تبليغاتX
من شاعرم
 

غزلی از سمفونیِ روایتِ قفل شده

 

اين جا حضور پنجره با در برابر است
راه فرار نيست جنون در برابر است

كوتاهيان به اوج بلندا رسيده اند
بسيار و بيش با كم و كمتر برابر است

دستم به هيچ پاي ضريحي نمي رسد
خيرِ دعاي همهمه با شر برابر است

زنجير بسته اند به دستان آسمان
قانون براي سنگ و كبوتر برابر است

تعريف عدل ناب شما بيش از اين نبود
تنها هرآنچه نيست برابر، برابر است


 

+ نوشته شده توسط مریم جعفری آذرمانی در دوازدهم آبان 1388 و ساعت 8:50 |

 

 

خوشتر از نقش تو در عالم تصویر نبود

مریم جعفری آذرمانی

 

چقدر باید درباره‌ی شعر حافظ بنویسیم؟ پاسخ روشن است: تا وقتی که تزویر هست و بی‌ریایی هست، تا وقتی که دروغ هست و راست هست... یعنی تا وقتی که نوع بشر هست. در این مقال آیا احتیاج هست درباره‌ی جامع بودن شعر حافظ چه از لحاظ فنی و چه از لحاظ اندیشه‌ای صحبت کنم؟ تجربه‌هایی در رویارویی با شعر حافظ داریم شاید مشترک باشد. شاید هم تجربه‌های دیگران  از تجربه‌هایی که من داشته‌ام، قابل بحث‌تر و ژرف‌تر باشد، با این حال ترجیح می‌دهم تجربه‌هایم را در برابر خواندن شعر حافظ، با شما در میان بگذارم. در هر دوره‌ای که با شعر حافظ روبرو می‌شوم به نکته‌هایی پی می‌برم که دوره‌ی پیش با آن روبرو نبوده‌ام و عجیب که هر چه پیش می‌رود به جای آنکه شعرش برایم رمزهایش را آشکار کرده باشد، برعکس، سوال‌های جدیدی را مطرح می‌کند.

مثلن:

تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد

وجود نازکت آزرده‌ی کمند مباد

 

سلامت همه آفاق در سلامت توست

به هیچ عارضه شخص تو دردمند مباد

 

فکر می‌کنم حافظ در این غزل، معشوقش یا همان توی مورد خطاب شعرش را نفرین کرده است. چرا؟ خوب دلیلی که می‌آورم حسی است و برای آن البته منطقی هم درست خواهم کرد! اما به هر حال من به این دلیل از این غزل لذت می‌برم که در واقع یک نفرین‌نامه‌ی زیباست. ظاهرا در حال دعاکردن است اما در باطن در حال نفرین کردن، چون مبالغه و کنایه دارد، می‌گوید: خدا نکند به ناز طبیبان نیازمند بشوی(ناز در اینجا هم معنی ناز کردن و شفا دادن بیمار به وسیله‌ی طبیب را می‌دهد و هم ناز کردن و تکبر کردن طبیبان به بیمار) مگر قرار است نیازمند شود؟ پس با این دعا کردن در واقع خبر از پیش‌آمد بدی می‌دهد که شاعر آرزو دارد و قرار است برای معشوق یا توی مورد خطاب بیفتد و شاهدش مصراع دوم که می‌گوید وجود توی مورد خطاب نازک  است یعنی ظریف است و طاقت بیماری را ندارد.

در بیت دوم با مبالغه کردن در اینکه سلامت همه‌ی بشر به سلامت آن یک نفر مربوط است! انگار این دعا کردن را با طعنه زدن به نفرین می‌کشاند مخصوصا در مصراع بعدش با گفتن اینکه خدا نکند به هیچ عارضه‌ای دردمند شوی، با این مبالغه کردن به هدف گفتارش نزدیکتر می‌شود و غزل می‌رسد به این بیت:

در آن مجال که حسن تو جلوه آغازد

مجال طعنه‌ی بدبین و بد پسند مباد

 

یعنی تازه این دعاها( نفرین‌ها) را من می‌گویم منی که بدبین و بدپسند هم نیستم. دیگران که بد بین و بد پسندند با تو چه خواهند کرد؟

و در بیت آخر اعتراف می‌کند که تمام این دعاها نفرین بوده است زیرا توقع دارد که توی مورد خطاب به او توجه کند که می‌گوید:

