تبليغاتX
من شاعرم
 

غزلی از سمفونیِ روایتِ قفل شده

 

اين جا حضور پنجره با در برابر است
راه فرار نيست جنون در برابر است

كوتاهيان به اوج بلندا رسيده اند
بسيار و بيش با كم و كمتر برابر است

دستم به هيچ پاي ضريحي نمي رسد
خيرِ دعاي همهمه با شر برابر است

زنجير بسته اند به دستان آسمان
قانون براي سنگ و كبوتر برابر است

تعريف عدل ناب شما بيش از اين نبود
تنها هرآنچه نيست برابر، برابر است


 

+ نوشته شده توسط مریم جعفری آذرمانی در دوازدهم آبان 1388 و ساعت 8:50 |
 

 

ـ گفته بود بنْویس... از چه می‌نوشتم با چه آرزویی


ـ تو زنی و سخت است روسپیدی‌ات را با غزل بگویی

 

خانه‌ی تو بیت است، واژه هم اتاقت، قافیه دری قفل

وزن روی دوشت، هر غزل، سلوکی در هزار تویی

 

بی‌زمان دویدم، بی‌مکان نشستم، جوهری به دستم

تا غزل بپاشم، روی‌تان بگیرد، از من آبرویی

 

ریشه ریشه شعرم، شاخه شاخه انگشت، دیگران بگویند:

می‌نوشته بر آب، یک درخت بی‌برگ، در کنار جویی

 

فارسی: دل من، در شب سکوتش، خفته بی‌هم‌آغوش

یا زبان مردی‌ست، در دهان یک زن، گرم گفتگویی

 

خشک شد زبانت، تا فرو ببلعم، سرفه‌های ممتد

زن چه می‌کند با تکه استخوانی، مانده در گلویی

 

 

 

+ نوشته شده توسط مریم جعفری آذرمانی در سیزدهم مهر 1388 و ساعت 8:57 |

 

هر زنده رنگ مرگ گرفته، دنیا پر از نژندیِ مرگ است

ای زندگی! نخند که دیگر، طعم لبت به گَندیِ مرگ است

 

سیلابِ خون گرفته به کُشتن، خاکی که خو گرفته به مردن

تقصیر از تو نیست که هستی،  کوتاهی از بلندیِ مرگ است

 

با یک نفر بخوابد و بعدش، با دیگری بخوابد و بعدش

با هر کسی بخوابد و بعدش، هی! قصه از لوندیِ مرگ است

 

دنیا به کام مورچه‌ها شد، صدها هزار مرده‌ی شیرین

محصول کارخانه‌ی دنیا ـ تابوت ـ بسته‌بندیِ مرگ است


نقدی از حامد هاتف درباره‌ی زخمه بخوانید در: http://ibna.ir/vdci5ya5.t1aw32bcct.html

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط مریم جعفری آذرمانی در پنجم مرداد 1388 و ساعت 22:23 |
مرز انکار، همین‌جاست جلوتر نروید

یک نفر منکرِ دریاست جلوتر نروید

 

ایست! دور و برِِتان خندقِ بیچارگی اَست

از عقب، از چپ و از راست جلوتر نروید

 

دربه‌در در پیِ یک گوشه‌ی دنج آمده‌اید

بعد از این ولوله برپاست جلوتر نروید

 

رشوه دادم که کسی راست بگوید به شما

از شما ساده‌دلان خواست جلوتر نروید

 آبان ۷۶

 

 

+ نوشته شده توسط مریم جعفری آذرمانی در بیست و پنجم تیر 1388 و ساعت 0:27 |

 

 

با پنجره‌ای خسته، پس حال تماشا نیست

پس خوب نمی‌بینم پس منظره زیبا نیست

 

می‌بندم اگر زشت است، زشت است که می‌بندم

دنیای پر از در هم، بی‌پنجره دنیا نیست

 

انسانم و ممکن نیست آزاد بیَندیشم

وقتی همه‌ی فکرم در جمجمه زندانی‌ست

 

شعر است که می‌بیند آن نقطه‌ی  پايان را

نقطه

سرخط، شاعر بنويس كه

من، ما نيست

 

