آتش،آتش می‌گیرد، جا در جایش می‌سوزد

در دستش نور است اما، سر تا پایش می‌سوزد

آبی می‌رقصد آتش؛ دریا یک آتش‌سوزی‌ست

تا موجی برمی‌خیزد، ماهی‌هایش می‌سوزد

هیزم، روزی جنگل بود؛ حالا با زخمی در نای،

می‌خواند: وای از آتش! اما «وایَ»ش می‌سوزد

در خاکت می‌شد خوابید، دیگر گِل کردی خود را،

این ماهی، بی‌ماهیگیر، در دریایش می‌سوزد

مریم جعفری آذرمانی