شفا ز گفته‌ی شکرفشان حافظ جوی

که حاجتت به علاج گلاب و قند مباد

 

حالا به بیت‌هایی که گاهی با آن‌ها برخورد می‌کنم و الان در حال نوشتن این مطلب یادم هست می‌پردازم مثلن:

الا ای یوسف مصری که کردت سلطنت مغرور

پدر را باز پرس آخر کجا شد مهر فرزندی

بگذریم از اینکه این بیت کنایه به پسر شاه شجاع است و بگذریم از اینکه اینجا حافظ یک نکته‌‌ را در داستان یوسف مطرح می‌کند! اما معلوم نمی‌کند که کدام سوال را طرح کرده‌است: که یوسف چرا سراغ پدر را نگرفت؟ یا  پدر چرا سراغ یوسف را نگرفت؟ معلوم نیست که باید از پدر پرسید که : مهر تو به فرزندت به عنوان پدر کجاست؟ یا از یوسف پرسید که مهر تو به پدرت به عنوان فرزند کجا رفته است؟

 

 یا مثلن این بیت:

ببین در آینه‌ی جام نقش‌بندی غیب

که کس به یاد ندارد چنین عجب زمنی

 

اینکه هیچ کس چنین زمانه‌ی عجیبی یادش نیست، آنقدرها هم نامشخص نیست که حتا احتیاج به باز کردن چشم داشته باشد! اما باید در آینه دید( اولین مبالغه) آینه‌ی جام( دومین مبالغه) نقش‌بندی( یعنی توطئه، پس سومین مبالغه) و غیب( چهارمین مبالغه) و چیزی که با چشم بسته هم حتا می‌شد دید باید در آینه‌ی جام توطئه‌ای که از جایی نامعلوم چیده شده است آن را دید و همین یعنی اوج شعر.

 

مفاخره‌های حافظ هم همیشه جذبم می‌کرده است که البته در بعضی نسخه‌ها به شکل‌های دیگری آمده است اما به بعضی اشاره می‌کنم:

مثلن:

ساقی مگر وظیفه‌ی حافظ زیاده داد

کآشفته گشت طره‌ی دستار مولوی

یعنی ساقی مگر به حافظ بیشتر قدح شراب داده که گوشه‌ی دستار مولوی بر هم خورده!

(در توضیح کلمه‌ی طره و نقش آن در این بیت جایی خواندم که وقتی دستار را دور سر می‌پیچیدند انتهای آن را مثل زلف در جلوی سر آویزان می‌کردند )

 

یا مثلن:

چو سلک درّ خوشاب است شعر نغز تو حافظ

که گاه لطف سبق می‌برد ز نظم نظامی

 

یعنی شعر من مثل رشته‌ی مروارید است و گاهی ( یعنی در واقع همیشه! این اخلاق حافظ است!) از نظامی در تایید ( بشری یا الهی یا با گذشت زمان که بهترین تایید کننده و رد کننده است) پیشی می‌گیرد.

یا مثلن این بیت حافظ را که اخوان ثالث (در یک مقاله از قول دیگران و خودش بیت‌هایی را آورده و در مورد آن بیت‌ها و خود حافظ مقاله‌ای نوشته که زحمت خیلی از ما را کم کرده روانش شاد)

حدیث عشق ز حافظ شنو نه از سعدی

اگر چه صنعت بسیار در عبارت کرد

و توضیح داده که بعد از سرودن این بیت، پیری به حافظ گفت که جای سعدی چیز دیگری بگذار، تو اگر به سعدی که پیش از تو بوده این را بگویی بعدها به تو چه خواهند گفت که حافظ هم گوش می‌دهد و با اینکه چند نفر آن غزل را داشته اند به جای سعدی می‌گذارد «واعظ» و برای همین در بیشتر نسخه‌ها واعظ است :

حدیث عشق ز حافظ شنو نه از واعظ

اگرچه صنعت بسیار در عبارت کرد

 

البته بعدها به حافظ چیزی نگفتند!

 

بیت اخیر من را یاد یکی از نامه‌های نیما یوشیج انداخت که برای دوستی نوشته بود:

«از تفاوت سعدی و حافظ پرسیدی؟ اگر این مطلب برای شما پوشیده باشد یقین بدانید که همیشه پوشیده خواهد بود*» و براستی که چه نکته سنجانه پاسخ داده است.