 

+ نوشته شده توسط مریم جعفری آذرمانی در بیستم اردیبهشت 1388 و ساعت 19:29 |
 

یک غزل از کتاب سمفونیِ روایتِ قفل‌شده:

 

تا که سر به روی پیکرم گذاشت    جز قلم، سری به دست من نبود
هیچ درد سر نداشتم، اگر      این زبان سرخ در دهن نبود

دست بی اجازه‌ی پدر، بلند   وای از زبان تلخ مادرم
کاش در زبان مادری‌ی من    زن بنِ مضارعِ زدن نبود

مادرم وطن بگو کدام دیو     بچه‌هات را به مرزها فروخت
مادرم وطن بگو پدر نبود     آن‌که هرگز اهل این وطن نبود

پای حجله‌های خون، برادرم     پاش را فروخت یک عصا خرید
او بدون پا به جشن مرگ رفت    بس که هیچ پای‌بندِ تن نبود

توي واژه‌نامه جای جنگ: ننگ    می‌نویسم و ضمیمه می‌کنم:
یادگار آن غرور له شده    غیر از این پلاک و پیرهن نبود

زندگی بلای بودن من است     مرگ، جشن جاودانه بودنم
تا همیشه خواب می‌شدم اگر    ترسی از دوباره پاشدن نبود


--------------

بخوانید: غزل با کسی شوخی ندارد   

 

 

+ نوشته شده توسط مریم جعفری آذرمانی در دهم اردیبهشت 1388 و ساعت 2:9 |

 

غزلی از کتاب زخمه

 

آتش گرفته سیگارش، تا خویش را بسوزاند

تن دود مي­كند، جز سر، چيزي از او نمي‌ماند

 

در دست راستش خودكار، در دست ديگرش سيگار

اين شعر را تو مي‌خواني، او را كسي نمي‌خواند

 

سيگار، دودِ تن نابود، كاغذ به تن مي‌آيد تا

خاكستري كند خود را، تا يك غزل بيفشاند

 

افسوس، دست شاعر هم، سيگار را نمي‌فهمد

كام از تنش كه مي‌گيرد، سر را زباله مي‌داند

 

در شهر، نخ به نخ آدم، هي دود مي‌شوند اما

از اين همه نخِ سيگار، حتّا سري نمي‌ماند

 

 

+ نوشته شده توسط مریم جعفری آذرمانی در بیستم فروردین 1388 و ساعت 2:46 |
 

 غزلی از کتاب پیانو

 

مدتي هست كه بيگانه‌ي هر دنيايي

شده‌ام، در تن خود نيز ندارم جايي

 

روح خود هستم و ديگر خبري از تن نيست

خبري نيست نه... تن نيست چه استغنايي

 

پاي فرداست كه امروز ندارم دستي

دست فرداست كه امروز ندارم پايي

 

نام او ننگم و ننگم شده نامش چه كنم

واي رسوا شدم از شهرت اين تنهايي

 

اُقِيانوس! برو... كوسه غرق كرده تو را

كه به مرداب خوش‌ست اين پري دريايي

 

+ نوشته شده توسط مریم جعفری آذرمانی در شانزدهم فروردین 1388 و ساعت 1:12 |

غزلی دیگر از کتاب « زخمه»

ظهرها گریه‌ام که می‌گیرد تلفن می‌زنم به لبخندت


مشکل من فقط همین شده است که بگیرم شماره‌ی چندت



سرِ کارَت نیامدم امّا دل من پشت میز زندانی‌ست


تلفن را خودت جواب بده خسته‌ام از صدای هم‌بندت



دوست داری که زودتر بروی تا بخوانی نماز ظهرت را


صبر کن تا دقیقه‌ای دیگر، وقت می‌گیرم از خداوندت



زندگی! خسته‌ام از این تکرار، قلب من تیر می‌خورد هر بار


گوشی‌ات را سریع‌تر بردار، کُلت را وا کن از کمربندت



قطع و وصلی... دوباره می‌گیرم آن زن بد صدا چه می‌گوید:


عشق «در دسترس نمی‌باشد» چه کنم با گسست و پیوندت



نه عزیزم نمی‌رسیم به هم، 11 سال بین‌مان وقت است


یازده ساله بودی آمده‌ام، یازده ساله است فرزندت





+ نوشته شده توسط مریم جعفری آذرمانی در هجدهم اسفند 1387 و ساعت 1:5 |

غزلی از کتاب «زخمه»


تن می‌تواند نباشد اندیشه‌ها تن ندارند

هر لحظه بیرون می‌آیند باری به گردن ندارند



هر کس که هستید باشید آنان خود از هم جدایند

از دیگران می‌گریزند شخصی به جز من ندارند



خورشید را چاره‌ای نیست باید که در خود بسوزد

این سایه‌ها را ببینید یک چشمِ روشن ندارند



اندیشه هستم، محال است هرگز مرا دیده باشی

تنهای من تن ندارد تن‌های من تن ندارند





+ نوشته شده توسط مریم جعفری آذرمانی در سی ام بهمن 1387 و ساعت 2:31 |

از کتاب «زخمه»:


زمستان برف می‌پوشد لباسش سردِ تکراری‌ست

اگر هم مژده‌ی فصلِ بهار آورده، تکراری‌ست



هم‌آغوشند و می‌زایند و می‌میرند و می‌زایند

که این بستر پر از تکرارِ زن یا مردِ تکراری‌ست



جنین! پیش از به دنیا آمدن، بهتر که برگردی

نیا، سرگیجه می‌گیری، زمین، پاگردِ تکراری‌ست



مبادا لحظه‌ای سیری کنی آفاق و انفُس را

که کفرت در می‌آید چون خدا هم فردِ تکراری‌ست



سلام ای شاعرِ خندان، منم هر لحظه می‌گریم

سوالی نیست بودن یا نبودن، دردِ تکراری‌ست



مریم آذرمانی







+ نوشته شده توسط مریم جعفری آذرمانی در هفتم بهمن 1387 و ساعت 1:56 |

غزلی دیگر از کتاب « زخمه »


به شما می‌نویسم این‌ها را، آی مَردم، مخاطبانِ منید

جوهر از خون چکیده است این‌بار، حرفِ زخم است مرهمی بزنید


عنکبوتی‌ست پشت هر غزلم، تار را می‌تند قلم به قلم

که به چنگش گرفته در بغلم، دور دردم کمی دوا بتنید


گفته‌ام از نبودن از بودن، از سرودن، مدامْ فرسودن

شعر یعنی به مرگ افزودن، که شما زنده‌های این کفنید


شرح حال شماست دفتر من، ای درختانِ ریشه در سر من

می‌نویسم اگرچه می‌دانم که به هر شعر تازه می‌شکنید


این غزل مثل هر غزل ساده‌ست شاعرش تا همیشه آماده‌ست

گرچه از اوج خویش افتاده‌ست مریمِ جعفری*‌ست کف بزنید



* مريم آذرماني




+ نوشته شده توسط مریم جعفری آذرمانی در سوم بهمن 1387 و ساعت 0:57 |

یک غزل از کتاب « زخمه »


