ منتشر شده است.
امروز دوباره یاد ویرجینیا وولف افتادم. با این که تقریبا هر روز در صدد شعر نوشتن هستم اما هر وقت که به خودِ حس نوشتن فکر میکنم یاد او میافتم. هرچند که او انگلیسی است و من که ایرانیام به دلیل سابقهی تاریخی آنچنان هم نباید دل خوشی از انگلیسیها داشته باشم. اما واقعا اینها چه ربطی به هم دارند؟ او در لندن به دنیا آمده و من در تهران! خوب شاید اگر یکی از اجداد من با یک انگلیسی ازدواج میکرد من هم اصل و نسبم لندنی میشد! شعوری را که در نوشتههای ویرجینیا وولف است دوست دارم. یادم میآید یکی از کتابهایش را چند سال پیش میخواندم که اسمش "اورلاندو" بود، به اواسط داستان که رسیدم ناگهان در عرض چند سطر جنسیت شخصیت عوض شد؛ خیلی ماهرانه! خواندن آن کتاب مصادف بود با وقتی که من به خودم به عنوان غزلسرا خیلی مباهات میکردم (البته پیش خودم! چون همیشه اعتماد به نفسم از آنچه که باید باشد کمتر است!) به این بزنگاه که رسیدم متعجب و برافروخته شدم! گفتم: مریم! تو هم چقدر مدعی هستی! تا حالا تونستی ماهیت چیزی را در شعرت عوض کنی؟ بعدش هم یک شعر انتقادی درباره خودم گفتم که منتشر هم نکردم! البته بعدها فهمیدم که من هم کم و بیش این کار را کردهام. اصلا بخشی از شعر همین عوض کردن ماهیتهاست و چرا من تا آن موقع از تشریح آن غافل بودم؟ با اینکه خودم انجامش میدادم نمیتوانستم توضیحش بدهم. در واقع این قضیهی تغییر ماهیت در شعرهای بسیاری اتفاق میافتد مثلا وقتی حسین منزوی میگوید:
شتک زدهست به خورشید، خونِ بسیاران
بر آسمان که شنیدهست از زمین باران
این هم تغییر ماهیت زمین و آسمان است دیگر!
به هر حال ویرجینیا وولف، اعتماد به نفسم را افزایش میدهد به خاطر اینکه زن است و به نوشتن مثل یک شیوهی زندگی نگاه میکند. جالب است که نثرِ همین نوشتهام الان شبیه نثر یادداشتهای روزانهی او شده! خودم الان فهمیدم! ولی واقعا اعتقاد دارم که غزلسرا باید برای کشف ظرفیتهای جدید در غزل، بیشتر نثر بخواند و وقتی شعر میخواند شاعرانِ بسیار مهم را بخواند تا اگر تاثیری در غزلش گذاشتند تاثیر منفی نباشد. مثلا سعدی، نظامی، منزوی. هر چند که کشف ظرفیتهای جدید، بیشتر ناخودآگاه به ظهور میرسد و میدانیم که خواندن، تاثیرش را در لایههای ذهنی میگذارد نه اینکه لزوما یک شاعر تصمیم بگیرد که فلان کار را در غزلش انجام دهد که معمولا در حد یک نظریه باقی میماند و شاید نتواند نسخهی خوبی از آن کشف ارائه دهد...
مریم جعفری آذرمانی
...
چند غزل منتشر نشده از مریم جعفری آذرمانی بخوانید در: اینجا و اینجا
جهان ویران نخواهد شد امیدی نیست
اگر ویران ببینی آنچه دیدی نیست
که مثل روز، روشن بود تاریکی
فریبش را نخور شعرِ سپیدی نیست
تحمّل کن محالِ احتمالش را
که در تشدیدِ غم، دردِ شدیدی نیست
همان مرگی که ما را میکُشد هر روز
شهادت میدهد: دیگر شهیدی نیست
درون قفلِ غفلت، هرز میچرخد
بخوابید آی بیداران، کلیدی نیست
مریم جعفری آذرمانی
سروده شده در: 3/8/87