و باز اخوان ثالث در همان مقاله می‌نویسد:

« بیت حافظ بیت نیست اقلیم است. آن همه استقبال از قصیده‌ی بوی جوی مولیان کرده‌اند یک بیت حافظ در تضمین مصرع اول آن قصیده می‌ارزد به اغلب دیوان و دفترهای همه‌ی آن استقبال کنندگان، بل بیش**»

به جاست که در انتها سخن نکته‌سنجانه‌ی یکی از شاعران غزل‌سرای معاصر حسین منزوی را درباره‌ی حافظ نقل کنم:

« شاید اگر حافظ به جای غزل، مثلا قصیده می‌نوشت( شاید!) امروز، قصیده موقعیت غزل را داشت. یک نابغه، همیشه می‌تواند در تعیین مسیر تاریخی یک امر، دخالت مستقیم و موثر داشته باشد. تصور اینکه روزی برسد که در ایران کسی حافظ نخواند مشکل به نظر می‌رسد و تا روزی که او، چنین سزاوارانه بر قله‌ی بلند شعر فارسی نشسته است، غزل نیز به زندگی سزاوارانه‌اش ادامه می‌دهد***»

 

ـــــــــــــــــــــــــــــ

*نیما یوشیج- درباره‌ی شعر و شاعری، ص217، دفترهای زمانه، چاپ1368

** مهدی اخوان ثالث، حریم سایه‌های سبز1، ص272، به کوشش مرتضی کاخی، زمستان چاپ بهار 72

***حسین منزوی «از شوکران و شکر»، مقدمه، ص 18،چاپ 1373

 

 

--------------------

 

 

این مطلب پیش از این در روزنامه‌ی کارگزاران منتشر شده است

 

 

 

+ نوشته شده توسط مریم جعفری آذرمانی در بیستم مهر 1388 و ساعت 3:51 |
 

 

ـ گفته بود بنْویس... از چه می‌نوشتم با چه آرزویی


ـ تو زنی و سخت است روسپیدی‌ات را با غزل بگویی

 

خانه‌ی تو بیت است، واژه هم اتاقت، قافیه دری قفل

وزن روی دوشت، هر غزل، سلوکی در هزار تویی

 

بی‌زمان دویدم، بی‌مکان نشستم، جوهری به دستم

تا غزل بپاشم، روی‌تان بگیرد، از من آبرویی

 

ریشه ریشه شعرم، شاخه شاخه انگشت، دیگران بگویند:

می‌نوشته بر آب، یک درخت بی‌برگ، در کنار جویی

 

فارسی: دل من، در شب سکوتش، خفته بی‌هم‌آغوش

یا زبان مردی‌ست، در دهان یک زن، گرم گفتگویی

 

خشک شد زبانت، تا فرو ببلعم، سرفه‌های ممتد

زن چه می‌کند با تکه استخوانی، مانده در گلویی

 

 

 

+ نوشته شده توسط مریم جعفری آذرمانی در سیزدهم مهر 1388 و ساعت 8:57 |

 

 

 یادداشتی از امیرحسین نیکزاد درباره‌ی کتاب هفت

 

نوشتن درباره‌ی کتاب هفت ـ مجموعه‌ ی هفت مسمط نو ـ اثر مریم جعفری آذرمانی سخت است. اما حس می کنم شکافتن علت این سختی دریچه ی خوبی برای آغاز اندیشیدن و نوشتن پیرامون این مجموعه باشد. به نظرم ویژگی مهم و مشترک همه ی این مسمط ها سیال بودن است. به طور کلی در این مجموعه زبان، تصویرها، مضمون ها و ذهن شاعر رفتاری سیال دارند و این خود تعامل نقادانه با متن را سخت می کند. اولین و مهم ترین کشف آذرمانی در این مجموعه استفاده ی توان مندانه ی او از ظرفیت های موسیقایی قالب مسمط برای اجرای چیزی شبیه به جریان سیال ذهن است. این کشف ارزشمند تر از احیای صرف یک قالب کهنه است، یافتن ظرفیتی نو است در قالبی پیش شناخته که هفت فرزند خلف در این مجموعه دارد.