کسی نباید از این شعر انتقاد کند

مگر به خونِ دلِ شاعر استناد کند


خدا ندید که شب بابِ طبعِ شعر من است

که رفت شعله‌ی خورشید را زیاد کند


مگر برای نوشتن از آن‌چه می‌خواهم

مدارِ نوریِ منظومه را مداد کند


که تند می‌رود این شب که حرف بسیار است

قلم چگونه به صبحِ تو اعتماد کند؟


نفس نفس، سرِ مریم به باد خواهد رفت

یکی بیاید و این باد را نباد کند




درباره‌ی « زخمه » بخوانید: اینجا



+ نوشته شده توسط مریم جعفری آذرمانی در بیست و پنجم دی 1387 و ساعت 3:16 |


در وصله‌ی دیوار است، در خانه‌ی تخریبی


سقفی که جنون دارد، در حال سراشیبی


بید است که پوسیده، در بقچه کتابی نیست

هی منظره می‌خوانم، با پنجره‌ای جیبی


بردار خرابش کن، زندان مشبّک را

چون خسته‌ام از بودن؛ از مردنِ تقریبی


تصویر جهان زن شد، جنگ آمد و مردش کرد

کافی‌ست چه می‌خواهی؟ از ماده‌ی ترکیبی


می‌میری و می‌فهمی، نه! مرده نمی‌فهمد،

کرمی‌ست که افتاده، در این کره‌ی سیبی


+ نوشته شده توسط مریم جعفری آذرمانی در نوزدهم مهر 1387 و ساعت 1:51 |

ادبیات عالی، جز محصول یک وجدان عالی، محصول چیز دیگر نمی‌تواند باشد...


- نیما یوشیج، تعریف و تبصره و یادداشت‌های دیگر-



غزلی برای نیما یوشیج:

کوچه‌ها تکیه به دیوار و خیابان باریک

دور افتاده‌ ترین جاده به این‌جا نزدیک


عقربه می‌دود و زندگی‌ام پشت سرش

فرصتی نیست که تشخیص دهم تاک از تیک


مگر از برکت یک زلزله ویران شود« این

میهمان‌خانه‌ی مهمان‌کُشِ روزش تاریک»
+ نوشته شده توسط مریم جعفری آذرمانی در سی و یکم شهریور 1387 و ساعت 3:18 |


عنوان این وبلاگ از این غزل است (از كتاب سمفونیِ روایتِ قفل‌شده) که در زمستان 83 سروده شده است:


من شاعرم خودكار نه؛ جوهر به دنيا آمدم

درگير انديشيدنم، من سر به دنيا آمدم


تقدير بود انسان‌شدن، عمری زمين‌گيرم كند

روحم كبوتر بود و من، بی‌پر به دنيا آمدم


نارنجی و خاكستری، پاييز رنگ آتش است

هر روز و شب در آتشم؛ آذر به دنيا آمدم


نه؛اين توان در مرگ نيست، از زندگی سيرم كند

مردانه خواهم مُرد اگر... دختر به دنيا آمدم


+ نوشته شده توسط مریم جعفری آذرمانی در نوزدهم شهریور 1387 و ساعت 0:23 |

یکی از غزل‌های «سمفونیِ روایتِ قفل‌شده »که در زمستان 83 سروده شده است:


اگرچه آسمانم ابر پوشيده‌ است اما حال من خوب است
دو دريا از دو چشمم زار جوشيده ‌است اما حال من خوب است

نپرس از من كه تنهايم چرا با سايه‌ی ديوار می‌خندم
گلويم شوكران از دوست نوشيده‌‌‌‌ است اما حال من خوب است

جوابی نيست پشت پرسش چون و چرای بود و نابودم
چه شيون‌ها كه از نايم خروشيده‌ است اما حال من خوب است

بيا ای مرگ! اين تن سهم تو، من عين روحم سر به سر عشقم
فلک در نفی من بسيار كوشيده‌ است اما حال من خوب است

+ نوشته شده توسط مریم جعفری آذرمانی در دهم شهریور 1387 و ساعت 21:15 |


با دستهای يك حكاک، بعد از ادای يک آيين

روزی نوشته خواهم شد، روی كتيبه‌ای سنگين


ديدن چقدر دشواراست! در ازدحام قومی كور

حكاك من چه می‌‌داند؟ از اين دو چشم دردآگين


كوچكتر از خودم هستم، در من تحملِ من نيست

در گنج خود نمی‌‌گنجم، ای من! كنار من ننشين


من كمترين صدايم را، بر برگها نويساندم

می‌‌دانم اوج اين فرياد، بالا گرفته از پايين


وقت كتاب خواندن نيست، مردم كتيبه می‌‌خوانند

شادم كنی اگر سطری، از آن كتيبه باشد اين:


آمد نوشت و رفت، آری، رفت‌آمدش نوشتن بود

او از تب نوشتن مُرد، روحش هميشه شاد، آمين



+ نوشته شده توسط مریم جعفری آذرمانی در بیست و ششم مرداد 1387 و ساعت 1:34 |

یکی از شعرهای پیانو:

آتش،آتش می‌گیرد، جا در جایش می‌سوزد

در دستش نور است اما، سر تا پایش می‌سوزد

آبی می‌رقصد آتش؛ دریا یک آتش‌سوزی‌ست

تا موجی برمی‌خیزد، ماهی‌هایش می‌سوزد

هیزم، روزی جنگل بود؛ حالا با زخمی در نای،

می‌خواند: وای از آتش! اما «وایَ»ش می‌سوزد

در خاکت می‌شد خوابید، دیگر گِل کردی خود را،

این ماهی، بی‌ماهیگیر، در دریایش می‌سوزد

+ نوشته شده توسط مریم جعفری آذرمانی در نهم خرداد 1387 و ساعت 23:51 |

كتاب پیانو فقط در آدرس زير موجود است:

۱-كتابفروشي خانه‌ي شاعران ايران، روبروي دانشگاه تهران پاساژ فروزنده تلفن:۶۶۹۷۰۱۳۱

بخوانید:

یکی از غزلهای پیانو را دراین آدرس

یکی دیگر را در این آدرس

یکی دیگر را دراين آدرس

و یکی هم همینجا:

مادرم مي‌گويد انسان يا پر از درد است يا مرد است

دردِسرهاي پدر سردرد شد مادر چه نامرد است

گاهي از اين جمله‌ي مادر جنون مي‌گيردم اما

باز مي‌پرسم پدر با اينهمه دردش چرا مرد است

تختشان سنگين شده از بس كه تنهايند پس او كيست؟

حق شهوت را تصاحب مي‌كند حقي كه با مرد است

مادرم عاشق شده معشوق او هرجا بخواهد هست

كاري از دست پدر هم برنمي‌آيد خدا مرد است

تا «به پايان آمد اين دفتر حكايت همچنان باقي»

پس «به صد دفتر نشايد گفت حسب‌الحالِ» ما مرد است

+ نوشته شده توسط مریم جعفری آذرمانی در سوم اردیبهشت 1386 و ساعت 1:16 |

يكي از غزلهاي پيانو

مثل يك پل كه كمربند خيابان باشد

عشق، آن نيست كه در شهر فراوان باشد

زن زيباي جهان! سبزه ي گريان! تلخ است:

پاي تختت دل گنديده‌ي تهران باشد

دوست دارم ننويسم قلمم مي‌رقصد

دست من نيست، اگر شعر ، پريشان باشد

مثل سهراب نشد شعر بگويم، هرگز!

« واژه بايد خود باد و . . . خود باران باشد»

حافظ از خاكْ درآ تا بنويسي اين بار:

« كه به تلبيس و حِيَل ديو، مسلمان» باشد

به رضايش نرسيدم به خدايش گفتم

دستِ‌كم در غزلم اسم خراسان باشد

16/10/84

+ نوشته شده توسط مریم جعفری آذرمانی در دوازدهم بهمن 1385 و ساعت 3:8 |

يكي از غزلهاي سمفوني روايت قفل شده :

دنیا پر از سگ است جهان سر به سر سگی ست
غیر از وفا تمام صفات بشر سگی ست
لبخند و نان به سفره ی امشب نمی رسد
پایان ماه آمد و خلق پدر سگی ست
از بوی دود و آهن و گِل مست می شود
در سرزمین من عرق کارگر سگی ست
جنگ و جنون و زلزله؛ مرگ و گرسنگی
اخبار يك ، سه ، چار، دو ،تهران، خبر سگی ست
آهنگ سگ ترانه ی سگ گوشهای سگ
این روزها سلیقه ی اهل هنر سگی ست
بار کج نگاه شما بر دلم بس است
باور کنید زندگی باربر سگی ست
آدم بیا و از سر خط آفریده شو
دیگر لباس تو به تن هر پدر سگی ست

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+ نوشته شده توسط مریم جعفری آذرمانی در بیست و پنجم مهر 1385 و ساعت 4:40 |