در بیشتر متن هایی که با جریان سیال ذهن رو به رو هستیم سرچشمه ی این جریان ناخودآگاه کاراکتری داستانی است که با مختصاتی خاص و در چارچوب روایت تعریف می شود. این یعنی دست کم دو محدودیت که پای این جریان را از برخی اقلیم ها کوتاه می کند. اما در هفت بی واسطه با ناخودآگاه خود شاعر طرفیم. آن هم شاعری که در مجموعه های دیگرش، به خصوص دو کتاب پیانو و زخمه، دغدغه های عرفانی و اجتماعی اش را نمایانده است. این ملاحظات است که نوشتن یادداشتی پیرامون این شعرها را سخت می کند. ذهن به دنبال تکیه گاهی می گردد حال آن که شعرها مرکز گریز اند. مثل دریایی که موج های پشت سر هم اش هر یک به هیئتی سر بلند می کنند. پس ناچاریم از بررسی جداگانه ی این امواج یا ردیابی قرینه های مشترک بین چند موج. در ادامه ی این نوشتار می خواهم به بررسی جریان سیال ذهنی شاعر در دو مسمط نخست این دفتر بپردازم.

ساختار کلی دو مسمط نخست بی شباهت به سیر و سلوکی عرفانی نیست  و این نکته هم سو با دغدغه های عرفانی شاعر(البته عرفانی زمینی) در مجموعه های پیشینش است.  شاعر از خود شروع می کند مرحله ای تجریدی را می گذراند و به بازتعریف خود می پردازد. این مجرد شدن در هریک از دو مسمط به خوبی پرداخت شده است.

حلقه ی ماه آسمان را خورد/ مکث کردم دهان زبان را خورد/ تا سرودم روان دهان را خورد/ جان به لب آمد و روان را خورد/ چه کنم با جهان که جان را خورد/ فرصتی شد زمان جهان را خورد/ عشق آمد تن زمان را خورد/ بی زمان باش و عاشقانه بیا(مسمط1)

 

در ابتدای هردو مسمط با نظام های نشانه ای طرفیم که "من" را در مرکز هستی قرار می دهند و این به نوعی طبیعی ترین انتخاب ناخودآگاه شاعر برای آغاز است.
مه که سر می کشد به خانه ی من/ آسمان می رسد به شانه ی من/ اشک و آه است آب و دانه ی من / درد ای یار جاودانه ی من(مسمط1) و  خورشید درخشان شده از من / پس قطره فراوان شده از من/ این است که باران شده از من/ ابرم که جهان جان شده از من(مسمط2)

همین ابتدا "من" صورت متفاوتی در هر یک از شعرها از خود نشان می دهد. در شعر اول با "من" دردآلود شاعر طرفیم و در شعر دوم با "من" سرخوش او. که دو روی یک سکه اند. به این ترتیب نوعی سیر و سلوک در هر یک از شعرها شروع می شود که بسته به درون مایه ی "من" دچار سرانجامی متفاوت می شود. کالبد شکافی این "من" ها حال اهمیت پیدا می کند. "من" سرخوش شاعر "من" زایای اوست و به عبارتی "من" شاعر او. نوشتنش بارانی است که بر جهان می بارد و جان بخش است. حال آن که "من" درد آلود، زخم خورده ی هستی است و دردی انسانی دارد. "من" سرخوش اش من است و "من" درد آلودش ما.

 

گرهی که ورق را در هر دو شعر بر می گرداند رویارویی شاعر با مرگ است در هریک از این حالات. جوهر و دقیقه ی اصلی از سرگذراندن مرگ است و باز تعریف "من" که دیگر مرگ را حل کرده است. "من" دردآلود شاعر که هستی را مایه ی رنج خود می داند؛ خسته از دست میزبان شده ام/ این دو روزی که میهمان شده ام (مسمط 1)، مرگ را رهایی بخش خود می داند. مرگ عصیان شیرینی است در برابر زندگی که درد در درد او را امتحان می کند: گورکن بذر مرده می کارد / شادم از این که دوستم دارد/ تا مرا هم به خاک بسپارد/.../ آه اگر زندگیم بگذارد/ مرگ تصویر روشنی دارد/ آفرین آفرین به آینه ها (مسمط1)

 مقابله ی "من" زایا با مرگ صورتی دیگر دارد. مرگ یعنی پایان شاعری و زایایی و چه کابوسی از این بدتر؟ پس دیگر مرگ انتقامی از زندگی نیست:  برف آمده و نم نم مرگ است/ .../ تا زندگی ات محرم مرگ است/ هر لحظه که داری دم مرگ است/.../ تا مریم تو مریم مرگ است/ از بس بنویسد که بمیرد (مسمط2)

پس یک راه بیشتر پیش پای شاعر نمی ماند. استحاله در شعر که جاودانه تر است. غیر از تو که نشناختم ای شعر/ با پای جنون تاختم ای شعر/ جز شعر نپرداختم ای شعر/.../ پس قافیه را باختم ای شعر/ با واژه ی بی دال مسمط (مسمط2)

مسمط (شعر) می ماند و شاعر نیست، معلولی است که علت را فراگرفته است، یا مدلولی بدون دال که بی دال بودن قافیه را با هوشمندی و زیبایی توجیه می کند. هم چنین ردیف که در بند اول مسمط دوم "شده از من" بود در بند آخر به "ای شعر" می رسد که اجرایی است از مستحیل شدن شاعر در شعر. حال آن که در مسمط اول ردیف بند اول "من" در بند آخر به "شده ام" مبدل می شود که تداعی گر این مطلب است که شاعر با فرار از زندگی و پذیرفتن مرگ به عنوان یگانه چاره ی دردهایش هویتی تازه می پذیرد که نه تنها بر خلاف مسمط دوم تسلیم به انتفا در شعر نمی شود بلکه شعر را فرو می بلعد و ابر موجودیتی پیدا می کند به آن شکل که همگان را برای بالا رفتن از مقام خود فرا می خواند: خورده ام شعر و استخوان شده ام / دنده بر دنده نردبان شده ام / بروید از مقام من بالا

 

 --------------------------------

این متن پیش از این به طور خلاصه در روزنامه‌ی همشهری با عنوان ورق‌گردانی مرگ منتشر شده است:

http://hamshahrionline.ir/News/?id=90902

 

+ نوشته شده توسط مریم جعفری آذرمانی در پانزدهم شهریور 1388 و ساعت 7:20 |
دو غزل منتشر نشده از محمدعلی بهمنی

 

هنوز هیچ‌کسم پر نکرده است به میزان

منی که پر شدنی نیستم به خاک بریزان

خلاف لاف من ای قاف عشق! بانوی اول!

به اشتباه مکن هدیه‌ام برای کنیزان

 

هواییِ تو و آن لحظه‌های مرزستیزم

و از حصار خود این رفته تا همیشه، گریزان

 

تو دشمنی کن و مگذار در سکوت بپوسم

تو دوستی کن و بر خویشتن مرا بستیزان

 

نیازمند هجومی به غارت توام اما

چگونه جان ببرم از شکست آی عزیزان

هنوز هیچ‌کسم پر نکرده است به میزان

منی که پر شدنی نیستم به خاک بریزان

 

مردادماه88

------------------------------------------------- 

 

غزل در نزد من هرچند جان شعر ایرانی‌ست

تغزل در چنین ایام اما راویِ ما نیست

 

تغزل لهجه‌ی عشق است و با هر گویشی زیباست

بدا در باورم اینک صدای عشق، گویا نیست

 

ندیدی یا نه، در تصویرها دیدی مباد اما

ببینی او که روزی هم‌صدایت بود حالا نیست

 

ببینی روبه‌رویت ایستاده با نگاهی گنگ

و در پشت نقابش هیچ از آن ایام پیدا نیست

 

و تو شک کرده‌ای بر دیده‌ات در خویش می‌گویی

زبانم لال آیا اوست؟ آیا هست؟ آیا نیست؟

 

و شاید او هم از خود پرسش بی‌پاسخی دارد

برایش فرصت تحلیل این ناگفتنی‌ها نیست

 

مبادا یا نه بادا هرچه باداباد فرقش چیست

زمان شرمساری چشم‌ها وقتی که بینا نیست

غزل می‌ماند و فصل تغزل می‌رسد حیفا

نگاهی که برایش فرصت دیدار فردا نیست

 

تیرماه88

 

 

 

+ نوشته شده توسط مریم جعفری آذرمانی در سی ام مرداد 1388 و ساعت 12:51 |